بستنی

امروز قرار بود برایم مهمان بیاید. ساعت 5 منتظرشان بودم. پیش از این ساعت، رفته بودم بازار و کمی خرید کردم تا شاید چیزی برای پذیرایی گیر بیاورم. از جمله، یک ظرف (به گمانم نیم کیلویی) بستنی خریدم. آمدم و منتظر نشستم. ساعت 5 شد، اما خبری از مهمانان نشد. ساعت 6 شد؛ ساعت 7 شد؛ ساعت 8 شد؛ اما خبری نشد که نشد. نیامدند؛ خب به دَرَک. نیامدند که نیایند. با آدمهای وقت­ناشناس میانه خوبی ندارم. همین است که دانشجویان را پس از خودم به کلاس راه نمی­دهم. باید می­رفتم بیرون و به کارهایم می­رسیدم. برای اینکه در برابر این اقدام اهانت­آمیز مهمانان، کمی خودم را تحویل بگیرم، نشستم پای بستنی. گویا نه کاه از خودم بود و نه کاهدان. حالا بخور و کی نخور. بالاخره تمامش کردم! به گونه­ای که دیگر حال بلند شدن سر پا را نداشتم. نمی­دانید چه حسی دارد آنقدر بستنی بخوری تا سیر شوی. یاد خاطره­ای از دوران خردسالی­ام افتادم. چهار سال یا دست­بالا پنج سال داشتم. اما نه، به گمانم همان دور و بر چهار سالگی­ام بود. دم عصر یک روز تابستانی، کنار در حیاط خانه­مان روی خاکها نشسته بودم و لابد طبق معمول، یواشکی پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده که همه­شان از من بزرگتر بوده و به­ام امر و نهی می­کردند، خاک­بازی می­کردم. آن روزها خیابان ما هنوز خاکی بود و محله­ای پایین شهری و فقیرنشین بود. خیابان سجاد زرین­شهر. حالا البته خیلی به­اش رسیده­اند. گاهی که برای سرکشی به پدر و مادر پیرم، به خانه می­روم، اگر فرصتی باشد به آن خیابان هم سری می­زنم. نوزده سال آغاز عمرم را آنجا بودم. بعد از آن خیابان رفتیم. البته نه برای اینکه خانه­مان بهتر بشود؛ که بدتر هم شد! آن خانه اولی اگرچه قدیمی و کاهگلی بود، اما دست­کم بزرگتر بود، حوضی و باغچه­ای کوچک داشت، اتاقهایش بزرگتر بود، و خلاصه حس و حالی داشت. راستش را بخواهید، هنوز که هنوزه وقتی خواب می­بینم، خوابهایم توی همان خانه قدیمی اتفاق می­افتد. هنوز دلم آنجاست. سال 1379 بود که پدرم و مادرم هوس کردند بروند حج. و برای خانواده­ای که هنوز آخر ماه نشده، کیسه­اش خالی می­شود و کفکیرش به اصطلاح می­رسد به ته دیگ، چه گزینه­ای باقی می­ماند جز اینکه خانه نسبتا بزرگ و قدیمی­اش را بفروشد و در عوض، خانه­ای کوچک و بدون حیاط که بیشتر شبیه سلول زندان است بخرد! بهرحال، درست یادم نمی­آید در آن پسین کذایی چی یا کی را دیدم که هوس بستنی کردم. احتمالا یکی بستنی به­دست آمده رد شده و من هم هوسی شدم. رفتم خانه و به مادرم گفتم که بستنی می­خواهم. گفت که پول ندارد. «پول نداریم» پاسخی بود که در بیشتر اینگونه مواقع، می­شنیدیم. نمی­دانم باهاش چک و چانه زدم و هی پا پیچ­اش شدم یا نه، مثل بچه آدم سرم را انداختم پایین و دوباره از خانه آمدم بیرون. همینها هم که به یاد دارم، مانند خواب و رویاست. بهرحال از خانه آمدم بیرون، اما هوس بستنی از خانه دلم بیرون نیامد. مصطفی، پسر همسایه­مان را که چهار پنج سالی از من بزرگتر بود دیدم که دم در خانه­شان ایستاده است. رفتم کنارش و یک چیزی شبیه این جمله گفتم: «ما پول نداریم. پول داری بروم بستنی بخرم؟». او هم گفت که مادرش حتما پول دارد. آنها وضع­شان بهتر از ما بود. هم کمتر از خانواده 10 نفره ما عیال­وار بودند؛ و هم با وجودی که پدر آنها هم مانند پدر من در کارخانه ذوب­آهن کار می­کرد، اما گویا به واسطه شغل یا تخصص­اش حقوق بیشتری می­گرفت. بهرحال مرا برد پیش مادرش و ماجرا را گفت. مادرش هم یک دو تومانی گذاشت کف دستم و گفت پنج ریال (یا به قول خودمان: پَی زاری) باقیمانده­اش هم برای خودم. آن موقع بستنی­های متداول (دست­کم توی محله ما) از همین بستنی قیفی­هایی بود که با دستگاه پر می­کردند و برای هر بستنی، 15 ریال می­گرفتند. آن دو تومان، تنها دو تومان نبود؛ که گویا دنیایی بود که به من ارزانی داشته بودند. با مصطفی راه افتادیم به طرف بستنی فروشی­ای که در نزدیکی خانه­مان بود. در آن لحظه و با آن شور و حال کودکانه، منتظر هر رویدادی بودم به جز بسته بودن بستنی فروشی. با وجودی که آفتاب تازه غروب کرده بود، نمی­دانم بستنی­فروش چرا اینقدر زود تعطیل کرده بود. مصطفی گفت یک بستنی فروشی هم پایین خیابان هست. دستم را گرفت و راه افتادیم به سمت پایین خیابان. میانه راه بودیم که یکی از برادرانم (که 12 سال از من بزرگتر است) را دیدیم. از مصطفی پرسید که کجا می­رویم؟ مصطفی هم ماجرا را بهش گفت. به برادرم خیلی بر خورد که از همسایه پول گرفته­ام. به­ام تشر زد که پولشان را پس بدهم. اما حریفم نشد. خوب به خاطر دارم که می­خواست پول را به زور از توی چنگم در بیاورد؛ اما بنای جیغ و دادم مانع این کارش شد. به ناچار دستم را گرفت و کشان کشان برد به خانه و ماجرا را به مادرم گفت. من که انتظار داشتم مادرم جانب مرا گرفته و از من حمایت کند، با سیلی­ای که مادرم خواباند توی صورتم، وق وق­ام رفت به هوا. باور کنید هنوز گیجی آن موقع را خوب درک می­کنم. نمی­فهمیدم مادرم چرا آنچنان سیلی محکمی به صورتم زد. بعد هم به زور از خانه بیرونم کرد و گفت که باید بروم و پول همسایه را پس بدهم تا مادرم خودش برایم بستنی بخرد. با وجودی که نمی­خواستم این کار را بکنم، اما از ترس کتک دوباره، رفتم سراغ زن همسایه و گفتم که مادرم می­گوید خودمان پول داریم و خواستم که پولش را پس بدهم. زن همسایه که خیسی صورتم را دید و اینکه هنوز گریه می­کردم، حدس زد که چه اتفاقی برایم افتاده. دیوار بین خانه­های­مان کوتاه بود. روی چهارپایه­ای که همیشه خدا پای دیوارشان گذاشته بود رفت و مادرم را صدا کرد. بعد هم یک چیزهایی گفت که درست یادم نیست. احتمالا به مادرم غُر زده که چرا کتکم زده. اما بالاخره مادرم مجابش کرد که پولش را پس بگیرد. همچنان گریان بودم که برگشتم به خانه خودمان. مادرم دستم را گرفت و برد لب حوض و صورتم را که اشک­آلود بود، شست. بعد هم پولی گذاشت کف دست برادرم که ببردم و برایم بستنی بخرد. دوباره خوشحال شدم. انگار نه انگار که تا همین چند ثانیه پیش داشتم وق می­زدم. احتمالا تا آن چند ثانیه پیش، مادرم هیولایی بود که مرا از خوراکیهای بهشتی محروم کرده بود. و حالا رحمه للعالمین بود که خوان رحمت را در جلویم می­گشود. برادرم مرا پشت ترک دوچرخه­اش نشاند و راه افتادیم به طرف بستنی فروشی پایین خیابان. وقتی به آنجا رسیدیم، دوباره دنیا روی سرم خراب شد؛ بله، آن یکی بستنی فروشی هم بسته بود. و دوباره مرا با چشم گریان به خانه بازگرداند. بعدش دیگر یادم نیست که فردایش برایم بستنی خریدند یا نه. اما امروز که آن همه بستنی را به زور هم که شده بود می­خوردم، به یکباره آن خاطره برایم زنده شد.