پیر خرفت! (به بهانه روز پدر)

امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
...در این کتاب خاطرات و سرگذشت برخی سالمندان آمده که فرزندان ترک‌شان کرده‌اند؛ برخی دیگر آواره و کارتن‌خواب شده‌اند؛ برخی از فرزندان‌شان کتک می‌خورند؛ برخی دیگر را فرزندان‌شان برده‌اند در مکان‌های عمومی همچون امام‌زاده صالح تجریش و رها کردند؛ برخی دیگر فقط خانه فرزندان‌شان را برای شب‌مانی دارند، اما فرزندان از آنها می‌خواهند که دیگر به خانه‌شان نروند؛ برخی با پیشنهاد خودشان به خانه سالمندان رفته‌اند، اما فقط برای اینکه سربار فرزندان نشوند؛ این گروه اخیر گاهی روزها و هفته‌ها چشم به راه بازدید و سرکشی فرزندان می‌مانند؛ یا دوست دارند برای برخی مناسبت‌ها آنها را برای یک روز هم که شده به خانه ببرند تا در کنار فرزندان و نوه‌ها جشن بگیرند؛ برخی‌شان همچنان مجبورند کارگری، دست‌فروشی یا حتی گدایی کنند تا شکم‌شان را سیر کنند؛ بسیاری‌شان چون دچار فراموشی شده‌اند یا نمی‌توانند تند صحبت کنند، ترجیح می‌دهند سکوت کنند تا تمسخر نشوند...

ادامه نوشته

عصای کوری و پیری

...۲- به تازگی کلیپی در فضای مجازی پخش شده که رفتار غیرانسانی و وحشیانه کارکنان یک مرکز نگهداری سالمندان را نشان می‌دهد که به کوچکترین بهانه‌ای، سالمندان را به شدت کتک می‌زنند (شنیده‌ام این مرکز در بروجرد بوده و کارکنان وحشی آن هم بازداشت شده‌اند و البته گویا اصل داستان هم مربوط به سال پیش بوده که اکنون پخش شده). حالا عده‌ای دارند در شبکه‌های اجتماعی از گذشته رویایی حرف می‌زنند که احترام سالمندان را نگه می‌داشتند و در خانه از آنان نگهداری می‌کردند و... . نه جانم! در گذشته هم گل و بلبل نبود. خیلی از سالخوردگان در تنهایی و فقر و به خاطر گرسنگی و بیماری می‌مردند. یک نمونه‌اش را در میان خودمان بختیاری‌ها در بالا معرفی کردم. نمونه‌های دیگر هم که در خانه‌ها بودند، لزوما وضعیت بهتری نداشتند. شرایط زندگی در دوران گذشته اینگونه ایجاب می‌کرد....

ادامه نوشته

آیا «هزارِ» کاندیداها هنوز «کَل» نگرفته؟

امیر هاشمی مقدم: فرارو

ما بختیاری‌ها در گذشته یک رسمی داشتیم به نام «کل (Kal) گرفتن هزار». مثلا می‌گفتند «فلانی هزارش کل گرفت». کَل همان بر کوهی است و این رسم و باور نیز ویژه شکارچیان ماهر بود. داستان این باور از این قرار بود که چنانچه کسی هزار تا بز و قوچ کوهی را شکار می‌کرد، هزار و یکمی را که می‌زد، آن حیوان زبان‌بسته پس از اینکه تیر می‌خورد، ابتدا بلند می‌شد روی دو پا می‌ایستاد، رو به شکارچی می‌خندید و بعد می‌افتاد روی زمین و می‌مرد. در این حالت آن شکارچی باید همانجایی که ایستاده بود را گود می‌کرد، تفنگش را در خاک چال می‌کرد، جای تفنگ را به هیچ کسی نمی‌گفت، و با دنیای شکار کردن خداحافظی می‌کرد. اگر این کار را نمی‌کرد، حتما بلایی سرش می‌آمد...

ادامه نوشته

بحران چهل سالگی

امروز چهل ساله شدم. چهل سالگی سن کمی نیست. تا یک سده پیش، امید به زندگی انسان‌ها حدود چهل سال بود (اکنون در ایران این رقم حدود 77 سال است). به جز این، چهل سالگی سن ویژه و شاخصی است. در قرآن به سن چهل سالگی اشاره شده و آنرا نشانه بلوغ و کمال جسمانی و عقلانی می‌داند (سوره احقاف. آیه 15: «حَتّی إذا بَلَغَ اَشُدَّهُ و بَلَغَ أربَعینَ سنَةً»). پیامبر اسلام در چهل سالگی مبعوث شد. ناصرخسرو در چهل سالگی دچار تحول درونی گردید و بسیاری دیگر نیز در چهل سالگی در زمینه تخصصی خودشان، چهره‌ای درخشان گردیدند...

ادامه نوشته

مبدأ تاریخ

امیر هاشمی مقدم

برای بیشتر آدم‌ها مبدأ تاریخ نه شاهنشاهی است، نه میلادی، نه خورشیدی و نه قمری. برای آنها مبدا تاریخ، یک رویداد مهم است؛ مهمترین رویداد زندگی‌شان؛ یا دست‌کم مهمترین رویدادی که اکنون درون‌شان هنوز جان دارد. و صد افسوس که بیشتر، این رویدادهای تلخ‌اند که درون آدم زندگی می‌کنند، نه رخدادهای شیرین...

ادامه نوشته

تولد مرگ شما مبارک!

صحنه نخستین فیلم «شهر زیبا» ساخته اصغر فرهادی را به یاد بیاورید: دوستان «اکبر» در زندان ویژه نوجوانان (کانون اصلاح و تربیت)، برایش جشن تولد 18 سالگی می‌گیرند تا سورپرایز شود. اما او در میان ناباوری دوستانش، به آنها وحشیانه حمله می‌کند. او اکنون 18 ساله شده و چون به سن قانونی رسیده، باید قصاص و اعدام شود. جشن تولد برای او یعنی فرا رسیدن زمان مرگ...

ادامه نوشته

بسی کیف کردم در این سال سی

Thirty years ago, my birthday when I became 5 years old.
سی سال پیش در چنین روزی. تنها جشن تولدی که برایم گرفتند، همین تولد پنج سالگی ام بود.
دقیقا سی سال پیش چنین روزی را به یاد دارم. این شیرینی‌ها از نوروز مانده بود. یعنی دست‌کم 26 روز مانده بودند. مادرم معمولاً شیرینی‌ها و آجیل‌های نوروز را تا مدتها بعد نگه می‌داشت. چندین بار قحطی را در روستا دیده و برای مدتها گرسنگی چشیده بود و برای همین همیشه اهل ذخیره نگه داشتن است. آن خیارها را درست نمی‌دانم تازه بود یا کهنه (هر چند در عکس، رنگ کهنگی دارند به خود).

ادامه نوشته

دردسرهای وبلاگ‌نویسی در ایران

این یادداشت را در فرارو و در انتقاد به شیوه مدیریت بلاگفا و البته دیگر خدمات دهندگان وبلاگ در ایران نوشتم.

 

امیر هاشمی‌مقدم؛ زمانی بود که نام وبلاگ‌نویسی در ایران همراه می‌شد با دردسرهای امنیتی‌ای که برای برخی وبلاگ‌نویسان به وجود می‌آمد. به‌ویژه نسل نخست وبلاگ‌نویسان با این دردسرها به خوبی آشنایی دارند. کم‌کم علاقه به وبلاگ‌نویسی، حتی در میان کسانی که چیزی در چنته برای نوشتن نداشتند هم بالا گرفت و تبدیل به نوعی تب واگیردار شد که نتیجه‌اش به دنیا آمدن چند صد سایت ایرانی ارائه‌دهنده خدمات وبلاگ بود.

ادامه نوشته

جای خالی بهارنارنج

برای چندین سال، نیمه‌شبهای اواخر اردیبهشت و اوایل خرداد کارم این بود که با یک پاکت خالی به خیابان‌ها بروم و آنرا از سخاوت درختان نارنج، انباشته از شکوفه‌های بهارنارنج کنم. بعد اینها را می‌آوردم و در مستی عطری که سراسر خانه‌ام را فرا گرفته بود، یکی دو جمله نغز هم از سر شوق در وصف‌شان در همین فیس‌بوک می‌نوشتم. بهارنارنج‌ها هم آنقدر زیاد بود که برای خوش‌عطر و بو کردن چای‌های یکسال کافی باشد.
دیشب اما سراسر خیابانهای شهر را پیاده گز کردم. دریغ از یک شکوفه بر درختان. برف سنگین زمستان گذشه، درختان را آنچنان ترساند که هیچ جرأت عرض اندام و بسان عروس، پوشیدن لباس سفید بهارنارنج را نداشتند. شنیده‌ام شهرهایی که دور از ساحل‌اند، به‌واسطه برف کمتر، درختان‌شان امسال هم بهارنارنج دارد. مترصد فرصتم برای رفتن به آغوش و تمتع از عروسان سپیدپوش آنجا.

سی و سومین زادروز

امروز در دفتر انتشارات دریچه‌نو، سی و سومین زادروزم را با دوستان دور هم بودیم که گرچه کوتاه، اما بسیار خوش گذشت. یکی از دوستان خوش‌سلیقه، کیک میوه‌ای سفارش داد و بقیه دوستان هم زحمت خوردنش را کشیدیم. این هم دکتر گل‌رضایی دوست‌داشتنی، مدیر انتشارات.
پی‌نوشت: از همه دوستانی که برای زادروزم پیامهای شادباش فرستادند، یک دنیا سپاسگزارم و به دوستی‌شان بر خود می‌بالم.

آدم‌شناسی

این یادداشت را برای ویژه‌نامه هشتمین سالگرد فعالیت وب‌سایت انسان‌شناسی و فرهنگ نوشته بودم که به تازگی منتشر شده است. خواسته بودند یک تصویر نوستالوژیک هم همراهش بفرستیم که من عکسی مربوط به سال 1372، زمانی که در مدرسه راهنمایی شهید دامنپاک زرین‌شهر (اصفهان) پیش‌نماز بودم را فرستادم...

ادامه نوشته

بررسی انسان شناختی سینمای تاریخی ایران

استراحت اجباری این خوبی را دارد که آدم به کارهای عقب افتاده اش می رسد. از جمله این کتاب که از سال 1386 تاکنون نیمه کاره مانده بود را تمام کردم و اکنون نزدیک دو ماه است که منتشر شده است. البته معرفی اش حدود یک ماه پیش روی وب سایت انسان شناسی و فرهنگ انجام شد.

هاشمی مقدم، امیر (1392)، بررسی انسان شناختی سینمای تاریخی ایران، تهران: دریچه نو،180 صفحه، رقعی.

این کتاب در چهار بخش تنظیم شده است. در بخش نخست، نویسنده به ارتباط بین سینما و تاریخ پرداخته که به زعم وی، در چهار دسته خلاصه می شود: بررسی تاریخِ سینما، سینما به عنوان سندی برای مورخ، سینما و تحولات تاریخی-اجتماعی و نهایتاً سینمای تاریخی. آنچه موضوع این کتاب است، سینمای تاریخی است که در ادامه همین بخش، سرگذشت سینمای تاریخی دنیا و سپس سینمای تاریخی ایران به اجمال معرفی شده و نهایتاً به دلایل ضعف سینمای تاریخی در ایران پرداخته است. ضعف اقتصادی، نداشتن متخصص، نبود رمانهای تاریخی و موانع ایدئولوژیک، اصلی ترین دلایل چنین ضعفی معرفی شده است.

بخش دوم به روشهای انسان شناختی مورد استفاده در این پژوهش اشاره کرده است. ریخت شناسی قصه های پریان ولادیمیر پراپ و همچنین اسطوره شناسی های لوی استروس و رولان بارت، اصلی ترین روشها و دیدگاه های مورد استفاده در تحلیل سینمای تاریخی در این کتاب است.

بخش سوم تلاش کرده تا این دیدگاهها و روشهای انسان شناختی را در تحلیل فیلمها و سریالهای ساخته شده درباره دوره صفوی (به عنوان نمونه موردی) به کار بندد. در این فصل نشان داده شده که فیلم های تاریخی ایران، تداوم قصه های عامیانه ایرانی است و خویشکاری های شان یکی است. از سوی دیگر سینما به ویژه پس از انقلاب در تلاش بوده تا از از دوره صفوی اسطوره سازی کند.

در نتیجه گیری که چهارمین بخش این کتاب است، پس از مرور اجمالی بر مباحث اصلی کتاب، پیشنهادهایی برای رونق سینمای تاریخی ایران ارائه شده است.

پایان کتاب دارای چهار پیوست است که لیست فیلمهای تاریخی ساخته شده در ایران، با شمول 160 فیلم از ابتدای تاریخ سینمای ایران تا کنون، مهمترین پیوست است. این فیلمها در دسته هایی مانند: فیلمهای مربوط به دوره اساطیری ایران باستان، فیلمهای مربوط به دوره پیامبران، فیلمهای مربوط به حکومتهای ایران پیش از اسلام، فیلمهای مربوط به دوره ایران اسلامی و نهایتاً فیلمهای تاریخی ای که دوره مشخصی را معرفی نکرده اند.

برای دانلود فهرست و مقدمه کتاب اینجا کلیک کنید.

برای تهیه این کتاب در تهران: انتشارات دریچه نو، میدان انقلاب، کوچه رشتچی تلفن مرکز پخش: 66433780،

و یا کتابفروشی های روبروی دانشگاه تهران (همچون پارت، بیدگل و...)

برای تهیه در استان مازندران از شهر کتاب آمل و شهر کتاب نور-رویان (جنب دانشگاه مازیار)

در اصفهان مجتمع شهر کتاب و همچنین کتابفروشی زمان

و برای خرید اینترنتی از شهر کتاب مرکزی تهران، اینجا را کلیک کنید.

چنانچه مایلید این کتاب را در شهر خود دریافت کنید، با پخش کتاب آبان در تهران، خیابان فخر رازی، کوی داریان، پلاک 2، تلفن 66955012 تماس گرفته و سفارش بدهید تا آنرا به نزدیکترین کتابفروشی به محل سوکنت شما برساند.

دانستن نظرات تان هم درباره این کتاب برایم بسیار سودمند است و پیشاپیش سپاسگزار همه تان هستم.

معرفی این کتاب در کتاب ماه علوم اجتماعی، شماره 70، دی ماه 1392

معرفی این کتاب در خبرگزاری فارس

معرفی این کتاب در وب‌سایت انسان‌شناسی و فرهنگ

32 سالگی، سراشیبی و وبی موبایلی

به عادت مألوف هر سال، باید دیروز هم چیزی درباره زادروزم در وبلاگ می نوشتم. اما خب انگیزه ای نبود. گمان می کنم در سراشیبی افتاده ام. البته بی انگیزگی ام ربطی به این ندارد. یک جورهایی حالش را نداشتم. به ویژه که این دو روز کلاس زبانم فشرده بود و نمی رسیدم. امروز استادم خبر داد که کلاس برگزار نمی شود و من هم فرصتی یافتم تا دوباره افاضه کلام کنم! امسال دو موضوع درباره دوران زندگی آدم، ذهنم را به خودش مشغول کرده است: نخست میانگین سن آدمی و دوم جایگاه من در این میان...
ادامه نوشته

رونمایی از کتاب انسان شناسی گردشگری (امیر هاشمی مقدم)

مراسم رونمایی از کتاب «انسان شناسی گردشگری» در روز پنجشنبه مورخ 30 آذر 1391 در اتاق کنفرانس موسسه آموزش عالی مازیار برگزار خواهد شد (اتاق شماره 19). این مراسم از ساعت 14 آغاز خواهد شد و به ترتیب شامل صحبت نویسنده کتاب (امیر هاشمی مقدم)، معرفی و نقد کتاب (توسط دکتر قلیچ) و فروش با 40% تخفیف است.

در ادامه این مراسم، ابتدا کارگاه یک ساعت و نیمه گردشگری ارزان قیمت به کشورهای خارجی (bachapaking یا کوله پشتی به دوش و couchsurfing یا اقامت رایگان در خانه های داوطلبانی از کشور مقصد) توسط آقای علی بیگدلی برگزار می شود.

سپس در ساعت 16:45 (چهار و چهل و پنج دقیقه) سخنرانی پروفسور جعفر جعفری، استاد دانشگاه ویسکانسن استوت امریکا با عنوان: «ساختارها و کارکردهای توریسم» با محوریت مولفه های لازم برای توانمندی در این دانش به مدت نیم ساعت برگازر شده و در ادامه، ایشان به پرسشهای دانشجویان پاسخ خواهند داد. این سخنرانی به صورت ویدئوکنفرانس خواهد بود....

برای دیدن و خواندن جلد، فهرست و مقدمه متاب به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه نوشته

مهمان های ناخوانده

این خاطره را برای کاتالوگ معرفی گروه مدیریت جهانگردی و هتلداری مازیار نوشته بودم که اکنون دوباره در اینجا بازنشر می کنم:

...همین چند روز پیش قرار بود برای یک کار اداری، 300-200 هزار تومان هزینه کنم. خب، 600-500 هزار تومان دیگر توی حسابم می­ماند و مشکلی تا ماه آینده که حقوقم واریز شود، پیش نمی­آمد. اما زهی پندار بیهوده. همین که پی­گیر کارها شدم، کل حسابم تا ریال آخر خالی شد. جوری که برای مراحل پایانی کار، خرده پولهای ته کارتهای بانکی­ام را به یکی از کارتها منتقل کردم تا بشود آخرین هزینه را هم پرداخت کرد. کار اداری و پول من، هم­زمان تمام شد. آمدم خانه و ته و توی جیبهایم را گشتم...یکی از مزایای نداشتن تلفن همراه این است که هر کسی حوصله­اش سر رفت یا با ننه­اش قهر کرد، زنگ نمی­زند به آدم و بگوید که دارد می­آید چند روزی آوار شود روی­ات. اما امان از این تکنولوژی. عصر بود که نشستم پشت رایانه تا ایمیلم را چک کنم. یکی از...

ادامه نوشته

برای روز معلم

برای روز معلم

در هفته گذشته و به ویژه روز 12 اردیبهشت، بسیاری از دوستان و دانشجویان روز معلم را به من تبریک گفتند. سپاسگزار همه شان هستم. و همه آنهایی که به یاد معلمان شان هستند. راستش این نوشته کوتاه را بیش از آنکه برای سپاسگزاری نوشته باشم، برای پوزش خواهی نوشته ام. در این نیم سال جاری، خیلی اوضاع تدریسم به هم ریخته است و خودم بسیار بیش از سایرین به این امر واقفم.

ادامه نوشته

سی و یکمین زادروز و جنبش آرام

سی و یکمین زادروز و جنبش آرام

جنبش غذای آرامامروز، سی و یک سالم کامل شد. همین دیروز بود که درباره سی سالگی ام نوشتم و گویا دو روز پیش هم بیست و نه ساله شدم. چرخه زندگی با شتاب به پیش می رود و ما انسانها هم هر روز بر تلاش مان برای عقب نماندن از این چرخه می افزاییم. تلاش کردن امری پسندیده است؛ مشکل اینجاست که هرگز به مقصد نمی­رسیم. همه مان عجله می کنیم و آخر سر هم چند کار انجام نداده باقی می ماند. اما از عجله کردن، به تعبیر جامعه شناسی چون مرتن، تنها مناسک اش باقی مانده است. حالا در فرهنگ ما اینگونه رایج شده که کسی کاری انجام نمی دهد؛ اما همه عجله دارند. خودشان هم نمی دانند...

ادامه نوشته

ز سی عقب بنهم پا به سال بیستمین

ز سی عقب بنهم پا به سال بیستمین

...امسال یه ایده­ای به ذهنم رسید که از این به بعد، واسه دانشجوهای رشته مدیریت جهانگردی و هتلداری جشن تولد بگیریم. به این شکل که دانشجوهای هر ماه رو توی یه روز از اون ماه دعوت کنیم و براشون یه جشن کوچیک بگیریم. از فروردین شروع کردم که خودم و آقای پارسایی، مدیر قبلی گروه هر دومون توی این ماه به دنیا اومدیم. با بقیه دانشجوهای متولد این ماه، حدودا 20 نفری می­شدیم. خوبیش به این بود که از دانشجویان فارغ­التحصیل یا به اصطلاح دانش­آموخته متولد این ماه هم دعوت کرده بودیم بیان. و چند نفری­شون هم اومدن. یه کیک تولد که روش نوشته شده بود:...

ادامه نوشته

تهران: شهر بی­زمانها

تهران: شهر بی­زمانها

...هر وقت به تهران می­آیم، از سیستم آویزان شدن سود می­برم. یک شب خانه دائی­ام در کرج، یک شب خانه این دوست، یک شب خوابگاه آن همکلاسی قدیمی که حالا دارد دکترا می­خواند؛ و به همین ترتیب. اما راستش پوستم هنوز زیاد کلفت نیست. به قول همکارم، خیلی رودروایسی دارم. خانه دایی، یک شب یا دست­بالا دو شب. بیش از این روی­ام نمی­شود. صبح که از خانه­اش بیرون می­روم، اصرار می­کند که شب برگردم. خودش می­داند سیستم­ام چگونه است. اما واقعا نمی ­توانم. دوستان قدیمی­ام هم همه­شان متأهل شده­اند و با وجودی که لطف می­کنند و هر وقت به تهران می­آیم، گیر می­دهند که بروم خانه­شان، اما این بار بطور کامل احساس کردم که نه من، و نه آنها راحت نیستیم...

ادامه نوشته

دائی­جان ناپلئون

دائی­جان ناپلئون

نمی­دانم رمان «دائی­جان ناپلئون»، نوشته ایرج پزشکزاد را خوانده­اید یا خیر. یا سریالی به همین نام، ساخته ناصر تقوایی را دیده­اید یا نه. توصیه می­کنم چنانچه برای­تان مقدور است، حتما یا رمانش را بخوانید، و یا سریالش را ببینید. اگر هر دو کار را انجام دهید هم که چه بهتر. هم طنز قوی­ای دارد؛ هم روان­شناسی اجتماعی ایرانیان را به تصویر کشیده است؛ هم ماجراهای نیمچه عشقولانه دارد؛ و هم سانفرانسیسکو رفتن! (باید رمان را خوانده یا سریال را ببینید تا این اصطلاح را متوجه شوید)...

ادامه نوشته

زندگی شاید همین باشد!

زندگی شاید همین باشد!

پس از نه ماه، هفته پیش که می­خواستم به خانه­مان بروم، همه­اش نگران این بودم که حالا دوباره بحثهای سیاسی پیش بیاید و من هم که دیگر حال و حوصله این چرت و پرت­ها را ندارم. کلی با خودم کلنجار رفتم تا اگر خانواده در حضورم حرفی زدند که مایه تحریک شد، جلوی زبان صاحاب­مرده را بگیرم. و اتفاقا خوب گرفتم. اما بدبختی اینجا بود که این­بار موضوع اصلی بحث، متفاوت بود. گویا همه بالاتفاق تصمیم گرفته بودند گیر بدهند به من که چرا ازدواج نمی­کنم. به خیال­شان این چند ماه که خانه نرفته بودم، خیلی زمان طولانی­ای بوده است. نمی­دانم؛ شاید هم پیش خودشان گمان می­کردند که لابد یکی دور و برم هست. و اینگونه که باشد، آنها احساس خطر می­کنند که منحرف شده­ام!...

دو رویداد جالب

دو رویداد جالب

امروز (که البته حالا دیگر می­شود گفت دیروز) دو تا رویداد جالب برایم اتفاق افتاد. اول، دومی را می­نویسم. الآن، ساعت نزدیک به دو نیمه شب (یا شاید هم بامداد) است و من، توی اتاقم توی دانشگاه نشسته­ام. اینکه این موقع شب اینجا چکار می­کنم، حکایتی است...

ادامه نوشته

بستنی

بستنی

...درست یادم نمی­آید در آن پسین کذایی چی یا کی را دیدم که هوس بستنی کردم. احتمالا یکی بستنی به­دست آمده رد شده و من هم هوسی شدم. رفتم خانه و به مادرم گفتم که بستنی می­خواهم. گفت که پول ندارد. «پول نداریم» پاسخی بود که در بیشتر اینگونه مواقع، می­شنیدیم. نمی­دانم باهاش چک و چانه زدم و هی پا پیچ­اش شدم یا نه، مثل بچه آدم سرم را انداختم پایین و دوباره از خانه آمدم بیرون. همینها هم که به یاد دارم، مانند خواب و رویاست. بهرحال از خانه آمدم بیرون، اما هوس بستنی از خانه دلم بیرون نیامد...

ادامه نوشته

سفر به سرزمین اجدادی

سفر به سرزمین اجدادی

...پدرم که هشتاد و اندی سال دارد (و عمرش دراز باد!) همیشه می‌­گفت از بزرگترهایش شنیده که اجداد ما حدود 30 -120 سال پیش از روستایی به نام «کِلِسّون» (Kelessun) در استان فارس کوچ کرده‌­اند. اما هیچی درباره این روستا نمی‌دانست. خیلی دوست داشتم بدانم این کلسّون کجاست. در دوره دانشجویی، آنقدر از بچه‌­های استان فارس درباره این روستا پرسیدم تا بالاخره فهمیدم روستایی است بین شیراز و اردکان (اردکان استان فارس؛ نه آن اردکان استان یزد). این بار که رفته بودم شیراز، از پیش برنامه­‌ریزی کردم که هرطور شده باید بروم و این روستا را از نزدیک ببینم و ته و تویش را در بیاورم. شاید ما به‌طور ژنتیکی، باید مدام در سفر و گشت و گذار باشیم...

ادامه نوشته

زندگی خوابگاهی

زندگی خوابگاهی

(این نوشته در نخستین شماره از نشریه دانشجویان مدیریت جهانگردی و هتلداری منتشر شد.)

دوستان انجمن علمی گروه مدیریت جهانگردی و هتلداری از من خواستند که متنی برای «ترم­نامه»شان بنویسم. برای این شماره­اش قرار است درباره خوابگاه و زندگی خوابگاهی بنویسند. به من هم پیشنهاد شد نوشته­ام در همین­باره باشد. می­دانید؛ وقتی قرار باشد از زندگی خوابگاهی­ات بنویسی، پای خیلی مسائل خصوصی هم به میان می­آید. و البته برای من، قلم­فرسایی درباره زندگی خصوصی­ام سالهاست که بر روی وبلاگم جریان دارد. اما وقتی پای یک نشریه دانشجویی و مرتبط با دانشگاه به میان بیاید، درباره خودت و زندگی­ات آسان نوشتن، سخت است. با این وجود تلاشم را می­کنم...

ادامه نوشته

اصفهان، پدر و مادر، نوروز و عاشورا!

اصفهان، پدر و مادر، نوروز و عاشورا!

...تردید دارم در روایات اسلامی­ای که درباره این روز بیان می­دارند: «نوروز، روزی است که زمین آفریده شد؛ نوروز، روزی است که خلقت آدم و حوا اتفاق افتاد؛ نوروز روزی است که کشتی نوح فرود آمد؛ نوروز، روزی است که آتش بر ابراهیم گلستان شد؛ نوروز، روزی است که...». اینها را این روزها دارم از همین تلویزیون می­شنوم که هر چقدر هم تلاش می­کنم چشم­ام بهش نیفتد، باز هم به خاطر کوچک بودن خانه­مان ناچارم به اجبار صدایش را بشنوم. اینها به نظرم روایاتی است که به نادرست در ادبیات دینی و مذهبی ما وارد شده است. گویا آیت­الله مکارم شیرازی نیز این روایات را قبول ندارد (+). و البته من هم به سخن ایشان پشت­گرم هستم که نظرم را می­گویم. وگرنه جرأت این را نداشتم که در نادرستی روایاتی که مرتب از این رسانه و آن منبر می­شنویم، نظرم را بگویم. اینها روایاتی است که در مذاهب و شاید ادیان دیگر نیز وارد شده باشد. چند وقت پیش داشتم یکی از کتب اهل سنت به نام «حقیقت عاشورا» نوشته «محمد عوده رحیلی» را می­خواندم. دقیقا همه این وقایع را به روز عاشورا نسبت داده بود...

ادامه نوشته

معجزه موسیقی

معجزه موسیقی

در زندگی هر کس، گاهی رویدادی رخ می­دهد که شاید نامی به جز معجزه نتوان بر آن نهاد. همانند رویدادی که امشب برای من رخ داد و حسابی ذوق­زده­ام کرد.

حدودا 10 سال پیش بود که در اصفهان، یک ساز دهنی خریدم؛ به این امید که روزی کلاس بروم و نواختنش را فرا بگیرم. سالها از پی هم آمد و رفت و من نه تنها نتوانستم به کلاس آموزش ساز دهنی بروم (حالا بماند که تنبلی و پشت گوش انداختن­هایم دلیل عمده­اش بود)؛ بلکه حتی سی­دی­های آموزشی­ای که تهیه کرده بودم را نیز بکار نبردم. و ساز دهنی­ای که گوشه کشوی میزم مهجور مانده بود...

ادامه نوشته

چاه فاضلاب

چاه فاضلاب

این داستان کوتاه را برای جلسه این هفته نشست ادبی دانشگاه سبز آمل نوشته بودم. پس از خواندن آن در میان دانشجویان حاضر در این نشست، تظرات و انتقادات انصافا سازنده­ای درباره­اش بیان کردند. اما پیش از اعمال اصلاحات، آنرا بدون دستکاری اینجا منتشر می­کنم تا نظر سایر دوستان را نیز بدانم. مکالمه­هایی که به گویش مازندرانی است را درون متن ترجمه کرده­ام. چرا که اگر روی برگه کاغذ بود، می­شد زیرنویس همان صفحه کرد؛ اما روی فضای اینترنت نمی­شود. اما مکالمه­های به لهجه اصفهانی نیازی به ترجمه نداشت. با سپاس از خانم میرزابابایی که در ترجمه گویش مازندرانی، زحمت زیادی کشیدند.

ادامه نوشته

از پذیرفتن مهمانان تیتیش­مامانی معذوریم!

از پذیرفتن مهمانان تیتیش­مامانی معذوریم!

وقتی بفهمند ساکن «شمال» هستی، اولین گزینه­ای که به ذهن­شان خطور می­کند، فراهم شدن مکانی است که هر وقت به «شمال» آمدند، آماده و مهیاست. تو هم اگر آدم گوشه­گیر و تنهایی باشی، اصولا تمایلی به چنین مهمانان ناخوانده­ای نداری...

ادامه نوشته

انسان­شناسی توسعه­نیافتگی در ایران

انسان­شناسی توسعه­نیافتگی در ایران

...حالا باید جلوی گله­های گوسفند که صبح به صبح از جلوی خانه­مان رد می­شوند و عصر به عصر باز می­گردند و هربار، کوچه را مفروش به پشکل­های تازه و عطرآگین می­کنند را بگیرم. همچنین باید پیگیر نصب دو مانع سرعت­گیر در کوچه شوم تا موتوری­هایی که برای خرید و فروش مواد مخدر می­آیند، خطرآفرین نباشند. نامه­ای هم باید به کلانتری بنویسم برای رسیدگی به وضعیت رفت و آمد این خریداران و فروشندگان. پیگیری سیستم کانال­کشی کوچه هم به من محول شده است. و چند تا کار کوچک و بزرگ دیگر...

ادامه نوشته

سه اپیزود از شرایط اجتماعی ایران

سه اپیزود از شرایط اجتماعی ایران

...دختری مانتو شلواری با عجله از کنارم رد می­شود. آنقدر آرایش کرده که نظر همه را به خودش جلب می­کند. اصطلاحی که برای این دسته از افراد بکار می­برم، خانمهای «رنگین کمانی» است. آنقدر خودشان را رنگ و وارنگ می­کنند که بیا و ببین (مشکل شرعی دیدن و دید زدنش با خودتان!). از کنارم عبور می­کند و وارد یک مجتمع تجاری می­شود. من هم در ایستگاه تاکسی می­ایستم...

ادامه نوشته

ساعت شنی زندگانی من

ساعت شنی زندگانی من

...دیشب رمانی از گابریل گارسیا مارکز به دستم رسید. به گمانم آخرین اثرش باشد: «خاطرات روسپیان سودازده من». شب ساعت 10 از دانشگاه به خانه رسیدم و تا ساعت 1 نیمه شب، تمامش کردم. شخصیت داستان که بسیار جوانی کرده، چندان احساس پشیمانی ندارد و در نود سالگی! همچنان به دنبال دخترکان باکره چهارده ساله است. بهرحال زیاد در قالب این دسته­بندی ویل دورانت نمی­گنجد...

ادامه نوشته

مملکت گداپرور

مملکت گداپرور

نیروی انتظامی و بهزیستی با همکاری هم، گدایان و به قول خودشان «متکدیان» را از سطح خیابانها جمع­آوری می­کنند. و خرسندند که دیگر گدا نداریم. می­گویند سیاستهای احمدی­نژاد، گداپرور است؛ بر منکرش لعنت! اما مگر نه اینست که احمدی­نژاد، بهترین نمونه شخصیت ایرانی است؟ مگر نه اینکه احمدی­نژاد رأی آورد؛ تنها به این دلیل که کاندیدایی مردمی بود؟ سیاستهای احمدی­نژاد، گداپرور است، قبول؛ اما آیا این برنامه­ها تنها به او منحصر می­شود و بس؟ من یکی که گمان نمی­کنم. اگر شما نمی­پذیرید، پس تا پایان نوشته را بخوانید، تا شاید به واسطه دست و پا زدنهایم، بتوانم شما را هم­رأی خود کنم...

ادامه نوشته

بامبول بازی تازه

بامبول­بازی تازه

...این بار که به اصفهان آمدم (اکنون که برای انتشار، نوشته را بازخوانی می­کنم، باید از فعل «رفتن» استفاده نمایم)، به هر کسی که می­رسیدم و سلام می­کردم، می­گفت: «چرا اینقدر صورت­ات لاغر شده؟». به اولی می­شود گفت: «نه! کی گفته؟» و با تعجب، دستی به صورت­ات بکشی. به دومی می­شود گفت: «آره، همه همین رو میگن. اما خودم احساس نمی­کنم». و به سومی: «کار زیادی روی سرم ریخته بود و مشغول مطالعه و تحقیق بودم». و وقتی کفرت را در می­آورند، به چهارمی اگر دوست­ات باشد، عقده دلت را روی سرش خالی می­کنی و می­گویی: «تا چشم­ات کور بشه! فوضولی؟». و مادر که می­گوید: «الهی ننه­ات بمیره. توی دیار غربت، تک و تنها، هیشکی نیست یه لقمه درست کنه بذاره جلوت [«مثه سگ». جمله از نگارنده است!] بخوری». خلاصه آنقدر گفتند و گفتند تا به این نتیجه رسیدم که خیلی از ریخت و قیافه افتاده­ام (البته در این زمینه، اصولا آدم افتاده­ای هستم. که حالا افتاده­تر شدم)...

ادامه نوشته

زرین­شهر (ادای دِین به زادگاهم)

زرین­شهر (ادای دِین به زادگاهم)

زرین­شهر، جایی که در آن به دنیا آمدم و دست­کم نوزده سال اول زندگی­ام را بیشتر در آنجا گذراندم، در 35 کیلومتری جنوب غربی اصفهان و سر راه شهرکرد قرار دارد. همین است که لهجه مردمانش تلفیقی است از لهجه اصفهانی و لهجه شهرکردی. ابتدا روستایی کوچک بود که «ریز» می­خواندندش...

ادامه نوشته

دوران تنهاییِ مجردی

دوران تنهاییِ مجردی

 

شاید وقتی تیتر متن رو بخونید، فکر کنید یه حرف ربط «و» بین واژه­های تنهایی و مجردی جا انداخته­ام. خیر. منظورم دقیقا دوران تنهاییِ مجردی است. اصولا دوران مجردی رو به عنوان دوران تنهایی و ناقص بودن فرد از نظر جنسیتی و عاطفی و... می­دونن. اما به نظرم دوران مجردی می­تونه برای بعضی­ها به دو دوره تقسیم بشه: یکی دورانی که مانند بقیه مجردها، اونها هم اگرچه تنها هستن، اما احساس تنهایی نمی­کنن؛ و یکی هم دورانی که به واسطه رسیدن به سن ازدواج و ازدواج نکردن از یکسو، و ازدواج کردن دوستان مجردشون و بنابراین تنها گذاشتن این بنده­های خدا از سوی دیگه، دورانی جداگانه حساب میشه. برای من این دوران دومی از همین دو روز پیش بطور محسوسی کلید خورد.

ادامه نوشته

28-27-26-25

28-27-26-25

... اینها رو از صدای دستگاه ثانیه شمار زندگی من می¬شنوید. امروز 25ام فروردینه و من 26 سال دارم؛ فردا 26ام و من 27 سال دارم؛ و به قول ننه¬ام وارد 28 سالگی میشم. همین! به همین سادگی. مثه ثانیه شمار ساعت که وقتی به سی میرسه، نیمه رو نشون میده، من هم دارم به سی نزدیک میشم. و دیگه چیزی از جوونی توی وجودم حس نمی¬کنم...

ادامه نوشته

کینه های برادرانه

کینه های بردارانه

 

...امروز یه روز مهم توی روابط خونوادگی ما بود. بگذریم از اینکه با این روابطی که داریم، میشه اسمش رو خونواده گذاشت یا نه. اصولا توی خونواده ما، همه یه چیزی‌شون میشه. بنابراین من هم این یه چیزی شدنم رو به ارث بردم. هیچ کدوم از بردار و خواهرهام نیستن که با همه اعضای خونواده رابطه داشته باشن. حتی این وضعیت شامل پدر و مادرم هم میشه. از بین اعضای خونواده که من باهاشون رابطه دارم، میشه به اینها اشاره کرد: سه تا خواهرهام؛ و گاهی یکی از بردارهام...

ادامه نوشته

ذکر مصیبت

ذکر مصیبت

 

...يه بار صبح كه مي‌خواست همراه گوسفندها به زمينهاي اطراف روستا بره، چون چيزي توي خونه نداشتن، مادرش يه كمي علف از اطراف خونه چيد و پخت و با شرمندگي صورت پدرم رو بوسيد و به عنوان غذا بهش داد كه براي ناهار با خودش ببره. پدرم اون روز رو با همون علفهاي پخته و بدون نون گذروند. اونقدر توي زمينهاي اطراف، دنبال گوسفنها اين طرف و اون طرف رفته بود كه ديگه رمقي براش باقي نموند. شب كه به خونه برگشت، متوجه شد كه هنوز چيزي توي خونه ندارن و بچه‌هاي كوچكتر هم از شدت گرسنگي دارن گريه مي‌كنن. مادرش هم از شدت گرسنگي نمي‌تونست سر پا بايسته...

ادامه نوشته

بیست و ششمین بهار زندگی

بیست و ششمین بهار زندگی

...بعدش هم صفحه وبلاگم رو باز کردم ببینم کسی فحشم داده یا نه. ساعت ۶:۳۰ دقیقه صبح بود که اولین اس ام اس رسید. حدس می زدم مال دوستم باشه. اما مال خواهر وسطی ام بود. <<تولدت مبارک>>+عکس یه دسته گل. همین. یادم افتاد که ۲۶ فروردین ۲۶ سال پیش، ننه ام آخرین کره اش رو بیرون انداخت. اِ اِ اِ! انگار همین دیروز بود که کله ام رو اوردم بیرون و اولین نگاهم رو به دنیا انداختم! عجب روزگاریه! حالا یواش یواش دارم حس می کنم که سنم داره میره بالا. دیگه خودم رو جزو جوونها حساب نمی کنم...

ادامه نوشته

ولنتاین

ولنتاین

...امروز صبح (۲۵بهمن؟) از یکی بچه ها فهمیدم که هدیه خاص ولنتاین، عروسک خرسه. بنابراین خودم هم از این نادانی و نوشته ام خنده ام گرفت. اما آیا در گفتمان دوستی بین پسر و دختر، باید به همه قواعدی که براش تعریف شده، گردن نهاد؟..

ادامه نوشته

نگاه غربیها و مسلمانان به یکدیگر

این بررسی در دوشنبه، 9 بهمن 1385  در سایت انسان شناسی و فرهنگ (www.fakouhi.com) منتشر شد.

 نگاه غربیها و مسلمانان به یکدیگر

 

«نگاه غربیها و مسلمانان به یکدیگر»، ترجمه امیر هاشمی مقدم،‏تهران، مرکز افکارسنجی دانشجویان ایران (ایسپا).

ادامه نوشته

نگاه مسلمونا و نامسلمونا به همدیگه

نگاه مسلمونا و نامسلمونا به همدیگه

 

معرفی اولین اثر ترجمه ام، نگاه مسلمانان و غربیها به یکدیگر، از سری نظرسنجی های موسسه جهانی Pew که به تازگی توسط انتشارات جهاد دانشگاهی منتشر شده.

ادامه نوشته

ادعای بروکراسی

ادعای بروکراسی

...البته امروز که رفتم وسایلم رو جمع کنم، معاون مرکز اومد و مثه همیشه دوستانه دستم رو گرفت و برد توی اتاق خودش تا شاید منصرفم کنه. می‌گفت که هنوز به بن‌بست نخوردیم. اما من ترجیح می‌دادم قبل از اینکه به بن‌بست بخورم، برگردم. راستش ماجرا به اونجایی بر می‌گرده که بعد از نزدیک یکسال معلق بودن، هنوز کسی انگار دلش نمی‌خواست قرارداد من رو ببنده...

ادامه نوشته

نقد یکی از خوانندگان بر وبلاگ

نقد یکی از دوستان خواننده بر وبلاگ:

...و اما شخصیت و عکسهای نویسنده!

همانطور که قبلا اشاره شد با مختصری از نویسنده آغاز می‌شود که البته کفایت می‌کند. اما عکس‌ها! دیروز، امروز و فردا؟!

علاوه بر عکس " دیروز" که تعمدا و با دقت انتخاب شده تا تفاوت نویسنده را که به ظاهر (البته منظور صورت ظاهری است) صد و هشتاد درجه تغییر کرده با امروز نشان دهد، فکر می‌کنم مطلب" فرصتهای از دست رفته"  نیز با همین هدف و اصلا به منظور تکمیل  معرفی‌نامه نویسنده آورده شده است. اگرچه هنوز نمی‌توان مرز میان شوخی و جدی را دراین مطلب متصور شد...

ادامه نوشته

ما هم نمردیم و خاله دار شدیم

ما هم نمردیم و خاله دار شدیم

...غير از بقيه فاميلش که اکثرشون ساکن تهران هستن, دو تا خاله, دو تا دائي، بچه هاشون که ازدواج کردند و مادربزرگم که مجموع خونواده مادري ام رو تشکيل ميدن, ساکن تهران بودن. يکي از دائيها و يکي از خاله هام رو گهگاه خونه فاميلهامون در اصفهان مي ديدم. مادر بزرگم رو 13 ساله بودم که ديدم. چند سال پيش هم که فوت کرد, براي مراسمش نيومديم. يکي از دائي هام رو 18 ساله بودم که ديدم...

ادامه نوشته

نوای نواهای بومی دیگر نمی آید به گوش

نوای نواهای بومی دیگر نمی آید به گوش

 

...شادي از اينكه پس از مدتها دوري از فرهنگ بومي، بالاخره شاهد اجراي يكي از عناصر مهم فرهنگي خود بودند؛ و اندوه از اينكه بطور ناخودآگاه، بر آخرين رمقهاي فرهنگ بومي شان را نظاره گرند. صحنه واقعا عجيبي بود. يكبار ديگر نيز در كنسرت اسدپور (در فولاد شهر اصفهان) چنين ماجرايي و البته با شدتي به مراتب بيشتر اتفاق افتاده بود. نمي دانم چه در صداي اين مرد، در دل مردمان بختياري، و در اشعار آن نهفته است كه چنين مي كند...

ادامه نوشته

شبی در بازداشتگاه

شبی در بازداشتگاه
 ...حقيقتش را بخواهيد خيلی وقت بود دوست داشتم وارد بازداشتکاه شوم و ببينم آنجا چه خبر است. بنابر اين هيچ مقاومتی نکردم و حتی نپرسيدم چرا؟ دستانم را با افتخار جلو بردم و مثل يک قهرمان که دستبند قهرمانی روی دستش می بندند، دستانم را به حلقه های دستبند سپردم. سوار ماشين عروس که شدم، ابتدا روی صندلی عقب خواباندندم و بعد هم روی چشمانم را بستند...
ادامه نوشته

تفنگ پلاستیکی

تفنگ پلاستیکی

 ...ناگهان يادم به حرفهاي برادرم افتاد كه هر وقت از جبهه برمي گشت و من مي پرسيدم: «كوجا بودي دادا؟

 ــ رفته بودم صداما بكشم
ـ برا چي چي مي خواستي بكشيش؟
ـ چون آدِمي بديِِس و آدِماي زياديا مي كشد.
ـ خب حالا كشتيش؟
...

ادامه نوشته

خاطرات مالیخولیایی

خاطرات مالیخولیایی

...ناچار شدند يک دستگاه بلدوزر از بيرون بياورند تا لااقل راه رفت و آمد دانشجويان باز شود. من هم که تا همين چند ماه يش وسواس عجيبی داشتم که عکس نگيرم و حتی يک عکس هم از دوران ليسانس و همکلاسيهايم ندارم و مجموعه عکسهايم از دوران تولد تا بعد از گرفتن ليسانس٫ کمتر از ۳۰ (سی) قطعه است!٫ با يکی از دوستان٫ دوربين را برداشتيم و رفتيم برای به اصطلاح شکار لحظه ها...

ادامه نوشته