امیر هاشمی مقدم

۱- عشایر بختیاری در گذشته رسمی داشتند به نام «غار دالو». به پیرزن در گویش بختیاری دالو (‌Daloo) می‌گویند. هنگامی که زمان کوچ فرا می‌رسید، چنانچه پیرزن یا پیرمرد از پا افتاده‌ای بود که نمی‌توانست همراه مال (عشایر، دام‌ها و وسایل‌شان) برود، او را به همراه چند قرص نان و یک مَشک آب، درون غاری می‌گذاشتند و جلوی دهانه‌اش را با سنگ و گل می‌پوشاندند تا گرگ یا دیگر جانوران درنده او را نخورند. پیرمرد یا پیرزن یادشده نهایتا تا دو سه روز آینده می‌مرد. شش ماه بعد که مال بازمی‌گشت، جلوی دهانه غار را خراب می‌کردند و اسکلت‌های او را در آورده، شیون و زاری کرده و آنها را به خاک می‌سپردند (فیلم سینمایی «مرگ پلنگ» -فریبرز صالح. ۱۳۶۸- روایتی رمانتیک از این رسم نشان می‌دهد). طبیعت خشن و سبک زندگی دشوار، ‌آنان را وادار به این کار می‌کرد؛ وگرنه سنگدل نبودند. زندگی در گذشته آنچنان پُر دردسر بود که هرگز دوست ندارم برای زندگی به آن دوره برگردم. یک بیماری ساده جان آدم را می‌گرفت (آنگونه که اسهال و استفراغ، جان برادرم را گرفت و آپاندیس، جان عموی سی ساله‌ام را)؛ فقر و بدبختی سراسر زندگی‌شان را گرفته بود (آنگونه که بارها مادرم بیش از ۴۸ ساعت هیچ چیزی برای خوردن نداشت، جز علف‌های حیاط). انسان‌ها در بی‌خبری مطلق از یکدیگر به سر می‌بردند (پدرم که زمستان‌ها برای یافتن کار به خوزستان می‌رفت، تا شش ماه بعد که برگردد مادرم نمی‌دانست زنده است یا مرده). حالا چرا درباره اینها منبر رفته‌ام؟

۲- به تازگی کلیپی در فضای مجازی پخش شده که رفتار غیرانسانی و وحشیانه کارکنان یک مرکز نگهداری سالمندان را نشان می‌دهد که به کوچکترین بهانه‌ای، سالمندان را به شدت کتک می‌زنند (شنیده‌ام این مرکز در بروجرد بوده و کارکنان وحشی آن هم بازداشت شده‌اند و البته گویا اصل داستان هم مربوط به سال پیش بوده که اکنون پخش شده). حالا عده‌ای دارند در شبکه‌های اجتماعی از گذشته رویایی حرف می‌زنند که احترام سالمندان را نگه می‌داشتند و در خانه از آنان نگهداری می‌کردند و... . نه جانم! در گذشته هم گل و بلبل نبود. خیلی از سالخوردگان در تنهایی و فقر و به خاطر گرسنگی و بیماری می‌مردند. یک نمونه‌اش را در میان خودمان بختیاری‌ها در بالا معرفی کردم. نمونه‌های دیگر هم که در خانه‌ها بودند، لزوما وضعیت بهتری نداشتند. شرایط زندگی در دوران گذشته اینگونه ایجاب می‌کرد.

۳- یک عده دیگر هم دارند لعنت می‌فرستند به کسانی که پدر و مادرشان را به خانه سالمندان می‌سپارند و آنان را در خانه نگهداری نمی‌کنند. یادمان نرود که خانه سالمندان یکی از دستاوردها یا شاید نتایج دوران مدرن باشد؛ همانگونه که مهد کودک هم چنین وضعیتی دارد. خطای کارکنان یک مرکز نگهداری سالمندان نباید به طرد کل این ساختار بینجامد. همانگونه که اگر مربی یک مهد، کودکی را تنبیه بدنی کند، پدر و مادرش با کارکنان آن مهد برخورد و از آنان شکایت می‌کنند و فرزندشان را به مهد دیگری می‌برند. اما کسی نمی‌گوید بعنت بر پدر و مادری که فرزندشان را به مهد کودک می‌برند! مشکل اینجاست که بسیاری از افراد پس از آنکه پدر و مادرشان را به سرای سالمندان سپردند، دیگر چندان پیگیر وضعیت آنان نیستند و تنها هر ماه یکبار به آنان سرکشی می‌کنند. در همین شرایط است که کارکنان آموزش ندیده و استعلام وضعیت نشده یک مرکز نگهداری سالمندان به خودشان اجازه چنین رفتارهایی را می‌دهند.

۴- شخصا با خواست و رضایت قلبی، خانه و زندگی‌ام در مازندران را فروختم و آمدم نزد پدر و مادر سالخورده‌ام در استان اصفهان تا از آنان نگهداری کنم. این را وظیفه خودم می‌دانم و اگرچه مجبور شده‌ام از خیلی از ابعاد زندگی مجردی‌ام چشم‌پوشی کنم، اما حاضر هم نیستم آنان را به خانه سالمندان بسپارم. دلیلش؟ اینکه آنان با چنین امیدی مرا (به‌عنوان فرزند آخر) بزرگ کردند که عصای کوری و پیری‌شان باشم. نمی‌خواهم نا امیدشان کنم و تلاشم را در این راه می‌کنم. اما این یادداشت را برای هم‌نسل‌های خودم می‌نویسم تا هدف‌شان از اردواج و بچه‌دار شدن، پرورش عصای کوری و پیری‌شان نباشد. فرزند شما اسیر شما نیست و بی‌گمان برنامه‌هایی برای آینده زندگی خودش دارد. از سوی دیگر بر پایه تجربه شخصی‌ام می‌گویم چنانچه خانه سالمندان شرایط معمولی و درستی داشته باشد، سالخوردگان نیز در آنجا راحت‌تر خواهند بود. برای نمونه افراد سالخورده هم خیلی دوست دارند حرف بزنند و هم اینکه کسی با آنها حرف بزند. ممکن است برای اعضای خانواده این میزان حرف زدن خسته‌کننده یا تکراری باشد؛ در حالی که در خانه سالمندان بیشترشان به راحتی هم‌صحبت پیدا می‌کنند. فقط کافی است آنها را فراموش نکنیم. هر هفته یک یا دو بار به آنها سر زدن، درباره وضعیت‌شان در خانه سالمندان پرس و جو کردن، به بهانه‌های گوناگون همچون جشن‌های ملی یا مذهبی آنان را به خانه بردن و در جمع خانواده بودن، به بهانه‌هایی همچون سیزده به در و... آنان را به گردش‌های کوتاه یک روزه بردن و... کاری است که حتما باید در صورت سپردن والدین در خانه سالمندان، انجام داد. البته دوباره یادآوری می‌کنم که اینها را ننوشتم تا بهانه بدهم دست برخی‌ها برای سپردن والدین‌شان به خانه سالمندان؛ بلکه اینها را نوشتم تا خودمان بپذیریم که شاید در آینده خانه سالمندان جای بهتری برای‌مان باشد تا اینکه تولیدی «عصای کوری و پیری» راه‌اندازی کنیم.

دیگر یادداشت‌های مرا می‌توانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا)‌ بخوانید.