مبدأ تاریخ
امیر هاشمی مقدم
برای بیشتر آدمها مبدأ تاریخ نه شاهنشاهی است، نه میلادی، نه خورشیدی و نه قمری. برای آنها مبدا تاریخ، یک رویداد مهم است؛ مهمترین رویداد زندگیشان؛ یا دستکم مهمترین رویدادی که اکنون درونشان هنوز جان دارد. و صد افسوس که بیشتر، این رویدادهای تلخاند که درون آدم زندگی میکنند، نه رخدادهای شیرین.
حتی در خاطرات جمعی نیز، بیشتر این رویدادهای تلخاند که مبدأ تاریخ میشوند. پدرم همیشه خاطراتش را با جملاتی همچون «سال بعد از زلزله» یا «سال پیش از قحطی» آغاز میکند؛ و البته گاهی هم از «سال غارت» که هنوز خودش به دنیا نیامده بود یاد میکند. نه او و نه دیگر همولایتیهایش هرگز سالی را که مثلا پربرکت بوده باشد، یا رویداد خوبی رخ داده باشد، برای مبدأ تاریخ به کار نمیبرند.
همین اتفاق در سطح فردی هم رخ میدهد و شوربختانه بیشترین چیزی که در اینجا رخ میدهد، جدایی است و مرگ. جدایی از کسی که دوستش داشتی، اما حالا دیگر در این دنیا نیست؛ یا در گوشهای دیگر از این دنیا است؛ یا حتی کنار توست، اما دیگر از آنِ تو نیست. در حالیکه خاطراتش را در دلت جا گذاشته.
برعکس، بودنها و پیوندها هرگز مبدأ تاریخ شخصی نمیشود. در هنگامه زنده بودن یا وصال، آنچنان غرق وصلتاند یا آنچنان پیوند برایشان عادی و روزمره میشود که آنرا در نمییابند. همین است که مردان، سالروز پیوندشان را همیشه فراموش میکنند، اما هرگز تاریخ جدایی فراموششان نخواهد شد. و آن وقت است که همه رویدادهای زندگی دو بخش میشود: پیش از مردنش/رفتنش و پس از مردنش/رفتنش.
🛑 سه روز پیش، این ساعت، او هنوز بودش...
🛑 هشت ماه قبل، هنوز کنار هم بودیم...
🛑 دو سال پیش در چنین روزی مُرد/رفت...
و همه چیزهائی که دور و برت هستند، با یا بدون او هویت مییابند:
🛑 این لباس را او برایم دوخته بود...
🛑 این کتاب را او برایم خریده بود...
🛑 این گل را همیشه او آب میداد...
یا خاطرات زندگیات میشود بودنهای با او:
🛑 آخربن باری که فلان غذا را خوردم، دستپخت او بود...
🛑 آخرین باری که رفتم سینما، با او بود...
🛑 آخرین بار، با هم به این فروشگاه آمدیم...
و خیلی که داغش جگرت را بسوزاند، هر چیزی یا در هنگام بودن او رخ داده یا پس از رفتن او؛ حتی اگر خودش در آن هنگام کنارت نبوده باشد:
🛑 آخرین باری که از این خیابان میگذشتم، او هنوز بودش...
🛑 آخرین باری که فلان شخص را دیدم، او هنوز بودش...
🛑 آخرین باری که به فلان شهر سفر کردم، او هنوز بودش...
حتی آنچه حس ادبی را بیشتر بر میانگیزاند جدایی است نه پیوند. و حتی از میان ادبیات پیوند و جدایی، جداییها ماندگارترند؛ بهویژه جداییهایی که دل را بیشتر ریش کند. و این جدایی است که هم مبدأ تاریخ میشود و هم منبع ادبیات.
برای همین است که از تهِ دل امیدوارم مبدأ تاریخ یک سالِ پیش روی همهتان، همین نوروز باشد و بس. یا شما از آن دسته آدمهایی باشید که مبدأ زندگیشان رویدادهای خوب است. از آن مهمتر، امیدوارم سال 98، آن هم در شرایط مهآلود و مبهمی که ایران در پیش دارد، با عقلانیت بیشتری که حاکمیت به خرج میدهد و توجه به خواستههای مردم (و نه بهنام مردم)، و البته همراهی مردم ایران، چنان باشد که ما برای فرزندانمان بهعنوان مبدأیی سیاه یاد نکنیم و بانو هایده برایمان نغمه «هر سال میگم دریغ از پارسال» سر ندهد.
نوروزتان فرخنده و مبدأ زندگیتان همیشه یا نوروز باشد و یا رویدادهای خوب 🌺
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: