پیر خرفت! (به بهانه روز پدر)
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
...در این کتاب خاطرات و سرگذشت برخی سالمندان آمده که فرزندان ترکشان کردهاند؛ برخی دیگر آواره و کارتنخواب شدهاند؛ برخی از فرزندانشان کتک میخورند؛ برخی دیگر را فرزندانشان بردهاند در مکانهای عمومی همچون امامزاده صالح تجریش و رها کردند؛ برخی دیگر فقط خانه فرزندانشان را برای شبمانی دارند، اما فرزندان از آنها میخواهند که دیگر به خانهشان نروند؛ برخی با پیشنهاد خودشان به خانه سالمندان رفتهاند، اما فقط برای اینکه سربار فرزندان نشوند؛ این گروه اخیر گاهی روزها و هفتهها چشم به راه بازدید و سرکشی فرزندان میمانند؛ یا دوست دارند برای برخی مناسبتها آنها را برای یک روز هم که شده به خانه ببرند تا در کنار فرزندان و نوهها جشن بگیرند؛ برخیشان همچنان مجبورند کارگری، دستفروشی یا حتی گدایی کنند تا شکمشان را سیر کنند؛ بسیاریشان چون دچار فراموشی شدهاند یا نمیتوانند تند صحبت کنند، ترجیح میدهند سکوت کنند تا تمسخر نشوند...
...
امیر هاشمی مقدم:
امیر هاشمی مقدم: 
امیر هاشمی مقدم
این یادداشت را برای ویژهنامه هشتمین سالگرد
فعالیت وبسایت انسانشناسی و فرهنگ نوشته بودم که به تازگی منتشر شده است. خواسته
بودند یک تصویر نوستالوژیک هم همراهش بفرستیم که من عکسی مربوط به سال 1372، زمانی
که در مدرسه راهنمایی شهید دامنپاک زرینشهر (اصفهان) پیشنماز بودم را فرستادم.
چند روزی است آمده ام اصفهان. عاشق این
شهرم. از بچگی خیلی دوستش داشتم. برای همین بود که تاریخ اصفهان را خیلی خوب می
خواندم. هرچه کتاب درباره اصفهان می آمد دم دستم، می خریدم یا از کتابخانه می
گرفتم و می خواندم. گویی شهوتِ خواندن درباره اصفهان را داشتم. دیگر کمتر کتابی
بود که درباره اصفهان بخوانم و نکته تازه ای در آن باشد. اما باز هم دوست داشتم
بخوانم. هرکجا که از دوران شکوفایی اصفهان و هنرش بود، ذوق می کردم و هیجان زده می
شدم. هرجا که سقوط اصفهان به دست اعراب، مغول، افغانها و... را می خواندم، اندوه
بر من چیره می شد. ما در زرین شهر، شهری متوسط در 30 کیلومتری اصفهان، یک خانه
قدیمی داشتیم. مدل معماری اش تقریباً برگرفته از معماری سنتی مناطق کویری بود...
امروز، سی و یک سالم کامل شد. همین دیروز بود که درباره سی سالگی ام نوشتم و گویا دو روز پیش هم بیست و نه ساله شدم. چرخه زندگی با شتاب به پیش می رود و ما انسانها هم هر روز بر تلاش مان برای عقب نماندن از این چرخه می افزاییم. تلاش کردن امری پسندیده است؛ مشکل اینجاست که هرگز به مقصد نمیرسیم. همه مان عجله می کنیم و آخر سر هم چند کار انجام نداده باقی می ماند. اما از عجله کردن، به تعبیر جامعه شناسی چون مرتن، تنها مناسک اش باقی مانده است. حالا در فرهنگ ما اینگونه رایج شده که کسی کاری انجام نمی دهد؛ اما همه عجله دارند. خودشان هم نمی دانند...
از همان روز که از تهران برگشتم، تاکنون خودرو ام را سوار نشدهام. با دوچرخه میروم دانشگاه و بر میگردم؛ میروم بازار؛ میروم باشگاه؛ و میروم گردش. جمعه گذشته با همکارم، آقای پارسایی و دوستم، آقای گوهری رفتیم آبشار آبپری؛ که به قول یکی از همکاران، حالا دیگر نامش را باید گذاشت: «سنگپری». جادهاش کوهستانی و با صفاست. از خانه من تا آنجا، بیست کیلومتری میشود. برگشتنی هم رفتیم روستا و جنگل. خلاصه که خیلی خوش گذشت. قرار است این برنامه ادامه یابد...
...هر سال در روز 26 فروردین یک چیزی مینویسم. همین شد که خوانندگان وبلاگ و بهویژه دانشجویان، زادروزم را میدانند. یکشنبه گذشته که با دانشجویان هتلداری کلاس داشتم، پس از حضور و غیاب، یکی از دانشجویان با یک کیک بزرگ وارد کلاس شد. اولش فکر کردم به مناسبتی و برای خودشان خریدهاند. اما وقتی آن را روی میزم گذاشتند و گفتند: «استاد، تولدتون مبارک!» تازه دو زاریام افتاد. چون پنجشنبه که تولدم بود با من کلاس نداشتند، یکشنبه برایم جشن گرفتند. جالب آنکه روی کیک، نقشه ایران را کشیده و جمله پشت خودرو ام را نوشته بودند: «همه جای ایران سرای من است». خیلی برایم شیرین بود. شیرینتر از شیرینی خود کیک. نیم ساعتی از زمان کلاس را به عکس یادگاری گرفتن و خوردن کیک گذراندیم...
میبینید تو رو خدا!؟ با وجودی که توی دستم گرفتمش، باز هم شیطنت از سر و رویش میبارد. همه زندگیام را داغان کرده است. البته چیز چندان به درد بخوری که نداشتم؛ اما همان چهار تا کتابی که از زیر تیغ سانسورچی سالم به در آمده بودند را هم این آقا موشه سانسور کرد. هر جایی از کتابهایم را که نمیپسندید، میجوید و پودر میکرد و میریخت روی زمین. توی روز روشن از آشپزخانه میآمد توی اتاق؛ بیسکویتی، نان سوخاریای، چیز به درد بخوری اگر روی زمین بود شروع میکرد به «خِرپ خِرپ» خوردن. توی آشپزخانه هم که همه دستگیرهها و پلاستیکهایم را خورده بود. چند روزی بود که توی شهر به دنبال تلهموش میگشتم. از آنها که مثل قفساند. اما گیرم نمیآمد. بیشتر مغازهها از آن مدل تختهایاش داشتند که موش را لای فنر له میکرد...
امیر هاشمی مقدم: