آدمشناسی
این یادداشت را برای ویژهنامه هشتمین سالگرد
فعالیت وبسایت انسانشناسی و فرهنگ نوشته بودم که به تازگی منتشر شده است. خواسته
بودند یک تصویر نوستالوژیک هم همراهش بفرستیم که من عکسی مربوط به سال 1372، زمانی
که در مدرسه راهنمایی شهید دامنپاک زرینشهر (اصفهان) پیشنماز بودم را فرستادم.
سال 1380 بود و من خوشحال بودم که در رشته علوم اجتماعی، گرایش مردمشناسی پذیرفته شدهام. به علوم اجتماعی بهطور کلی علاقه داشتم و از همین رو بود که مدیریت بازرگانی پیامنور اصفهان را که سال پیش پذیرفته شده و یک نیمسال هم خوانده بودم، کنار گذاشتم. اما راستش مردمشناسی برایم چندان روشن نبود. مادرم مسافرت بود و وقتی تلفنی بهش خبر قبولیام را دادم، پرسید: «چه رشتهای؟». پاسخ دادم: «مردمشناسی». کمی سکوت کرد و بعد دوباره پرسید: «یعنی چی؟». هم خودم آن موقع آگاهی زیادی درباره این رشته نداشتم (مانند خیلی پذیرفتهشدگان دیگر در همه رشتهها) و هم اگر کاملاً آشنا بودم، نمیتوانستم به یک زن روستاییِ بیسوادِ پا به سن گذاشته توضیح بدهم. تنها به ذکر توضیحاتی درباره علوماجتماعی بهطور کلی پرداختم. آن موقع هنوز پذیرش در دانشگاه همگانی نشده بود و کمی کلاس و پرستیژ داشت. بنابراین فامیل و آشنا از خانوادهام درباره رشتهام میپرسیدند. مادرم هم به همهشان میگفت: «آدمشناسی میخواند!». مردمشناسی هنوز هم چندان شناختهشده نیست، چه رسد به 12 سال پیش. بنابراین هر وقت برای سر زدن به خانواده به اصفهان برمیگشتم، باید به تک تک آشناها و فامیل توضیح میدادم که آدمشناسی چجور رشتهای است. تازه بعد از اینکه برایشان توضیح میدادم که آدمشناسی نیست و مردمشناسی است، واکنششان در یکی از این دو جمله طعن و کنایهآمیز خلاصه میشد؛ یا میگفتند: «خب حالا مردم رو شناختی؟» و یا میگفتند: «الکی به خودت زحمت نده. مردم ایران رو نمیشه شناخت!». یقین دارم بسیاری از بچههای انسانشناسی در این تجربه با من شریکاند و برای خودشان هم پیش آمده که چنین جملاتی شنیده باشند. البته مادرم که سال گذشتهاش شاکی شده بود که چرا به جای مدیریت بازرگانی، مهندسی یا دکتری [پزشکی] قبول نشدهام، حالا حسابی شاکیتر شده بود که کاش به جای آدمشناسی، همان «مدیر» میشدم. نزدیک سالهای پایانی کارشناسیام، چندین بار توصیه کرد که به جای ادامه تحصیل در آدمشناسی، بیایم اصفهان و دنبال یک کار توی شرکتها بگردم یا دستکم در یک مغازه بایستم و کاری برای آیندهام یاد بگیرم. رو دست بهش زدم و سه ساله کارشناسیام را به پایان رسانده و همان سال ارشد هم پذیرفته شدم. دیگر کار از کار گذشته بود و نمیتوانست جلویم را بگیرد. پس از پایان دوره ارشد، کمی کارهای پژوهشی و حقالتدریس در مؤسسات آموزش عالی بر عهده گرفتم و بالاخره هیئت علمی یکی از همان مؤسسات دانشگاهی شدم. اما مادرم هنوز روی حرف خودش بود. هر کسی ازش میپرسید «امیر چکار میکند؟»، با آهی جانسوز پاسخ میداد: «ای! چی بگم والا؟ آواره غربت شده و در به در دنبال کار میگرده. اگه میتونین یه کار براش پیدا کنین». همین بود که گاهی برخی از آشنایان زنگ میزدند یا پیغام میفرستادند که بروم و نزدشان در مشاغلی چون ساخت راهآهن مشهد به گرگان، استخدام در نیروهای نظامی و... مشغول به کار شوم. یادم میآید آخرین باری که این حرف را در حضورم به مهمانان زد، خواهرم دیگر حسابی شاکی شده بود و بعد از رفتن مهمانان، کلی غر و لند کرد تا دست از این موضعش بردارد. حالا گویا راضی شده است؛ البته نه به گمانم. از آن پیرزنهای سرتق است و احتمالاً هنوز روی حرف خودش هست و موضعش را نشان نمیدهد. خودم هم نمیدانم واقعاً موضعش چیست. آخر هرچه باشد، «مردم ایران رو نمیشه شناخت».
پینوشت: در افغانستان به انسانشناسی یا مردمشناسی، آدمشناسی میگویند.
امیر هاشمی مقدم: