تفنگ پلاستیکی
اين داستان كوتاه را براي كلاس آقاي هوشنگ مرادي كرماني (كه حتما قصه هاي مجيد را كه نوشته اوست ديده ايد) نوشتم. خوشش آمد و البته چند ايراد هم گرفت. به هر حال گفتم شايد بد نباشد دوستان هم بتوانند در وبلاگ بخوانند.
مثل خواب و رؤيا يك چيزهايي به يادم مي آيد، آخر فقط چهار سال داشتم، اما از بس آن خاطره را برايم تعريف كرده اند، ديگر عمرا فراموش نمي كنم. بعدازظهر يك روز گرم تابستاني و من هم طبق معمول با يك شرت، پاي پنكه خوابيده بودم. پدرم كه از سر كار برگشت، من هم از خواب بيدار شدم. لبخندي زد و گفت: «بدو بيا بغلي بابا بيبين چي چي واسِد خريدم». من هم به زور بلند شدم و تلو تلو خوران رفتم و خودم را بغلش انداختم. صورتم را بوسيد و سپس در كيفش را باز كرد. يك تفنگ پلاستيكي سياه رنگ از كيفش در آورد و گفت: «حالا ديگه شدِي يه سرباز». سريع آنرا از دستش قاپيدم و بدون توجه به او، دويدم و رفتم توی اتاقم. بعد هم شروع كردم به آفرينش خيالات و غوطه ور شدن در آنها. با هر بار فشار ماشه كه تِقي صدا مي كرد، با دهان صداي شليك تيربار و انفجار نارنجك و پرواز هلي كوپتر و ناله آدمي كه تير خورده را در مي آوردم. ناگهان يادم به حرفهاي برادرم افتاد كه هر وقت از جبهه برمي گشت و من مي پرسيدم: «كوجا بودي دادا؟»
ـ رفته بودم صداما بكشم
ـ برا چي چي مي خواستي بكشيش؟
ـ چون آدِمي بديِِس و آدِماي زياديا مي كشد.
ـ خب حالا كشتيش؟
ـ نه، نتونسم، اما اين دفه حتما مي كشمش.
همه اينها به سرعت يك جرقه از ذهنم عبور كردند. «خب حالا كه داداشم نتونست، من حتما با همين تفنگم مي كشمش». رفتم كه نقشه ام را به پدرم بگويم، اما توی اتاق نبود. از خواهرم پرسيدم:
ـ بابا كوجاس؟
ـ رفتِس دسشويي، حالا مياد.
اما من نمي توانستم تا آن موقع صبر كنم. دمپايي هايم را پوشيدم رفتم داخل حياط و روبروي دستشويي كه درش بسته و برقش روشن بود ايستادم:
ـ بابا
(او هم از داخل دستشويي پاسخ داد) ـ جوني بابا
ـ من برم صداما بكشم؟
ـ آره بابا جون، برو باريكِلا
اما بنده خدا نمي دانست هنوز اين حرف از دهانش در نيامده، من از در حياط خارج شده ام. دفعه پيش ديده بودم اتوبوسي كه برادرم با آن به جبهه رفت، از كدام خيابان رفت. پس من هم اگر به آن خيابان بروم و آنرا ادامه دهم، حتما به صدام مي رسم.
در اين فكر بودم كه پس از كشتن صدام، برادرم حتما تعجب مي كند و حسوديش مي شود و پدرم هم افتخار مي كند. بالاخره به پيچ خيابان رسيدم. فقط همين خيابان مانده كه... . انگار كسي صدا زد «امير». برگشتم ديدم پدرم با زير شلوار راه راهي دارد به طرفم مي دود و هي دستش را تكان مي دهد كه بيا. نه! نبايد جلوي اين كارم را بگيرد. شروع كردم به دويدن. دمپايي هايم از پايم درآمد، اما طوري نيست. واي خدايا! چقدر كف خيابان داغ است، و صداي پدرم كه هي نزديكتر ميشد: «دِ بِچِه وايسا» و بالاخره پنجه هايش را بر بازويم احساس كردم و تا آمدم سرم را برگردانم و برايش توضيح دهم كه مي خواهم... شَپَتَلَق، خوابيد پس گردنم كه: «جِزگرفته، تو اين گرما ميري بري قبرسون» و مرا كه شروع كرده بودم به گريه هاي توأم با جيغ، كشان كشان به طرف خانه برگرداند. وقتي به دمپايي هايم كه وسط خيابان رها كرده بودم رسيديم، دولا شد و آنها را جفت كرد و با تغير گفت: «بوپوش» و من كه هنوز جيغ مي كشيدم، نگاهي خشم آلود به او انداختم و از روي عصبانيت، تفنگم را محكم زدم زمين كه خرد شد و چند لحظه پس از صداي شكستن آن، شَپَتَلَق... دوميش خوابید پس گردنم كه: «بياه، همينا مي خواسي؟» و دمپايي ها را گرفت دستش و دست مرا به دنبال خودش به طرف خانه كشيد
امیر هاشمی مقدم: