برای چندین سال، نیمه‌شبهای اواخر اردیبهشت و اوایل خرداد کارم این بود که با یک پاکت خالی به خیابان‌ها بروم و آنرا از سخاوت درختان نارنج، انباشته از شکوفه‌های بهارنارنج کنم. بعد اینها را می‌آوردم و در مستی عطری که سراسر خانه‌ام را فرا گرفته بود، یکی دو جمله نغز هم از سر شوق در وصف‌شان در همین فیس‌بوک می‌نوشتم. بهارنارنج‌ها هم آنقدر زیاد بود که برای خوش‌عطر و بو کردن چای‌های یکسال کافی باشد.
دیشب اما سراسر خیابانهای شهر را پیاده گز کردم. دریغ از یک شکوفه بر درختان. برف سنگین زمستان گذشه، درختان را آنچنان ترساند که هیچ جرأت عرض اندام و بسان عروس، پوشیدن لباس سفید بهارنارنج را نداشتند. شنیده‌ام شهرهایی که دور از ساحل‌اند، به‌واسطه برف کمتر، درختان‌شان امسال هم بهارنارنج دارد. مترصد فرصتم برای رفتن به آغوش و تمتع از عروسان سپیدپوش آنجا.