بایسیکل­ران

30 آذرماه که کارم در تهران تمام شد و می­خواستم به شمال برگردم، تازه خبر آزادسازی بهای بنزین اعلام شده بود. این بود که رفتم خیابان قلمستان (میدان گمرک) و یک دوچرخه کوهستان خریدم. گفت دویست و سی و پنج هزار تومان. و بالاخره به دویست و هشت هزار تومان خریدمش. میان­پرده داشته باشید که همین دوچرخه را در نور قیمت کردم: بین سیصد تا سیصد و چهل هزار تومان! از همان روز که از تهران برگشتم، تاکنون خودرو ام را سوار نشده­ام. با دوچرخه می­روم دانشگاه و بر می­گردم؛ می­روم بازار؛ می­روم باشگاه؛ و می­روم گردش. جمعه گذشته با همکارم، آقای پارسایی و دوستم، آقای گوهری رفتیم آبشار آب­پری؛ که به قول یکی از همکاران، حالا دیگر نامش را باید گذاشت: «سنگ­پری».

جاده­اش کوهستانی و با صفاست. از خانه من تا آنجا، بیست کیلومتری می­شود. برگشتنی هم رفتیم روستا و جنگل. خلاصه که خیلی خوش گذشت. قرار است این برنامه ادامه یابد. البته برای این هفته که نشد. خداوند درهای رحمتش را باز کرد و باران، باریدن گرفت. آقای پارسایی هم رفت تهران و آقای گوهری هم که دوچرخه­اش نیاز به سرویس اساسی داشت، هنوز آنرا مرتب نکرده است. بنابراین فردا خودم تنهایم. اگر هوا خوب باشد، می­روم جنگل سی­سنگان. این یکی هم از خانه­ام حدودا 25 کیلومتر دور است. خلاصه اینکه دوچرخه سواری هم برای خودش عالمی دارد. با همین دوچرخه­ام توی کوچه پس کوچه­ها، یا توی پارکینگ آپارتمان، اگر کسی نباشد، تک­چرخ می­زنم، گاهی روی تایر جلو و گاهی روی تایر عقب. خلوت بودنش از این جهت خوب است که وقتی زمین بخوری، کسی نیست نگاهت کند و بخندد. از بچگی به این کارها علاقه داشتم. همیشه با دوچرخه­هایم تک­چرخ می­زدم. البته هرگز نتوانستم خیلی خوب تک­چرخ بروم؛ اما ای... راضی هستیم به رضای خدا. یاد دوچرخه سواری­های کودکی و نوجوانی به خیر. حالا که خاطراتش برایم زنده می­شود... خدا وکیلی حالا دوباره نخواهید گیر بدهید که چرا از تنگدستی و نداری می­نویسم؟ دوران کودکی من در خانواده­ای متوسط رو به خیلی پایین گذشت. مثل خیلی­های دیگر. اگر بخواهم آنرا فراموش کنم، باید نزدیک به بیست سال، و حتی بیشتر از زندگی­ام را به فراموشی بسپارم.

کودک که بودم، یک سه­چرخه آهنی توی خانه­مان داشتیم. خارجی بود. گویا سالهای پیش از من، پدرم آنرا از یک کهنه­فروشی خریده بود. توی حیاط خانه­مان، خواهرانم هم سوارش می­شدند. نارنجی مایل به قرمز. اما توی محله، برای خودش کلی کلاس داشت. خیلی از بچه­ها آرزو داشتند سوارش شوند. هر وقت می­بردیمش توی کوچه، بعضی از بچه­ها که خیلی خاطرشان را می­خواستیم، سوارش می­شدند. خوش­فرم بود. اما از بس گنده­ها هم سوارش می­شدند، از وسط شکست. و دیگر هر چقدر جوشکاری­اش کردیم، درست نشد که نشد. هوس دوچرخه از سرم بیرون نمی­رفت. از خانه­مان تا چهارراه مسجد اعظم، دو کورس تاکسی بود. و حدودا 20 دقیقه پیاده. آنجا یک دوچرخه­فروشی بود، که دوچرخه­های دست­دوم هم داشت. یک دوچرخه خیلی کوچک (شماره 12) داشت که چشمم را گرفته بود. همیشه می­رفتم و از پشت شیشه نگاهش می­کردم. دبستان بودم. درست خاطرم نیست کلاس چندم. تابستان شده بود و کار هر روزه من این بود که بروم چهاراه مسجداعظم، و دوچرخه را دید بزنم. پدرم مشکوک می­شود به بیرون رفتن­هایم از خانه. و یک روز تعقیبم می­کند. و چه تعقیب خوش­برکتی. همان روز دوچرخه را برایم خرید. دو هزار تومان. همین که داشت پولش را حساب می­کرد، من دیگر منتظر نماندم؛ دوچرخه را سوار شدم و راه افتادم به سوی خانه. بنده خدا هرچقدر دنبالم می­گردد، پیدایم نمی­کند. نهایتا خودش به خانه بر می­گردد. این دوچرخه کذایی را داشتم تا دوم راهنمایی. دیگر برایم کوچکتر از آنی شده بود که بتوانم سوارش شوم. آن سالها، تابستانها را مشغول به کار می­شدم. حالا هر کاری که بود. یا توی زمینهای کشاورزی؛ یا خودم دستفروشی می­کردم. البته خانواده­ام معمولا با دستفروشی مخالف بودند. مادرم همیشه می­گفت: «اینقدر خرید و فروش می­کنی که می­ترسم بعد از مرگم، مرا هم با گور و کفن بفروشی». خلاصه تابستان دوم راهنمایی را کار کردم و هزار و سیصد و خرده­ای تومان پس­اندازم شد. که هر روز، تحویل پدرم می­دادم. تا اینکه یک دوچرخه 24 پیدا کردم که قیمتش مناسب بود. دو هزار و دویست تومان. البته نه گلگیر داشت، نه تَرک، و نه ترمز. سند هم نداشت. فروشنده­اش که یکی از دوستانم بود، می­گفت از آن کسی که خریده، قولنامه کرده و همان را به من می­دهد. بقیه پول را هم پذیرفت که مدتی دیگر به او بدهم و در عوض، تا آن موقع قولنامه پیش خودش بماند. به سراغ پدرم رفتم تا پولم را بگیرم. دوچرخه را دید و با خرید آن مخالفت کرد؛ اما مشکل به دوچرخه بر نمی­گشت؛ پولم را خرج کرده بود و نداشت. وقتی که در برابر اصرارم مبنی بر خرید دوچرخه مقاومت کرد، رفتم یک گوشه دنج روی پشت­بام زانوی غم بغل گرفته و شروع کردم به گریه کردن. آمد پیدایم کرد، دست و صورتم را شست، و نمی­دانم از کجا پول گیر آورد و دوچرخه را برایم خرید. بقیه­اش را هم خودش داد. خدایی­اش حالا که فکر می­کنم، می­بینم که هیچ وقت نگذاشت حسرت خیلی چیزها به دل­مان بماند. و من بودم و این دوچرخه تا دوره دبیرستان. دبیرستان که بودم، تازه این دوچرخه­های کوهستان مد شده بود. هر کسی هم که سوار می­شد، مضحکه خاص و عام بود. چون وقتی روی­اش می­نشستی، باید دولا می­شدی تا بتوانی فرمان را بگیری، برای این دولا شدن­ات کلی حرف در می­آوردند و متلک می­پراندند. مثلا می­گفتند: «می­خواهد مشتری جمع کند». کم­کم خیلی­ها از این دوچرخه­های کوهستان خریدند. خانه ما هم تا دبیرستان فاصله زیادی داشت و ناچار بودم با دوچرخه بروم. پدرم راضی شده بود که برایم یک دست­دوم­اش را که 25 هزار تومان قیمت داشت بخرد. اما امان از دست این مادرم. آرزویش را به دلم گذاشت. خودم کمی کار و پس­انداز کرده بودم، یک دوچرخه 26 نسبتا مرتب­تر خریدم شش هزار تومان. و آن­را داشتم تا سال 76. اردیبهشت­ماه و در بحبوحه انتخابات ریاست­جمهوری، آنرا از جلوی درب ستاد انتخاباتی آقای ناطق نوری، دزدیدند. اولین حق رأی­ام بود؛ اما دو آتشه برای آقای ناطق تبلیغ می­کردم. که البته نهایتا آراءاش در برابر آراء سید محمد خاتمی، قابل مقایسه نبود. یکی از مسئولین ستاد انتخاباتی آقای ناطق، معاون هنرستان­مان، آقای طغیانی بود. با شناختی که از اوضاع اقتصادی­مان داشت، یکی دو ماه بعد برایم یک دوچرخه 28 چینی دست­دوم، اما مرتب خرید. آن دوچرخه را داشتم تا زمانی که برای کاری پول کم آوردم و دوچرخه را فروختم. بعد، یک دوچرخه مسابقه­ای درب و داغان خریدم. تنه­اش شکسته و جوشی بود. مرتبش کردم و سوارش شدم.

خوشگل شده بود. اما آفتابه خرج لحیم بود. اینجایش را درست می­کردم، آنجایش خراب می­شد. نهایتا انداختمش گوشه زیرزمین خانه. هنوز هم همانجاست. مدتی بدون دوچرخه بودم تا اینکه دوستم رضا، دوچرخه کوهستانش را به امانت در اختیارم قرار داد. یک بار که آن را جلوی در خانه گذاشته بودم، آقا دزده ترتیب آنرا هم داد. و دیگر دوچرخه­ای نداشتم تا این که حالا خریده­ام. اولین دوچرخه نویی که داشتم. و البته امیدوارم کار آقا دزده به اینجا نکشد که ناچار بگویم «تا سه نشه، بازی نشه».

خیلی دوست دارم دیگران هم از دوچرخه استفاده کنند. هم تندرستی می­آورد، هم آلودگی صوتی و هوا ایجاد نمی­کند، و هم با ترافیک میانه­ای ندارد. مثل خیلی از شهرهای چین. یا مانند شهر دوچرخه­های ایران: یزد. که البته حالا متاسفانه تعداد دوچرخه­سوارها دارد هی کمتر می­شود. نمی­دانم شرایط شما چگونه است؛ یعنی شرایط مالی، خانوادگی، جنسیتی، زمینه فرهنگی و... . اما اگر برای­تان امکان دارد، شما هم دوچرخه­سواری را ترویج دهید. خودتان سوار شوید، و به دیگران هم توصیه کنید. با هم چند نفری بروید اطراف خانه­تان را بگردید. بروید توی شهر و محله­تان و فرهنگ دوچرخه­سواری را جا بیندازید. و البته متاسفم برای خوانندگانی که خانم هستند. که خب... ای­کاش یک دوچرخه اسلامی هم طراحی می­کردند! مثل موتورسواری. همیشه برایم سوال است که چرا خانمها نمی­توانند موتور برانند؛ در حالیکه پشت موتورسوار مرد می­توانند بنشینند. اگر شیوه نشستن مسئله دارد، که هیچ فرقی نمی­کند. اگر چیزی دیگر مهم است،.. که اصلا به ما چه؟