دوران تنهاییِ مجردی

 

شاید وقتی تیتر متن رو بخونید، فکر کنید یه حرف ربط «و» بین واژه­های تنهایی و مجردی جا انداخته­ام. خیر. منظورم دقیقا دوران تنهاییِ مجردی است. اصولا دوران مجردی رو به عنوان دوران تنهایی و ناقص بودن فرد از نظر جنسیتی و عاطفی و... می­دونن. اما به نظرم دوران مجردی می­تونه برای بعضی­ها به دو دوره تقسیم بشه: یکی دورانی که مانند بقیه مجردها، اونها هم اگرچه تنها هستن، اما احساس تنهایی نمی­کنن؛ و یکی هم دورانی که به واسطه رسیدن به سن ازدواج و ازدواج نکردن از یکسو، و ازدواج کردن دوستان مجردشون و بنابراین تنها گذاشتن این بنده­های خدا از سوی دیگه، دورانی جداگانه حساب میشه. برای من این دوران دومی از همین دو روز پیش بطور محسوسی کلید خورد.

تا حالا توی زندگی­ام تعداد دوستام از دو نفر تجاوز نکرده. شاید تعریف من از دوست با تعریف شما متفاوت باشه. من به کسی میگم دوست که آدم بدون هیچ نگرانی­ای، همه چیک و پیک­اش رو به طرف بگه و مطمئن باشه در همه موارد و مشکلات، از جانب اون تنها نمی­مونه. به این اعتبار شاید بهتر باشه دوستان رو دسته­بندی کنیم. اما من این کار رو نکردم. از اون موقعی که به یاد ندارم، تا سه سال پیش، پسر همسایه دیوار به دیوارمون یار گرمابه و گلستانم بود. کمتر از یکسال از من بزرگتر بود و برعکس من، علاقه­ای به درس نداشت. مثه باباش شد راننده تریلی. اما من برعکس بابام راننده تریلی نشدم. بابام هم از اینکه راننده تریلی بود دل خوشی نداشت. با روحیه­اش جور در نمی­اومد. گاهی اوقات بیش از ده ساعت از شبانه روز رو با همین دوست کذایی­ام با هم بودیم. حتی وقتی که تقریبا همزمان، خونه­هامون رو فروختیم و از اون محله اسباب­کشی کردیم، باز هم از دوستی ما چیزی کم نشد. تا اینکه سه سال پیش ازدواج کرد. از وقتی نامزد کرده بود، می­شد حدس زد که دیگه داریم زور بی­خودی می­زنیم که رشته الفت­مون همونقدر محکم باشه. اما باید می­پذیرفتم. حالا هم هر وقت میرم اصفهان، باز هم با هم یه برنامه کلوپ تنیس و لب زاینده­رود و با ماشین گل­چرخ زدن توی خیابونها رو داریم؛ اما این برنامه هر چند ماه یکبار تکرار میشه، نه مثه اون دوران، هر روز. کمتر از هفت سال پیش، با یکی از بچه­های مردم­شناسی دانشگاه تهران آشنا شدم و این آشنایی، هرگز فکر نمی­کردیم به دوستی صمیمانه­ای کشیده بشه. من دانشجوی کارشناسی بابلسر و اون کارشناسی تهران. و بعدها من دانشجوی ارشد شهید بهشتی و اون باز هم ارشد تهران. بنابراین ما حتی هم­دانشگاهی هم نبودیم. اما همیشه با هم بودیم. و حدود یکسال اومده بود خوابگاه شهید بهشتی پیش من تا با هم باشیم. بیش از یکسال میشه که مصمم شده بود به ازدواج. از نظر مالی مشکلی نداشت. و چون در هند مشغول گذروندن دوره دکتری بود (و البته این دوری هم خللی در دوستی­مون وارد نکرد)، ترجیح داد دوران مجردی­اش به سر بیاد. از طریق خونواده و دوستان، با چند تا دختر آشنا شد که نتیجه­ای نداد. من یکی از دوستان هم­دانشگاهی­ام رو بهش معرفی کردم و در کمتر از سه ماه با هم عقد کردن. و این بار شش روز بعد از اینکه از هند برگشت، جشن عروسی­شون بود. من که عادت رفتن به عروسی و جاهای پر سر و صدا رو ندارم، دو روز زودتر تِلِپ شدم خونه­شون (و توی این دور روز و با وجود سر و صدا، یک کتاب [رساله­ای در مقاله­نویسی] که از تهران خریده و همراه خودم برده بودم رو تموم کردم). بد نیست اشاره کنم که رسوم عروسی در منطقه اونها (تاکستان) با منطقه ما تفاوتهایی داشت. مثلا ما کارت عروسی رو دست کم باید چهار-پنج روز قبلش به مهمونها بدیم؛ اما اونها دقیقا روز عروسی می­دادن. ضمن اینکه ما عروسی رو در روز پنجشنبه خلاصه می­کنیم، در حالیکه اونها دو روز پنجشنبه و جمعه رو جشن می­گرفتن؛ و... . بهرحال روز جمعه که مراسم تموم شد و من هم داشتم برمی­گشتم، همه­اش به این فکر می­کردم که این یکی هم از دستم پرید و من موندم و من. زمانی که پسر همسایه­مون ازدواج کرد، دل­خوشی به این یکی داشتم، اما حالا چی؟ البته یه دوست دیگه هم دارم که سه-چهار سالی میشه بواسطه نشریه انسان­شناسی و سایت و... با هم آشناییم و بیش از یکسال هم هست که به هم نزدیک شدیم؛ اما اون هم مدتیه باد ازدواج افتاده توی کله­اش و می­دونم همین روزها انالله و انا الیه راجعون باید براش بخونم. و من که خیر سرم برنامه­ریزی کردم حالا حالا دوران مجردی­ام رو حفظ کنم. دست­کم تا چند سال دیگه حتی فکرش رو تا چند فرسخی مغزم نزدیک نکنم، موندم با این سالها چه کنم؟ قطعا چند راه برای این دوران وجود داره: یکی اینکه من هم ازدواج کنم که العیاذ بالله و زبونم لال و از اینجور حرفها. یکی اینکه دنبال دوست جایگزین بگردم که به چند دلیل نشدنیه: مثلا به این دلیل که دوستان هم سن و سال من یا ازدواج کردن و یا در شُرُف ازدواجن. اونهایی هم که بخوان مثه من فعلا مجرد باقی بمونن، احتمالا مثه حالای خود من حوصله خودشون رو هم ندارن، چه برسه به یه سربار دیگه. مادرم چند وقت پیش بهم می­گفت: «تو بدجوری به تنهایی عادت کردی!». دوستی با فرد کم سن و سال رو هم چندان نمی­پسندم. به خصوص توی جامعه­ای که اگه پشت لبش سبز نشده باشه، سوژه میشه واسه بنگاه­های شایعه­پراکنی. ضمن اینکه در انتخاب دوست، اونقدر سرعت عمل ندارم که بتونم در عرض چند روز و چند ماه، گزینه­ای انتخاب کنم. تلاشی هم که با دوستان قدیمی می­کنیم تا تظاهر کنیم همچنان از دوستی­مون چیزی کم نشده، به یه طناب کهنه و پوسیده می­مونه. ظاهرا فقط باید به این دوران خو بگیرم و این بار، تنهایی بشه مونس و همدم­ام. کم نشنیدیم که آدمهایی که از سن ازدواج­شون می­گذره، توی انتخاب سختگیرتر میشن. شاید برخی از دلایلی که در بالا برای عدم حایگزینی دوست عنوان کردم، در این­باره هم صدق کنه.