32 سالگی، سراشیبی و وبی موبایلی
به عادت مألوف هر سال، باید دیروز هم چیزی درباره زادروزم در وبلاگ می نوشتم. اما خب انگیزه ای نبود. گمان می کنم در سراشیبی افتاده ام. البته بی انگیزگی ام ربطی به این ندارد. یک جورهایی حالش را نداشتم. به ویژه که این دو روز کلاس زبانم فشرده بود و نمی رسیدم. امروز استادم خبر داد که کلاس برگزار نمی شود و من هم فرصتی یافتم تا دوباره افاضه کلام کنم!
امسال دو موضوع درباره دوران زندگی آدم، ذهنم را به خودش مشغول کرده است: نخست میانگین سن آدمی و دوم جایگاه من در این میان.
برخلاف دیگران، من گمان می کنم که میانگین سن طبیعی هر انسان، چیزی حدود 40 سال است. بیش از این، زنده ماندن است و تلاش در این راه. آدمها از چهل سالگی به بعد تلاش می کنند با درمانهای مختلف، خودشان را زنده نگه دارند. من اکنون 32 سالم شده است؛ با این وجود بخش زیادی از موهایم ریخته، بقیه در حال سفید شدن است، هر روز یکی از دندان هایم خراب می شود و باید چسب و وصله اش کنم، دبد چشمانم در شب ضعیف شده (البته نه زیاد) و دردهایی که گاه و بیگاه به سراغ یکی از اندامهایم می آید. همه اینها با وجودی است که سالهاست به طور مرتب ورزش حرفه ای می کنم و در کنارش شنا، کوهنوردی و پیاده روی هم در برنامه ام دارم و تنها وسیله نقلیه ام دوچرخه است که هر روز از آن استفاده می کنم؛ در سراسر عمرم لب به هیچ نوع دخانیات و دودی (حتی قلیان) نزده ام و... . حالا حساب کار بقیه که کار و خانواده و... را بهانه ای می کنند برای فرار از ورزش، با خودشان. آدم به چهل سالگی که برسد، همه این مسائل و مشکلات چند برابر می شود. ممکن است بپرسید: «خب بشود! مشکل اش چیست که نباید درمان کنند؟». در پاسخ به این پرسش باید ابتدا نکته ای را روشن کنم و آن اینکه اصلاً از آن دسته آدمهایی نیستم که فاز منفی داشته باشم و هی بگویم: «هیشکی منو دوست نداره! می خوام خودکشی کنم. نمی خوام زنده بمونم» و... . اتفاقاً هم به فلسفه های لذت گرایی علاقمندم (بر اساس مطالعاتم) و هم خودم را آدم خوش شانسی می پندارم و از زندگی ام لذت می برم؛ همچنین به این باور دارم که اتفاقاً خیلی ها مرا دوست دارند و به من احترام می گذارند. آنهایی هم که از من خوش شان نمی آید، خب نیاید. هیچکسی را سراغ ندارم که همه ازش خوش شان بیاید. من هم یکی مانند دیگران. اما اینکه آدمها بعد از چهل سالگی تازه می افتند توی جمع کردن مال دنیا و نابود کردن محیط زیست و استفاده از داروهایی برای زنده و سالم ماندن که بر روی جانوران زبان بسته آزمایش می شود، باعث شده من علاقه ای به سماجت در زنده ماندن نداشته باشم. این نظر من است و به دیگران القاء اش نمی کنم.
جایگاه خودم هم با این توصیفی که نوشتم، معلوم است. البته واقعاً چندی است به این می اندیشم که من واقعاً در سراشیبی ام. مثلاً اگرچه سرعت تایپم بسیار بالاست، اما حرفه ای (ده انگشتی) نیست. چند وقت پیش به ذهنم رسید که بروم دوره تایپ حرفه ای ببینم. اما بلافاصله به این اندیشیدم که مگر چند سال دیگر زنده ام؟! این جرقه ناخواسته به ذهنم خطور کرد و آنجا بود که فهمیدم واقعاً خودم را در سراشیبی زندگی می بینم. به هرحال...

(این تصویر را سیدعلیرضا شریفی به مناسبت روز تولدم برایم ایمیل کرد. مربوط است به تابستان که لطف کرده و آمده بود خانه ام)
سال گذشته که در روز 26 فروردین درباره زادروزم نوشته بودم، اشاره کردم که گوشی موبایل را کنار گذاشته ام. اکنون یکسال شده است و در این مدت با مزایا و معایب استفاده کردن یا نکردن از این وسیله آشنا شده ام. از همه مهمتر، کارکرد ارتباطی تلفن همراه است که اکنون کارها به شیوه ای پیش می رود که شما در بسیاری موارد نیاز دارید به تلفن همراه. حتی در برخی از فرمهای ثبت نامی، قید کردن شماره تلفن همراه الزامی است. تا پیش از همگانی شدن تلفن همراه، کیوسکهای تلفن عمومی در همه جا بود. اما اکنون چون کمتر کسی از انها استفاده می کند، بسیاری از اوقات کارتهای تلفنم به هیچ دردی نمی خورد و گاهی باید چند تا خیابان این ور و آن ور بروم تا یک کیوسک تلفن سالم پیدا کنم. از همه بدتر اینکه هنوز خیلی ها، حتی برخی افراد خانواده ام باور ندارند که تلفن همراه ندارم و گمان می کنند فقط خط ام را عوض کرده ام و نمی خواهم به آنها شماره اش را بدهم. اما کارکردهای دیگر تلفن همراه به گوشی اش باز می گردد. گوشی ها امروزه ساعت، زنگ بیداری، دفترچه تلفن، دفترچه یادداشت، چراغ قوه، ماشین حساب، دوربین عکاسی، دوربین فیلمبرداری، ضبط صوت، پخش کننده موسیقی، رابط اینترنت، جی پی اس، کتابخوان (بوک ریدر) و بسیاری از دیگر توانایی هایی را دارند که حتی اگر کاربرد برخی شان ضروری نباشد، دست کم می توان مدعی شد که سودمند است. من با نداشتن تلفن همراه، از همه اینها بی بهره ام. البته گاهی گوشی را همراه با خودم به این ور و آن ور می برم؛ اما خدا نکند یک دوست و آشنایی آنرا ببیند؛ سریع می گوید: «فلانی دست ات درد نکنه. موبایل داری و همش میگی ندارم؟!» و حالا آب بیار و حوض پر کن. اصلی ترین دلیلی که موبایل را کنار گذاشتم، حوصله نداشتن برای پاسخگویی به تلفن ها بود. الآن سرم خیلی خلوت تر شده و اگر دوباره موبایل دار بشوم، زنگ خورش بسیار کمتر خواهد بود. اما با توجه به اینکه بیشتر طول روز را در خانه هستم و شماره تلفن خانه ام را اعضای خانواده و دیگر افراد نزدیک دارند، هنوز نیاز جدی ای به استفاده دوباره از تلفن همراه احساس نمی کنم (بگذریم از اینکه گاهی تلفن را هم از پریز می کشم!).
برنامه پیش رویم برای امسال، تقویت زبان انگلیسی ام است و خوشبختانه استارت خوبی زده ام. روزانه گاهی اوقات 7-6 ساعت زبان می خوانم. گمان می کنم چند ماهه بتوانم خودم را برای آزمون آیلتس آماده کنم.
از همه دوستانی که به روشهای گوناگون، زادروزم را بهم شادباش گفتند، سپاس بیکرانم را به جای می آورم. البته دیگر برایم دعا نکنید که «120 ساله بشی». این بدترین دعاست برایم!
امیر هاشمی مقدم: