مهمان های ناخوانده
این خاطره را برای کاتالوگ معرفی گروه مدیریت جهانگردی و هتلداری مازیار نوشته بودم که اکنون دوباره در اینجا بازنشر می کنم:
800-900 هزار تومانی توی حسابم بود. برای من که خرج چندانی ندارم و به جای خودرو، دوچرخهسواری میکنم و بنابراین پول بنزین نمیدهم، تلفن همراه ندارم که فیش هزینهاش را پرداخت کنم یا کارت شارژ برایش بخرم، اهل خرید لوازم خانه نیستم، بریز و بپاش نمیکنم، با مهمانی رفتن یا مهمانی گرفتن میانهای ندارم، و...، این پول میتواند تا 3-2 ماه زندگیام را پاسخگو باشد. همین است که کمتر پیش میآید حسابم خالی باشد.
همین چند روز پیش قرار بود برای یک کار اداری، 300-200 هزار تومان هزینه کنم. خب، 600-500 هزار تومان دیگر توی حسابم میماند و مشکلی تا ماه آینده که حقوقم واریز شود، پیش نمیآمد. اما زهی پندار بیهوده. همین که پیگیر کارها شدم، کل حسابم تا ریال آخر خالی شد. جوری که برای مراحل پایانی کار، خرده پولهای ته کارتهای بانکیام را به یکی از کارتها منتقل کردم تا بشود آخرین هزینه را هم پرداخت کرد. کار اداری و پول من، همزمان تمام شد. آمدم خانه و ته و توی جیبهایم را گشتم. جمعاً هفت- هشت هزار تومان پول گرد آمد. باز هم خدا را شکر. تقریباً سه هفته مانده تا واریز حقوق و برای من که ریاضت کشیدن را در دوره دانشجویی به بهترین شکل ممکن (!) تجربه کرده بودم، مشکلی نبود. با همین پول میتوانستم این سه هفته را اگرچه با دشواری، سر کنم. البته که یکی دو تا کنسرو لوبیا و دو قالب حلوا شکری و کمی مرغ تمیز کرده هم توی یخچال، خیالم را آسودهتر کرد.
یکی از مزایای نداشتن تلفن همراه این است که هر کسی حوصلهاش سر رفت یا با ننهاش قهر کرد، زنگ نمیزند به آدم و بگوید که دارد میآید چند روزی آوار شود رویات. اما امان از این تکنولوژی. عصر بود که نشستم پشت رایانه تا ایمیلم را چک کنم. یکی از صمیمیترین دوستانم که دو سال بود داشت امروز و فردا میکرد که با خانمش بیاید خانهام و اینقدر بدقولی کرده بود که هر وقت میگفت «ما به زودی میاییم پیشت» از دستش عصبانی میشدم، ایمیل زده بود که «آخر این هفته، من و زهرا [خانمش] و علی [خواهرزادهاش] چند روزی میاییم خونهات». اولش باور نکردم. یکی دو بار ایمیل را از اول تا آخر خواندم ببینم بندی، تبصرهای، چیزی ندارد که شک و تردید در دلم ایجاد کند، دیدم خیر. گویا اینبار جدی بود. بهویژه آنکه هیچ وقت زمان دقیق نمیگفت و فقط به همین حرف بسنده میکرد که «به زودی میاییم پیشت». اما اینبار مثل اینکه خطر جدی بود. برای اینکه منصرفش کنم، ایمیلش را جواب دادم که «البته که میدونم دارین میایین. مثه دفعههای قبلی». اما هنوز چند دقیقهای از فرستادن پاسخم نگذشته بود که جواب داد: «دادا به من یه زنگی بزن». گوشی تلفن را به پریز زدم و... . القصه، زنگ زدن همان و اطمینان از آمدنشان همان. یعنی بد و بیراه توی دلم نبود که بهشان نگویم. توی این یکی دو سال اخیر، هرگز اوضاع اقتصادیام اینجوری نشده بود. و همین حالا که سنگ میخورم و آهک پس میدهم، فیل اینها یاد هندوستان کرده بود. اینقدر حواسم پرت شده بود که یادم رفت تلفن را از پریز بکشم. با زنگ تلفن به خودم آمدم. خواهر وسطیام بود که دقیقاً از عید که رفته بودم خانه، تا حالا با هم حرف نزده بودیم. گفتم لابد دلش تنگ شده و میخواهد حالی بپرسد. گوشی را برداشتم و کمی گلایههای مرسوم که چرا سراغی از ما نمیگیری و از این حرفها که زیاد میشنوم و پشت گوش میاندازم. بعد هم گفت: «تو که انگار نمیخوای بیای اصفهان، لااقل ما بیایم یه سری بهت بزنیم». این خواهرم اهل تعارف اصفهانی نیست. به رکگویی شهره است. پرسیدم کی میخواهند بیایند. معلوم شد شنبه و یکشنبه میآیند، یعنی دقیقاً بعد از اینکه دوستم میرفت، اینها میآمدند. نمیدانستم چه بگویم، که دوباره خودش به کمکم شتافت و گفت: «نترس! اداره علی آقا [شوهرش] ویلا برامون رزرو کرده بابلسر. میاییم بابلسر و یه سری هم به تو میزنیم». باز خدا پدرش را بیامرزد. این را میتوان یک کاریاش کرد. شب که شد، با خودم گفتم امشب را بخوابم، تا فردا هم خدا بزرگ است. یکجوری میشود بالاخره.
فردا فهمیدم که خدا خیلی بزرگ است. این را هم خودم فهمیدم. یعنی یکجور درک شهود باطنی. صبح که از خواب برخواستم، یکراست رفتم سراغ اینترنت تا ببینم از ایمیلها و اخبار اینور و آنور دنیا چه خبر. بدون مقدمه برایتان بنویسم تا شما هم متوجه نحوه شهود باطنی من بشوید. یکی از دوستان اهوازیام ایمیل زده بود و گفته بود که برای تعطیلات عید فطر دارد با خانوادهاش میآید پیش من! شنیده بودم خداوند خیلی دقیق است، اما اینقدرش را باور نداشتم. آخر مگر میشود اینقدر دقیق بود که مهمانها را به ترتیب به صف کرد و از آسمان یکی یکیشان را همچو بلای آسمانی در روزهای متوالی بر سرم فرود آورد؟ تعطیلات عید فطر امسال هم یکشنبه و دوشنبه بود. یعنی من از پنجشنبه تا دوشنبه سه گروه مهمان برایم میآمد. حالا سال به سال خانهام رنگ و بوی مهمان به خودش نمیبیند ها! این بار چه شده، فقط خود خدا میداند و بس. مغزم داشت سوت میکشید. کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته بودم و توی خانه دور خودم میچرخیدم. راستش اهل قرض گرفتن نیستم. از بچگی هم نبودم. توی این 11-10 سال زندگی مستقل هم یاد ندارم که از کسی قرض گرفته باشم. حتی از خانوادهام. اهل مساعده گرفتن از دانشگاه هم نبوده و نیستم. اصلاً خوشم نمیآید بروم گردنم را کج کرده و درخواست مساعده بدهم. یکی دو ساعتی به همین منوال گذشت تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که به این دو دوست وقتشناس ایمیل بزنم و عذرخواهی کنم که کاری برایم پیش آمده و انشاءالله در فرصتی دیگر در خدمتشان خواهم بود. خواهرم هم میآید بابلسر و اگر خواست یک سری به خانهام بزند، با شکر و آبلیمو یک پارچ شربت برایشان درست میکنم و سر و ته قضیه را هم میآورم. وارد ایمیلم که شدم، یکی از همکاران دانشگاهی برایم ایمیل زده بود. توی دلم گفتم یا ابالفضل که این هم لابد میخواهد یک «حبیب خدا»ی دیگر بشود برایم. اما خوشبختانه خطر از بیخ گوشم گذشت و مشخصات یک مقاله علمی را میخواست. همین که داشتم پاسخش را میدادم، یادم افتاد که آبانماه سال گذشته چهارصد هزار تومان از من قرض کرده بود که یکی دو ماهه پس بدهد. اما توی دست و بالش نبود و من هم چیزی بهش نگفتم. حالا که خودم گیر افتاده بودم دیگر سکوت جایز نبود! بدون رودروایسی برایش نوشتم که «سه گروه مهمان دارم و هیچی هم پول ندارم. بنابراین بیزحمت پولم را به حسابم بریز». منتظر هم نماندم که بخواهد شماره حساب بگیرد. خودم برایش فرستادم.
آن روز را با دلشوره گذراندم تا فردا صبح که پاسخ داد پول را به حسابم ریخته، اما فقط سیصد هزار تومانش را. گویا او هم مشکل داشت. عرصه گل و بلبل را ببین! همه استادان دانشگاه گویا هشتشان گرو نُهشان است. خلاصه همان هم غنیمت بود. حالا با سیصد هزار تومان میشد کلی خرید کرد و کار انجام داد. بعد از مدتها، خودرو را از پارکینگ در آورده و رفتم بازار. البته ابتدا بخشی از پول را صرف باک بنزینش کردم که دیگر تهاش داشت سولاخ میشد. بعد هم کمی میوه و تنقلات و دیگر مایحتاج ضروری خریدم. به لطف شرایط اقتصادی موجود، کلی از پول خرج شد. میوهها را که شستم و توی یخچال خنک شد، مثل قحطیزدهها خودم دلی از عزا در آوردم. بعد هم کمی خانه را مرتب کردم.
خلاصه پنجشنبه شد و گروه نخست مهمانان از راه رسید. روز جمعه را هم باهاشان رفتم بیرون و تا عصر، چند جای اطراف نور را نشانشان دادم. توی راه هم بخشی از هزینه را بر عهده گرفتم. مثلاً یک شانه عسل[1] در راه خریدیم و 42 هزارتومان پولش را من حساب کردم. بعد آوردیم خانه و تقسیمش کردیم. اما در سایر موارد، دست به شگردهای منسوب به اصفهانیها میزدم. مثلاً هنگام خرید گوشت برای کباب، جلوی آنها دست میکردم توی جیبم و اصرار... اصرار که باید من حساب کنم! آنها هم طبیعتاً نمیگذاشتند و خودشان حساب میکردند. بعد هم من غر غر میکردم که «شما مهمونید. زشته همهاش شما حساب میکنین. اینطوری که رسمش نیست» و خلاصه که کلی هم منت رویشان میگذاشتم. گروه اول رفتند و یخچال خالی شد. دوباره خرید برای گروه دوم انجام شد که خوشبختانه خواهرم خبر داد که چون با یک خانواده دیگر آمدهاند، همان بابلسر میمانند و مزاحم من نمیشوند (این واژه مزاحم را خودشان گفتند نه من!). لابد انتظار ندارید که من توی این اوضاع اقتصادی، گیر سهپیچ بدهم که «نه، تو رو خدا بیایین. اگر نیایین خودم رو میکشم». بنابراین خرید گروه دوم ماند برای مهمانان گروه سوم که بالاخره روز یکشنبه سر و کلهشان پیدا شد. با اینها دیگر حال و حوصله بیرون رفتن نداشتم. هر کسی میآید خانه آدم، انتظار دارد تو هم همراهش بروی و جاهایی را که صد بار دیدهای، برای بار صد و یکم ببینی. آدرس جاهای دیدنی منطقه را بهشان دادم و عذر تقصیر آوردم که باید یک مقاله علمی را هرچه زودتر تمام کنم و نمیتوانم همراهشان بیایم. آنها هم شرایط را درک کرده و مرا به حال خودم گذاشته و به تنهایی رفتند برای خودشان گشتند. بالاخره این گروه از مهمانان هم رفتند و علی ماند و حوضش. خانه را مرتب کردم و نشستم پای حساب و کتاب. سی هزار تومان توی جیبم پول بود و 42 هزار تومان هم توی کارت بانکیام. این دو هفته باقیمانده را با این پول میشد کلی خوش گذراند (البته به شیوه خودم). با خاطری آسوده نشستم پشت رایانه و ایمیلم را چک کردم. قربان این خدا بروم که چقدر به فکر من است. اصلاً انگار کلاً به جز من، به کس دیگری فکر نمیکند. یکی از دانشجویان که در یک طرح پژوهشی کمکم کرده بود و به او قول داده بودم هفتاد هزار تومان به عنوان حقالزحمه بهش پرداخت خواهم کرد، گویا کفگیرش بدتر از من ته دیگ خورده بود و پس از کلی عذرخواهی و عرض شرمندگی، پرسیده بود که پول را کی میتوانم برایش واریز کنم، که گویا حسابی به آن پول نیاز داشت. یعنی به اینکه خداوند حساب دخل و خرج مرا دارد، دیگر شکی ندارم. 72 هزار تومان کل موجودیام بود، و 70 هزار تومان باید میدادم. بدون اینکه چیزی بگویم، مثل یک بچه خوب سوار دوچرخه شدم و رفتم بانک. 30 هزار تومان پول توی جیبم را ابتدا واریز کردم به حساب کارت بانکی خودم. اين 30 هزار تومان تشكيل شده بود از دو اسكناس 5 هزار توماني، چند اسكناس 2 هزار توماني و هزار توماني، بقيه هم كلي اسكناسهاي پاره- پوره 500 توماني، 200 توماني و 100 توماني بود. پولها را كه به متصدي بانك دادم، زيرچشمي نگاهي بهم انداخت. لابد ياد گداهايي افتاده بود كه بعد از جمع كردن كلي پول خرد، آنها را به مغازهداران ميدهند و اسكناس درشت تحويل ميگيرند. بعد از واريز 30 هزارتومان به حساب خودم، رفتم باجه خودپرداز و کل 70 هزار تومان را ریختم به حساب آن دانشجو. البته چون دو هزار و خرده اي هنوز ته حسابم بود، یکی دو بار تلاش نافرجام انجام دادم ببینم میشود آن دو هزار تومان باقیمانده در حساب را بگیرم یا نه. و البته از آنجا که حقوق شما در صف عابربانک کاملاً محفوظ است، بقیه مشتریهای صف عابربانک هم دورم حلقه زده بودند و با تعجب داشتند تلاش مرا در این راه نظاره میکردند. که گویا چون اسکناسهای دستگاه خودپرداز پنج هزار تومانی بود، دست از پا درازتر و خجالتزده راه بازگشت در پیش گرفتم. دقیقاً 250 تومان سکه پول خرد توی جیبهایم بود. نان هم شده دانهای 300 تومان و بنابراین پول یک قرص نان هم نداشتم. از باقیمانده غذا و میوههای مهمانان یک چیزهایی مانده بود که دو روزی را با آنها سپری کردم. روز سوم باید میرفتم دانشگاه. سوار دوچرخه شدم و راه افتادم. البته ذهنم همهاش درگیر این بود «تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا». اما جزء اولش مهمتر بود. به دانشگاه که رسیدم، کمی کارها و پروندههای عقبمانده روی میزم بود. همینطور که به آنها خیره شده بودم، نگاهم به اسکناسهای زیر شیشه میز افتاد. برخی دانشجویانم که «سید» هستند، هر سال به مناسبت عید غدیرخم اسکناسهای نو با یادگاریهایی که رویش نوشتهاند برایم میآورند. البته صد تومانی یا دستبالا دویست تومانی. اما چند سال است که دارم بهعنوان یادگاری جمعشان میکنم. یک لحظه نیمه تاریک و شیطانی وجودم شروع کرد به تحریک کردنم. اما با خودم گفتم که اینها یادگاری دانشجویان خوبم است و باید نگهشان دارم. دوباره نیمه تاریک دست به کار شد که:
- دانشجو کیلویی چند؟ داره از گشنگی میمیره، دست از ادعاهاش ور نمیداره!
- آخه اینها رو ندادن واسه خرج کردن. دادن واسه یادگاری.
- همون بهتر که گشنگی بکشی.
- اگه یه روز بفهمن که پولی که یادگاری داده بودن رو خرج کردم، از دستم ناراحت میشن.
- فکر کردی اونها راه میافتن میان زیر شیشه میزت رو نگاه کنن و بعد هم بگن پس کو پول ما؟
- خب خودم دلم نمیاد این کار رو بکنم. وجدانم قبول نمیکنه.
- ای توی اون وجدانت! هر کی ندونسته باشه، من یکی که از وجدانت خوب میدونم!
و خلاصه با رو کردن قضیه آگاهیاش از میزان وجدانم، توجیهم کرد که پولها را از زیر شیشه بردارم. مجموعاً 2200 تومان اسکناس نو بود که با 250 تومان پول خرد خودم، میشد 2450 تومان و میشد با آن 8 قرص نان 300 تومانی خرید.
***
قرار بود خاطرهای درباره دانشجویان بنویسم. و چند صفحه صغری- کبری کردم تا به این چند سطر پایانی برسم که به دانشجویانم مربوط بود. ادامه ماجرا هم از این قرار بود که پس از دو روز دیگر، چند فاکتور کتاب که مدتها پیش برای کتابخانه دانشگاه خریده بودم را توی کشوهای میزم کشف کردم که باعث دریافت یکصد و نود هزار تومان طلبی از دانشگاه شد و زندگی به خوبی و خوشی ادامه یافت تا موسم واریز دوباره حقوق از راه رسید.
[1] - یک شانه عسل، به چهارچوب یا قابی می گویند که درون کندو قرار می دهند و زنبورها دور آن موم و عسل درست می کنند.
امیر هاشمی مقدم: