تولد مرگ شما مبارک!
«بلوغ در ساموا»، یکی از پر فروشترین کتابها در امریکا در دهههای 30 و 40 میلادی سده بیستم بود. این مردمنگاری را مارگارت مید، انسانشناس شناختهشده، با زبانی ادبی و دلنشین نوشته بود. هم موضوع بلوغ و بحرانهای دوره بلوغ، هم زبان ادبی مید و هم سادهنویسیاش باعث کشش خوانندگان به این کتاب شد. ضمن اینکه خود مید هم شخصیت جالبی داشت. یکصدسال پیش و زمانی که دختری جوان بود، هزاران کیلومتر دور از خانهاش و با وجود مخالفت دیگران، به میان قبایلی رفت تا به مردمنگاری بپردازد. او به هر جزیره و قبیلهای که میرفت، با رئیس قبیله دوست (!) میشد و بنابراین بررسیهای میدانیاش بهتر پیش میرفت.
بههرحال، مارگارت مید در کتاب بلوغ در ساموآ، به این نکته پرداخته بود که برخلاف جوامع مدرن، در جزایر ساموآ، دختران با بحران بلوغ روبرو نیستند. چرا که هر مرحله از زندگیشان، ادامه مرحله پیشین است و افراد احساس پرتاب شدن از یک دوره به دوره دیگر نمیکنند. هرچند بعدا نقدهای جدیای به کارهای مارگارت مید وارد شد و کسانی دیگر در همان جزایر و جوامع بررسیهای انسانشناختی انجام داده و به نتایجی متفاوت از مید دست یافتند. به باور آنها، مید آنچه را باور داشته از دل پزوهشهایش بیرون کشیده بود (این کتاب با ترجمه مهین میلانی در سال 1365 به دست نشر ویس به بازار آمد. اما اکنون نایاب است و به جز در کتابخانهها، کمتر پیدا میشود. امیدوارم دوباره چاپ شود).
این مسئله بحران سنی، تنها به دوره بلوغ محدود نمیشود. جوانان نگران پایان دوره جوانی هستند؛ میانسالان نگران سالخوردگیشان و سالخوردگان هم در یک نگرانی همیشگی به سر میبرند که تنها مرگ است که این نگرانی را به پایان میرساند.
درباره همین پدیده سالخوردگی، در بسیاری از جوامع، آنان را همچون با تجربگانی که باید حرمتشان را نگاه داشت و دیدگاهشان حرف آخر را میزند، میدیدند. بنابراین برخلاف ترسی که از پیری در جوامع امروزین وجود دارد، در برخی جوامع گذشته (بهویژه یکجانشین که منابع غذایی زیادی داشتند) پیر شدن ارزشی بود که افراد از رسیدن به آن خرسند بودند.
البته سیمون دوبوار کتابی دارد به نام «کهنسالی» (هنوز به فارسی ترجمه نشده). در آنجا وضعت سالخوردگان را در میان جوامع و قبایل گوناگون گردآوری کرده و نشان میدهد سالخوردگان را یا بسیار حرمت میگذارند و یا به شیوههای گوناگون طرد میکردند. برای نمونه، در جوامعی که خوراک کم بود و بهویژه در میان کوچروها، الگو در بسیاری موارد کاملا برعکس بود. یعنی حتی فرزندان طی یک مراسم باشکوه، پدر را پس از اینکه خودش موافقت میکرد، با دستان خود میکشتند. همچنانکه در کوچروهای بختیاری نیز تا چند دهه گذشته، افراد سالخوردهای که نمیتوانستند در فصل کوچ همراه ایل بروند را، با کمی آب و نان درون یک غار گذاشته و برای پیشگیری از ورود جانوران درنده، دهانه غار را با سنگ و گل میپوشاندند. چند ماه بعد که از کوچ باز میگشتند، سنگها را برداشته و استخوانهای فرد سالخورده را خاک میکردند. فیلم قدیمی «مرگ پلنگ» به کارگردانی فریبرز صالح، این پدیده را دستمایه ساخت یک فیلم داستانی کرده است.
همین نگرانیها است که باعث میشود زادروز، به همان اندازه که شیرین است، تلخ هم باشد. هر جشن زادروز میتواند شما را یک گام به خط پایان نزدیک کند. صحنه نخستین فیلم «شهر زیبا» ساخته اصغر فرهادی را به یاد بیاورید: دوستان «اکبر» در زندان ویژه نوجوانان (کانون اصلاح و تربیت)، برایش جشن تولد 18 سالگی میگیرند تا سورپرایز شود. اما او در میان ناباوری دوستانش، به آنها وحشیانه حمله میکند. او اکنون 18 ساله شده و چون به سن قانونی رسیده، باید قصاص و اعدام شود. جشن تولد برای او یعنی فرا رسیدن زمان مرگ.
پینوشت1: این یادداشت نه نتیجهگیری دارد و نه پیشنهاد و... . تنها به مناسبت سی و هفتمین زادروزم، با خودم بلند بلند اندیشیدم. راستش وقتی شروع کردم به نوشتن، هیچ فکرش را نمیکردم اینچنین منفیباف باشم. الان که برگشتم و دوباره نوشته را خواندم، میبینم جای نیمه پر لیوان، خالی است.
دیگر نوشتههای مرا در کانال تلگرامی «مقدمه» (کلیک کنید) میتوانید بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: