پیر خرفت! (به بهانه روز پدر)

امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
...در این کتاب خاطرات و سرگذشت برخی سالمندان آمده که فرزندان ترک‌شان کرده‌اند؛ برخی دیگر آواره و کارتن‌خواب شده‌اند؛ برخی از فرزندان‌شان کتک می‌خورند؛ برخی دیگر را فرزندان‌شان برده‌اند در مکان‌های عمومی همچون امام‌زاده صالح تجریش و رها کردند؛ برخی دیگر فقط خانه فرزندان‌شان را برای شب‌مانی دارند، اما فرزندان از آنها می‌خواهند که دیگر به خانه‌شان نروند؛ برخی با پیشنهاد خودشان به خانه سالمندان رفته‌اند، اما فقط برای اینکه سربار فرزندان نشوند؛ این گروه اخیر گاهی روزها و هفته‌ها چشم به راه بازدید و سرکشی فرزندان می‌مانند؛ یا دوست دارند برای برخی مناسبت‌ها آنها را برای یک روز هم که شده به خانه ببرند تا در کنار فرزندان و نوه‌ها جشن بگیرند؛ برخی‌شان همچنان مجبورند کارگری، دست‌فروشی یا حتی گدایی کنند تا شکم‌شان را سیر کنند؛ بسیاری‌شان چون دچار فراموشی شده‌اند یا نمی‌توانند تند صحبت کنند، ترجیح می‌دهند سکوت کنند تا تمسخر نشوند...

ادامه نوشته

عصای کوری و پیری

...۲- به تازگی کلیپی در فضای مجازی پخش شده که رفتار غیرانسانی و وحشیانه کارکنان یک مرکز نگهداری سالمندان را نشان می‌دهد که به کوچکترین بهانه‌ای، سالمندان را به شدت کتک می‌زنند (شنیده‌ام این مرکز در بروجرد بوده و کارکنان وحشی آن هم بازداشت شده‌اند و البته گویا اصل داستان هم مربوط به سال پیش بوده که اکنون پخش شده). حالا عده‌ای دارند در شبکه‌های اجتماعی از گذشته رویایی حرف می‌زنند که احترام سالمندان را نگه می‌داشتند و در خانه از آنان نگهداری می‌کردند و... . نه جانم! در گذشته هم گل و بلبل نبود. خیلی از سالخوردگان در تنهایی و فقر و به خاطر گرسنگی و بیماری می‌مردند. یک نمونه‌اش را در میان خودمان بختیاری‌ها در بالا معرفی کردم. نمونه‌های دیگر هم که در خانه‌ها بودند، لزوما وضعیت بهتری نداشتند. شرایط زندگی در دوران گذشته اینگونه ایجاب می‌کرد....

ادامه نوشته

با خیال آسوده کلاه‌برداری اینترنتی کنید.

امیر هاشمی مقدم: فرارو

چندی پیش که در برنامه دیوار به دنبال خودرو برای خرید می‌گشتم، به آگهی‌ای برخوردم که خودروی مورد نظر مرا در تهران با قیمت نسبتا مناسبی داشت. زنگ زدم و پس از صحبت‌های اولیه، قرار شد مبلغی به‌عنوان بیعانه به حسابش واریز کنم تا آگهی را حذف کرده و خودرو را برای من کنار بگذارد تا خودم را از شهرستان به تهران برسانم. البته که احتمال کلاهبرداری را می‌دادم. توی سایت دیوار هم بر این نکته تاکید شده که تا پیش از دیدن وسیله‌ای که می‌خواهیم بخریم، چیزی پرداخت نکنیم. اما چند دلیل باعث شد تا من بیعانه را پرداخت کنم...

ادامه نوشته

آیا «هزارِ» کاندیداها هنوز «کَل» نگرفته؟

امیر هاشمی مقدم: فرارو

ما بختیاری‌ها در گذشته یک رسمی داشتیم به نام «کل (Kal) گرفتن هزار». مثلا می‌گفتند «فلانی هزارش کل گرفت». کَل همان بر کوهی است و این رسم و باور نیز ویژه شکارچیان ماهر بود. داستان این باور از این قرار بود که چنانچه کسی هزار تا بز و قوچ کوهی را شکار می‌کرد، هزار و یکمی را که می‌زد، آن حیوان زبان‌بسته پس از اینکه تیر می‌خورد، ابتدا بلند می‌شد روی دو پا می‌ایستاد، رو به شکارچی می‌خندید و بعد می‌افتاد روی زمین و می‌مرد. در این حالت آن شکارچی باید همانجایی که ایستاده بود را گود می‌کرد، تفنگش را در خاک چال می‌کرد، جای تفنگ را به هیچ کسی نمی‌گفت، و با دنیای شکار کردن خداحافظی می‌کرد. اگر این کار را نمی‌کرد، حتما بلایی سرش می‌آمد...

ادامه نوشته

بحران چهل سالگی

امروز چهل ساله شدم. چهل سالگی سن کمی نیست. تا یک سده پیش، امید به زندگی انسان‌ها حدود چهل سال بود (اکنون در ایران این رقم حدود 77 سال است). به جز این، چهل سالگی سن ویژه و شاخصی است. در قرآن به سن چهل سالگی اشاره شده و آنرا نشانه بلوغ و کمال جسمانی و عقلانی می‌داند (سوره احقاف. آیه 15: «حَتّی إذا بَلَغَ اَشُدَّهُ و بَلَغَ أربَعینَ سنَةً»). پیامبر اسلام در چهل سالگی مبعوث شد. ناصرخسرو در چهل سالگی دچار تحول درونی گردید و بسیاری دیگر نیز در چهل سالگی در زمینه تخصصی خودشان، چهره‌ای درخشان گردیدند...

ادامه نوشته

مبدأ تاریخ

امیر هاشمی مقدم

برای بیشتر آدم‌ها مبدأ تاریخ نه شاهنشاهی است، نه میلادی، نه خورشیدی و نه قمری. برای آنها مبدا تاریخ، یک رویداد مهم است؛ مهمترین رویداد زندگی‌شان؛ یا دست‌کم مهمترین رویدادی که اکنون درون‌شان هنوز جان دارد. و صد افسوس که بیشتر، این رویدادهای تلخ‌اند که درون آدم زندگی می‌کنند، نه رخدادهای شیرین...

ادامه نوشته

تولد مرگ شما مبارک!

صحنه نخستین فیلم «شهر زیبا» ساخته اصغر فرهادی را به یاد بیاورید: دوستان «اکبر» در زندان ویژه نوجوانان (کانون اصلاح و تربیت)، برایش جشن تولد 18 سالگی می‌گیرند تا سورپرایز شود. اما او در میان ناباوری دوستانش، به آنها وحشیانه حمله می‌کند. او اکنون 18 ساله شده و چون به سن قانونی رسیده، باید قصاص و اعدام شود. جشن تولد برای او یعنی فرا رسیدن زمان مرگ...

ادامه نوشته

بسی کیف کردم در این سال سی

Thirty years ago, my birthday when I became 5 years old.
سی سال پیش در چنین روزی. تنها جشن تولدی که برایم گرفتند، همین تولد پنج سالگی ام بود.
دقیقا سی سال پیش چنین روزی را به یاد دارم. این شیرینی‌ها از نوروز مانده بود. یعنی دست‌کم 26 روز مانده بودند. مادرم معمولاً شیرینی‌ها و آجیل‌های نوروز را تا مدتها بعد نگه می‌داشت. چندین بار قحطی را در روستا دیده و برای مدتها گرسنگی چشیده بود و برای همین همیشه اهل ذخیره نگه داشتن است. آن خیارها را درست نمی‌دانم تازه بود یا کهنه (هر چند در عکس، رنگ کهنگی دارند به خود).

ادامه نوشته

جای خالی بهارنارنج

برای چندین سال، نیمه‌شبهای اواخر اردیبهشت و اوایل خرداد کارم این بود که با یک پاکت خالی به خیابان‌ها بروم و آنرا از سخاوت درختان نارنج، انباشته از شکوفه‌های بهارنارنج کنم. بعد اینها را می‌آوردم و در مستی عطری که سراسر خانه‌ام را فرا گرفته بود، یکی دو جمله نغز هم از سر شوق در وصف‌شان در همین فیس‌بوک می‌نوشتم. بهارنارنج‌ها هم آنقدر زیاد بود که برای خوش‌عطر و بو کردن چای‌های یکسال کافی باشد.
دیشب اما سراسر خیابانهای شهر را پیاده گز کردم. دریغ از یک شکوفه بر درختان. برف سنگین زمستان گذشه، درختان را آنچنان ترساند که هیچ جرأت عرض اندام و بسان عروس، پوشیدن لباس سفید بهارنارنج را نداشتند. شنیده‌ام شهرهایی که دور از ساحل‌اند، به‌واسطه برف کمتر، درختان‌شان امسال هم بهارنارنج دارد. مترصد فرصتم برای رفتن به آغوش و تمتع از عروسان سپیدپوش آنجا.

بررسی متون طنزآمیز عامیانه ایرانی

این کتاب حاصل انجام یک طرح پژوهشی مشترک توسط من و دکتر نعمت‌الله فاضلی است که در سال 1387 برای مرکز فرهنگ مردم صدا و سیما انجام دادیم. بخش‌های عمده‌ای از این کتاب پیش از انتشار حذف شد (به دلیل مغایرت با اخلاق عمومی جامعه یا مسائل دیگر) و آنچه باقی ماند کمی ناقص است. بخشی از انتقادات پایانی این معرفی نیز به همین مسائل مرتبط است.

این کتاب در وب‌سایت انسان‌شناسی و فرهنگ معرفی شده است.

ادامه نوشته

سی و سومین زادروز

امروز در دفتر انتشارات دریچه‌نو، سی و سومین زادروزم را با دوستان دور هم بودیم که گرچه کوتاه، اما بسیار خوش گذشت. یکی از دوستان خوش‌سلیقه، کیک میوه‌ای سفارش داد و بقیه دوستان هم زحمت خوردنش را کشیدیم. این هم دکتر گل‌رضایی دوست‌داشتنی، مدیر انتشارات.
پی‌نوشت: از همه دوستانی که برای زادروزم پیامهای شادباش فرستادند، یک دنیا سپاسگزارم و به دوستی‌شان بر خود می‌بالم.

آدم‌شناسی

این یادداشت را برای ویژه‌نامه هشتمین سالگرد فعالیت وب‌سایت انسان‌شناسی و فرهنگ نوشته بودم که به تازگی منتشر شده است. خواسته بودند یک تصویر نوستالوژیک هم همراهش بفرستیم که من عکسی مربوط به سال 1372، زمانی که در مدرسه راهنمایی شهید دامنپاک زرین‌شهر (اصفهان) پیش‌نماز بودم را فرستادم...

ادامه نوشته

سیدصالح: جد سادات مشایخ بختیاری

...در حالی که هر سه نفرمان کارت ملی همراه مان بود، مدیر مهمانخانه می گفت هر شب اماکن به اتاق های مان سرکشی می کند و بدون شناسنامه برای مان دردسر می شود. می گفت بروید از اماکن نامه بگیرید که خانواده اید! خودش هم کلی ناراحت بود و می گفت اینجوری مشتری های مان را از دست می دهیم. برای من هم قابل پذیرش نبود که پدر 84 ساله و مادر 72 ساله ام را دنبالم راه بیندازم ببرم اماکن تا آنها تأیید کنند که اینها زن و شوهر هستند (آبان امسال 60 سال است که با یکدیگر زندگی می کنند). بهم بر خورد و با وجودی که هم خودم خسته بودم و هم پدر و مادر پیرم، قید پیدا کردن قبر پدربزرگم، بازدیدی دوباره از آثار باستانی ایذه و استراحت کردن شبانه را زده و خستگی برگشت دوباره در آن جاده کوهستانی که شب ها پر از کامیون و تریلی است را به جان خریده و شبانه برگشتیم. هرچند لذت و خوشی سفر و زیارت آن روز برای پدر و مادرم، در طول بازگشت به دلیل خستگی و کهولت شان کلاً از بین رفت. با چنین قوانین دست و پاگیری نباید انتظار داشته باشیم حتی گردشگری داخلی مان هم سامان بگیرد، چه برسد به جذب ارز از طریق گردشگران خارجی.
این سفرنامه را پیش از این در وب سایت انسان شناسی و فرهنگ منتشر کرده بودم.

 

ادامه نوشته

32 سالگی، سراشیبی و وبی موبایلی

به عادت مألوف هر سال، باید دیروز هم چیزی درباره زادروزم در وبلاگ می نوشتم. اما خب انگیزه ای نبود. گمان می کنم در سراشیبی افتاده ام. البته بی انگیزگی ام ربطی به این ندارد. یک جورهایی حالش را نداشتم. به ویژه که این دو روز کلاس زبانم فشرده بود و نمی رسیدم. امروز استادم خبر داد که کلاس برگزار نمی شود و من هم فرصتی یافتم تا دوباره افاضه کلام کنم! امسال دو موضوع درباره دوران زندگی آدم، ذهنم را به خودش مشغول کرده است: نخست میانگین سن آدمی و دوم جایگاه من در این میان...
ادامه نوشته

رؤیای اصفهان

چند روزی است آمده ام اصفهان. عاشق این شهرم. از بچگی خیلی دوستش داشتم. برای همین بود که تاریخ اصفهان را خیلی خوب می خواندم. هرچه کتاب درباره اصفهان می آمد دم دستم، می خریدم یا از کتابخانه می گرفتم و می خواندم. گویی شهوتِ خواندن درباره اصفهان را داشتم. دیگر کمتر کتابی بود که درباره اصفهان بخوانم و نکته تازه ای در آن باشد. اما باز هم دوست داشتم بخوانم. هرکجا که از دوران شکوفایی اصفهان و هنرش بود، ذوق می کردم و هیجان زده می شدم. هرجا که سقوط اصفهان به دست اعراب، مغول، افغانها و... را می خواندم، اندوه بر من چیره می شد. ما در زرین شهر، شهری متوسط در 30 کیلومتری اصفهان، یک خانه قدیمی داشتیم. مدل معماری اش تقریباً برگرفته از معماری سنتی مناطق کویری بود...

ادامه نوشته

مهمان های ناخوانده

این خاطره را برای کاتالوگ معرفی گروه مدیریت جهانگردی و هتلداری مازیار نوشته بودم که اکنون دوباره در اینجا بازنشر می کنم:

...همین چند روز پیش قرار بود برای یک کار اداری، 300-200 هزار تومان هزینه کنم. خب، 600-500 هزار تومان دیگر توی حسابم می­ماند و مشکلی تا ماه آینده که حقوقم واریز شود، پیش نمی­آمد. اما زهی پندار بیهوده. همین که پی­گیر کارها شدم، کل حسابم تا ریال آخر خالی شد. جوری که برای مراحل پایانی کار، خرده پولهای ته کارتهای بانکی­ام را به یکی از کارتها منتقل کردم تا بشود آخرین هزینه را هم پرداخت کرد. کار اداری و پول من، هم­زمان تمام شد. آمدم خانه و ته و توی جیبهایم را گشتم...یکی از مزایای نداشتن تلفن همراه این است که هر کسی حوصله­اش سر رفت یا با ننه­اش قهر کرد، زنگ نمی­زند به آدم و بگوید که دارد می­آید چند روزی آوار شود روی­ات. اما امان از این تکنولوژی. عصر بود که نشستم پشت رایانه تا ایمیلم را چک کنم. یکی از...

ادامه نوشته

مردمنگاری روستای جغدان

مردمنگاری روستای جغدان

نام جغدان را خودشان می­گویند از جغد گرفته شده است؛ چرا که جغد در این روستا خیلی زیاد است. البته در گویش محلی بختیاری، به جغد، شوک (Shook) هم می­گویند. یکی از سرگرمی­های کودکی­ام در تابستانهایی که به این روستا می­آمدیم این بود که با دیگر بچه­ها به دنبال لانه­های جغدها بگردیم و با جوجه­های­شان بازی کنیم. بر اساس روایتهای شفاهی بزرگان این روستا (که حالا پدرم با 83 سال، خودش یکی از همین بزرگان است)، این روستا سابقه­ای کمتر از دو سده دارد...

این نوشتار پیش از این بر روی وب سایت انسان شناسی و فرهنگ به آدرس http://anthropology.ir/node/14625 منتشر شده بود.

ادامه نوشته

برای روز معلم

برای روز معلم

در هفته گذشته و به ویژه روز 12 اردیبهشت، بسیاری از دوستان و دانشجویان روز معلم را به من تبریک گفتند. سپاسگزار همه شان هستم. و همه آنهایی که به یاد معلمان شان هستند. راستش این نوشته کوتاه را بیش از آنکه برای سپاسگزاری نوشته باشم، برای پوزش خواهی نوشته ام. در این نیم سال جاری، خیلی اوضاع تدریسم به هم ریخته است و خودم بسیار بیش از سایرین به این امر واقفم.

ادامه نوشته

سی و یکمین زادروز و جنبش آرام

سی و یکمین زادروز و جنبش آرام

جنبش غذای آرامامروز، سی و یک سالم کامل شد. همین دیروز بود که درباره سی سالگی ام نوشتم و گویا دو روز پیش هم بیست و نه ساله شدم. چرخه زندگی با شتاب به پیش می رود و ما انسانها هم هر روز بر تلاش مان برای عقب نماندن از این چرخه می افزاییم. تلاش کردن امری پسندیده است؛ مشکل اینجاست که هرگز به مقصد نمی­رسیم. همه مان عجله می کنیم و آخر سر هم چند کار انجام نداده باقی می ماند. اما از عجله کردن، به تعبیر جامعه شناسی چون مرتن، تنها مناسک اش باقی مانده است. حالا در فرهنگ ما اینگونه رایج شده که کسی کاری انجام نمی دهد؛ اما همه عجله دارند. خودشان هم نمی دانند...

ادامه نوشته

ز سی عقب بنهم پا به سال بیستمین

ز سی عقب بنهم پا به سال بیستمین

...امسال یه ایده­ای به ذهنم رسید که از این به بعد، واسه دانشجوهای رشته مدیریت جهانگردی و هتلداری جشن تولد بگیریم. به این شکل که دانشجوهای هر ماه رو توی یه روز از اون ماه دعوت کنیم و براشون یه جشن کوچیک بگیریم. از فروردین شروع کردم که خودم و آقای پارسایی، مدیر قبلی گروه هر دومون توی این ماه به دنیا اومدیم. با بقیه دانشجوهای متولد این ماه، حدودا 20 نفری می­شدیم. خوبیش به این بود که از دانشجویان فارغ­التحصیل یا به اصطلاح دانش­آموخته متولد این ماه هم دعوت کرده بودیم بیان. و چند نفری­شون هم اومدن. یه کیک تولد که روش نوشته شده بود:...

ادامه نوشته

تهران: شهر بی­زمانها

تهران: شهر بی­زمانها

...هر وقت به تهران می­آیم، از سیستم آویزان شدن سود می­برم. یک شب خانه دائی­ام در کرج، یک شب خانه این دوست، یک شب خوابگاه آن همکلاسی قدیمی که حالا دارد دکترا می­خواند؛ و به همین ترتیب. اما راستش پوستم هنوز زیاد کلفت نیست. به قول همکارم، خیلی رودروایسی دارم. خانه دایی، یک شب یا دست­بالا دو شب. بیش از این روی­ام نمی­شود. صبح که از خانه­اش بیرون می­روم، اصرار می­کند که شب برگردم. خودش می­داند سیستم­ام چگونه است. اما واقعا نمی ­توانم. دوستان قدیمی­ام هم همه­شان متأهل شده­اند و با وجودی که لطف می­کنند و هر وقت به تهران می­آیم، گیر می­دهند که بروم خانه­شان، اما این بار بطور کامل احساس کردم که نه من، و نه آنها راحت نیستیم...

ادامه نوشته

بایسیکل­ران

بایسیکل­ران

...از همان روز که از تهران برگشتم، تاکنون خودرو ام را سوار نشده­ام. با دوچرخه می­روم دانشگاه و بر می­گردم؛ می­روم بازار؛ می­روم باشگاه؛ و می­روم گردش. جمعه گذشته با همکارم، آقای پارسایی و دوستم، آقای گوهری رفتیم آبشار آب­پری؛ که به قول یکی از همکاران، حالا دیگر نامش را باید گذاشت: «سنگ­پری». جاده­اش کوهستانی و با صفاست. از خانه من تا آنجا، بیست کیلومتری می­شود. برگشتنی هم رفتیم روستا و جنگل. خلاصه که خیلی خوش گذشت. قرار است این برنامه ادامه یابد...

ادامه نوشته

زندگی شاید همین باشد!

زندگی شاید همین باشد!

پس از نه ماه، هفته پیش که می­خواستم به خانه­مان بروم، همه­اش نگران این بودم که حالا دوباره بحثهای سیاسی پیش بیاید و من هم که دیگر حال و حوصله این چرت و پرت­ها را ندارم. کلی با خودم کلنجار رفتم تا اگر خانواده در حضورم حرفی زدند که مایه تحریک شد، جلوی زبان صاحاب­مرده را بگیرم. و اتفاقا خوب گرفتم. اما بدبختی اینجا بود که این­بار موضوع اصلی بحث، متفاوت بود. گویا همه بالاتفاق تصمیم گرفته بودند گیر بدهند به من که چرا ازدواج نمی­کنم. به خیال­شان این چند ماه که خانه نرفته بودم، خیلی زمان طولانی­ای بوده است. نمی­دانم؛ شاید هم پیش خودشان گمان می­کردند که لابد یکی دور و برم هست. و اینگونه که باشد، آنها احساس خطر می­کنند که منحرف شده­ام!...

ناامنی اقتصادی

ناامنی اقتصادی

...اما واقعا آیا امنیت اقتصادی در کشورمان فراهم است؟ ببینید، من هیچ کاری به مسائل سیاسی ندارم. از ورود به این حوزه هم مثل ... می­ترسم. بدبختی اینجاست که وارد هر حوزه که بشوی، می­گویند حرف سیاسی می­زند. نه باباجان! بنده به­عنوان یک شهروند، احساس امنیت اقتصادی نمی­کنم. اکنون نزدیک نه ماه است که به خانه نرفته­ام و پدر و مادرم را ندیده­ام. عید نوروز که رفتم، دیگر نرفتم...

ادامه نوشته

بستنی

بستنی

...درست یادم نمی­آید در آن پسین کذایی چی یا کی را دیدم که هوس بستنی کردم. احتمالا یکی بستنی به­دست آمده رد شده و من هم هوسی شدم. رفتم خانه و به مادرم گفتم که بستنی می­خواهم. گفت که پول ندارد. «پول نداریم» پاسخی بود که در بیشتر اینگونه مواقع، می­شنیدیم. نمی­دانم باهاش چک و چانه زدم و هی پا پیچ­اش شدم یا نه، مثل بچه آدم سرم را انداختم پایین و دوباره از خانه آمدم بیرون. همینها هم که به یاد دارم، مانند خواب و رویاست. بهرحال از خانه آمدم بیرون، اما هوس بستنی از خانه دلم بیرون نیامد...

ادامه نوشته

بی­اخلاقی علمی در کتاب روش تحقیق

بی­اخلاقی علمی در کتاب روش تحقیق

توضیح: این مطلب را برای انتشار، در اختیار نشریات عمومی و سراسری قرار داده ام.

...اینجانب به عنوان یکی از نویسندگان کتاب یادشده، به تاریخ انتشار کتاب، نوع چیدمان مقالات آن، ترتیب قرار گرفتن نام نویسندگان مقالات، و نهایتا تنوع مقالات این کتاب انتقاد جدی داشته و اگرچه با انتشار این کتاب، دیگر عملا کاری از دستم بر نمی­آید، اما به بی­اخلاقی­های صورت گرفته در انتشار این کتاب به شدت منتقدم و راهی برایم باقی نمی­ماند جز به داوری گذاشتن مقالات از نگاه خوانندگان و استادان متخصص... با ذکر این موارد، نمی­دانم واقعا باید چگونه این حق پایمال شده خود را باز ستانم. تنها هدفم از نگارش این شکوائیه، واگذاری داوری به خوانندگان و متخصصان محترم؛ تلنگر زدن به وجدان کسانی که با اعمال سلیقه­های فردی و دخیل کردن روابط شخصی، انتشار این کتاب را به بیراهه کشاندند، و نهایتا اندکی فرو نشاندن عصبانیت درونی­ام بود...

ادامه نوشته

زندگی خوابگاهی

زندگی خوابگاهی

(این نوشته در نخستین شماره از نشریه دانشجویان مدیریت جهانگردی و هتلداری منتشر شد.)

دوستان انجمن علمی گروه مدیریت جهانگردی و هتلداری از من خواستند که متنی برای «ترم­نامه»شان بنویسم. برای این شماره­اش قرار است درباره خوابگاه و زندگی خوابگاهی بنویسند. به من هم پیشنهاد شد نوشته­ام در همین­باره باشد. می­دانید؛ وقتی قرار باشد از زندگی خوابگاهی­ات بنویسی، پای خیلی مسائل خصوصی هم به میان می­آید. و البته برای من، قلم­فرسایی درباره زندگی خصوصی­ام سالهاست که بر روی وبلاگم جریان دارد. اما وقتی پای یک نشریه دانشجویی و مرتبط با دانشگاه به میان بیاید، درباره خودت و زندگی­ات آسان نوشتن، سخت است. با این وجود تلاشم را می­کنم...

ادامه نوشته

هفته تولد

هفته تولد

...هر سال در روز 26 فروردین یک چیزی می­نویسم. همین شد که خوانندگان وبلاگ و به­ویژه دانشجویان، زادروزم را می­دانند. یکشنبه گذشته که با دانشجویان هتلداری کلاس داشتم، پس از حضور و غیاب، یکی از دانشجویان با یک کیک بزرگ وارد کلاس شد. اولش فکر کردم به مناسبتی و برای خودشان خریده­اند. اما وقتی آن را روی میزم گذاشتند و گفتند: «استاد، تولدتون مبارک!» تازه دو زاری­ام افتاد. چون پنجشنبه که تولدم بود با من کلاس نداشتند، یکشنبه برایم جشن گرفتند. جالب آنکه روی کیک، نقشه ایران را کشیده و جمله پشت خودرو ام را نوشته بودند: «همه جای ایران سرای من است». خیلی برایم شیرین بود. شیرین­تر از شیرینی خود کیک. نیم ساعتی از زمان کلاس را به عکس یادگاری گرفتن و خوردن کیک گذراندیم...

ادامه نوشته

شما بگویید چکارش کنم؟!

شما بگویید چکارش کنم؟!

می­بینید تو رو خدا!؟ با وجودی که توی دستم گرفتمش، باز هم شیطنت از سر و رویش می­بارد. همه زندگی­ام را داغان کرده است. البته چیز چندان به درد بخوری که نداشتم؛ اما همان چهار تا کتابی که از زیر تیغ سانسورچی سالم به در آمده بودند را هم این آقا موشه سانسور کرد. هر جایی از کتابهایم را که نمی­پسندید، می­جوید و پودر می­کرد و می­ریخت روی زمین. توی روز روشن از آشپزخانه می­آمد توی اتاق؛ بیسکویتی، نان سوخاری­ای، چیز به درد بخوری اگر روی زمین بود شروع می­کرد به «خِرپ خِرپ» خوردن. توی آشپزخانه هم که همه دستگیره­ها و پلاستیکهایم را خورده بود. چند روزی بود که توی شهر به دنبال تله­موش می­گشتم. از آنها که مثل قفس­اند. اما گیرم نمی­آمد. بیشتر مغازه­ها از آن مدل تخته­ای­اش داشتند که موش را لای فنر له می­کرد...

ادامه نوشته

معجزه موسیقی

معجزه موسیقی

در زندگی هر کس، گاهی رویدادی رخ می­دهد که شاید نامی به جز معجزه نتوان بر آن نهاد. همانند رویدادی که امشب برای من رخ داد و حسابی ذوق­زده­ام کرد.

حدودا 10 سال پیش بود که در اصفهان، یک ساز دهنی خریدم؛ به این امید که روزی کلاس بروم و نواختنش را فرا بگیرم. سالها از پی هم آمد و رفت و من نه تنها نتوانستم به کلاس آموزش ساز دهنی بروم (حالا بماند که تنبلی و پشت گوش انداختن­هایم دلیل عمده­اش بود)؛ بلکه حتی سی­دی­های آموزشی­ای که تهیه کرده بودم را نیز بکار نبردم. و ساز دهنی­ای که گوشه کشوی میزم مهجور مانده بود...

ادامه نوشته

ساعت شنی زندگانی من

ساعت شنی زندگانی من

...دیشب رمانی از گابریل گارسیا مارکز به دستم رسید. به گمانم آخرین اثرش باشد: «خاطرات روسپیان سودازده من». شب ساعت 10 از دانشگاه به خانه رسیدم و تا ساعت 1 نیمه شب، تمامش کردم. شخصیت داستان که بسیار جوانی کرده، چندان احساس پشیمانی ندارد و در نود سالگی! همچنان به دنبال دخترکان باکره چهارده ساله است. بهرحال زیاد در قالب این دسته­بندی ویل دورانت نمی­گنجد...

ادامه نوشته

امنیت، احساس امنیت، و برچسبهای اجتماعی

امنیت، احساس امنیت، و برچسبهای اجتماعی

...همین جوان بودن همسر سعید باعث شده بود پیش از اسباب­کشی من به این خانه، به صاحبخانه اعتراض کند که چرا خانه را به پسر مجرد داده است. صاحبخانه هم به دروغ گفته بود که تنها نیستم. بیشتر اوقات پدر و مادرم هم هستند! بهرحال اسباب­کشی کردم و مستقر شدم. روزهایی که کلاس نداشتم، به هیچ­وجه از کُنج اتاقم تکان نمی­خوردم. حتی اگر کپک که چه عرض کنم، جلبک به بدنم سبز می­شد. و روزهایی که کلاس داشتم، صبح زود از خانه خارج می­شدم و شب بر می­گشتم...

ادامه نوشته

بامبول بازی تازه

بامبول­بازی تازه

...این بار که به اصفهان آمدم (اکنون که برای انتشار، نوشته را بازخوانی می­کنم، باید از فعل «رفتن» استفاده نمایم)، به هر کسی که می­رسیدم و سلام می­کردم، می­گفت: «چرا اینقدر صورت­ات لاغر شده؟». به اولی می­شود گفت: «نه! کی گفته؟» و با تعجب، دستی به صورت­ات بکشی. به دومی می­شود گفت: «آره، همه همین رو میگن. اما خودم احساس نمی­کنم». و به سومی: «کار زیادی روی سرم ریخته بود و مشغول مطالعه و تحقیق بودم». و وقتی کفرت را در می­آورند، به چهارمی اگر دوست­ات باشد، عقده دلت را روی سرش خالی می­کنی و می­گویی: «تا چشم­ات کور بشه! فوضولی؟». و مادر که می­گوید: «الهی ننه­ات بمیره. توی دیار غربت، تک و تنها، هیشکی نیست یه لقمه درست کنه بذاره جلوت [«مثه سگ». جمله از نگارنده است!] بخوری». خلاصه آنقدر گفتند و گفتند تا به این نتیجه رسیدم که خیلی از ریخت و قیافه افتاده­ام (البته در این زمینه، اصولا آدم افتاده­ای هستم. که حالا افتاده­تر شدم)...

ادامه نوشته

دوران تنهاییِ مجردی

دوران تنهاییِ مجردی

 

شاید وقتی تیتر متن رو بخونید، فکر کنید یه حرف ربط «و» بین واژه­های تنهایی و مجردی جا انداخته­ام. خیر. منظورم دقیقا دوران تنهاییِ مجردی است. اصولا دوران مجردی رو به عنوان دوران تنهایی و ناقص بودن فرد از نظر جنسیتی و عاطفی و... می­دونن. اما به نظرم دوران مجردی می­تونه برای بعضی­ها به دو دوره تقسیم بشه: یکی دورانی که مانند بقیه مجردها، اونها هم اگرچه تنها هستن، اما احساس تنهایی نمی­کنن؛ و یکی هم دورانی که به واسطه رسیدن به سن ازدواج و ازدواج نکردن از یکسو، و ازدواج کردن دوستان مجردشون و بنابراین تنها گذاشتن این بنده­های خدا از سوی دیگه، دورانی جداگانه حساب میشه. برای من این دوران دومی از همین دو روز پیش بطور محسوسی کلید خورد.

ادامه نوشته

28-27-26-25

28-27-26-25

... اینها رو از صدای دستگاه ثانیه شمار زندگی من می¬شنوید. امروز 25ام فروردینه و من 26 سال دارم؛ فردا 26ام و من 27 سال دارم؛ و به قول ننه¬ام وارد 28 سالگی میشم. همین! به همین سادگی. مثه ثانیه شمار ساعت که وقتی به سی میرسه، نیمه رو نشون میده، من هم دارم به سی نزدیک میشم. و دیگه چیزی از جوونی توی وجودم حس نمی¬کنم...

ادامه نوشته

کینه های برادرانه

کینه های بردارانه

 

...امروز یه روز مهم توی روابط خونوادگی ما بود. بگذریم از اینکه با این روابطی که داریم، میشه اسمش رو خونواده گذاشت یا نه. اصولا توی خونواده ما، همه یه چیزی‌شون میشه. بنابراین من هم این یه چیزی شدنم رو به ارث بردم. هیچ کدوم از بردار و خواهرهام نیستن که با همه اعضای خونواده رابطه داشته باشن. حتی این وضعیت شامل پدر و مادرم هم میشه. از بین اعضای خونواده که من باهاشون رابطه دارم، میشه به اینها اشاره کرد: سه تا خواهرهام؛ و گاهی یکی از بردارهام...

ادامه نوشته

ذکر مصیبت

ذکر مصیبت

 

...يه بار صبح كه مي‌خواست همراه گوسفندها به زمينهاي اطراف روستا بره، چون چيزي توي خونه نداشتن، مادرش يه كمي علف از اطراف خونه چيد و پخت و با شرمندگي صورت پدرم رو بوسيد و به عنوان غذا بهش داد كه براي ناهار با خودش ببره. پدرم اون روز رو با همون علفهاي پخته و بدون نون گذروند. اونقدر توي زمينهاي اطراف، دنبال گوسفنها اين طرف و اون طرف رفته بود كه ديگه رمقي براش باقي نموند. شب كه به خونه برگشت، متوجه شد كه هنوز چيزي توي خونه ندارن و بچه‌هاي كوچكتر هم از شدت گرسنگي دارن گريه مي‌كنن. مادرش هم از شدت گرسنگي نمي‌تونست سر پا بايسته...

ادامه نوشته

بیست و ششمین بهار زندگی

بیست و ششمین بهار زندگی

...بعدش هم صفحه وبلاگم رو باز کردم ببینم کسی فحشم داده یا نه. ساعت ۶:۳۰ دقیقه صبح بود که اولین اس ام اس رسید. حدس می زدم مال دوستم باشه. اما مال خواهر وسطی ام بود. <<تولدت مبارک>>+عکس یه دسته گل. همین. یادم افتاد که ۲۶ فروردین ۲۶ سال پیش، ننه ام آخرین کره اش رو بیرون انداخت. اِ اِ اِ! انگار همین دیروز بود که کله ام رو اوردم بیرون و اولین نگاهم رو به دنیا انداختم! عجب روزگاریه! حالا یواش یواش دارم حس می کنم که سنم داره میره بالا. دیگه خودم رو جزو جوونها حساب نمی کنم...

ادامه نوشته

ولنتاین

ولنتاین

...امروز صبح (۲۵بهمن؟) از یکی بچه ها فهمیدم که هدیه خاص ولنتاین، عروسک خرسه. بنابراین خودم هم از این نادانی و نوشته ام خنده ام گرفت. اما آیا در گفتمان دوستی بین پسر و دختر، باید به همه قواعدی که براش تعریف شده، گردن نهاد؟..

ادامه نوشته

نگاه مسلمونا و نامسلمونا به همدیگه

نگاه مسلمونا و نامسلمونا به همدیگه

 

معرفی اولین اثر ترجمه ام، نگاه مسلمانان و غربیها به یکدیگر، از سری نظرسنجی های موسسه جهانی Pew که به تازگی توسط انتشارات جهاد دانشگاهی منتشر شده.

ادامه نوشته

ادعای بروکراسی

ادعای بروکراسی

...البته امروز که رفتم وسایلم رو جمع کنم، معاون مرکز اومد و مثه همیشه دوستانه دستم رو گرفت و برد توی اتاق خودش تا شاید منصرفم کنه. می‌گفت که هنوز به بن‌بست نخوردیم. اما من ترجیح می‌دادم قبل از اینکه به بن‌بست بخورم، برگردم. راستش ماجرا به اونجایی بر می‌گرده که بعد از نزدیک یکسال معلق بودن، هنوز کسی انگار دلش نمی‌خواست قرارداد من رو ببنده...

ادامه نوشته

ما هم نمردیم و خاله دار شدیم

ما هم نمردیم و خاله دار شدیم

...غير از بقيه فاميلش که اکثرشون ساکن تهران هستن, دو تا خاله, دو تا دائي، بچه هاشون که ازدواج کردند و مادربزرگم که مجموع خونواده مادري ام رو تشکيل ميدن, ساکن تهران بودن. يکي از دائيها و يکي از خاله هام رو گهگاه خونه فاميلهامون در اصفهان مي ديدم. مادر بزرگم رو 13 ساله بودم که ديدم. چند سال پيش هم که فوت کرد, براي مراسمش نيومديم. يکي از دائي هام رو 18 ساله بودم که ديدم...

ادامه نوشته

امان از حرف مردم

امان از حرف مردم

...از اين دسته كه بگذريم، به اون دسته اي مي رسيم كه اصرار دارن اعتراف كنم چند تا دوست دختر دارم. هر چي به پير و پيغمبر قسم مي خورم كه «بابا به خدا من هنوز روم نميشه به خيلي از خانمها، رو در رو نگاه كنم»، توي گوششون نميره كه نميره. البته تا حدود زيادي هم بِهِِشون حق ميدم. ظاهرم اينجوري نشونم ميده و من هم ناچارم تحمل كنم...

ادامه نوشته

شبی در بازداشتگاه

شبی در بازداشتگاه
 ...حقيقتش را بخواهيد خيلی وقت بود دوست داشتم وارد بازداشتکاه شوم و ببينم آنجا چه خبر است. بنابر اين هيچ مقاومتی نکردم و حتی نپرسيدم چرا؟ دستانم را با افتخار جلو بردم و مثل يک قهرمان که دستبند قهرمانی روی دستش می بندند، دستانم را به حلقه های دستبند سپردم. سوار ماشين عروس که شدم، ابتدا روی صندلی عقب خواباندندم و بعد هم روی چشمانم را بستند...
ادامه نوشته

تفنگ پلاستیکی

تفنگ پلاستیکی

 ...ناگهان يادم به حرفهاي برادرم افتاد كه هر وقت از جبهه برمي گشت و من مي پرسيدم: «كوجا بودي دادا؟

 ــ رفته بودم صداما بكشم
ـ برا چي چي مي خواستي بكشيش؟
ـ چون آدِمي بديِِس و آدِماي زياديا مي كشد.
ـ خب حالا كشتيش؟
...

ادامه نوشته

خاطرات مالیخولیایی

خاطرات مالیخولیایی

...ناچار شدند يک دستگاه بلدوزر از بيرون بياورند تا لااقل راه رفت و آمد دانشجويان باز شود. من هم که تا همين چند ماه يش وسواس عجيبی داشتم که عکس نگيرم و حتی يک عکس هم از دوران ليسانس و همکلاسيهايم ندارم و مجموعه عکسهايم از دوران تولد تا بعد از گرفتن ليسانس٫ کمتر از ۳۰ (سی) قطعه است!٫ با يکی از دوستان٫ دوربين را برداشتيم و رفتيم برای به اصطلاح شکار لحظه ها...

ادامه نوشته

دوست اینترنتی

دوست اینترنتی
...ضمن تاييد حرفهايش٫ باز هم بر موضع خودم پافشاری کردم. برايش توضيح دادم که فکر می کنم افرادی عضو سايتهای دوستيابی اينترنتی می شوند که جزو يکی از اين ۶ دسته اند:
۱ـ آنهايی که به خاطر کنترل شديد خانواده يا خرده فرهنگشان٫ نمی توانند به راحتی در دنيای واقعی (منظورم دنيای خارج از اينترنت است) دوست مورد نظر خود را پيدا کنند.
۲ـ آنهايی که ....
ادامه نوشته