سیرچ: زادگاه هوشنگ مرادی کرمانی
سیرچ: زادگاه هوشنگ مرادی کرمانی
از شهداد که بر میگشتیم، دوباره به سیرچ (Sirch) رسیدیم. روستایی کاملا سرسبز، درون درهای کمعمق، در دل کویر. با توجه به آنکه بر اساس برنامه، باید خیلی جاهای دیگر را هم میدیدیم، فرصت کافی برای دیدن هر جایی را نداشتیم. اما سیرچ، «هر جایی» نبود. سیرچ، زادگاه یکی از مفاخر این مرز و بوم است. «شما که غریبه نیستید»!، مگر میشود این کتاب را خواند و هوس بازدید از سیرچ به سرتان نزند؟ «هوشو» در این روستا به دنیا آمده و بزرگ شده است. هوشنگ مرادی کرمانی، که همولایتیهایش، هوشو صدایش میکردند. همان که مادرش مدتی کوتاهپس از زایماناش از دنیا رفت تا همه او را مقصر و قدمش را شوم بدانند. و اختلال روانی پدرش، مایه تمسخر دوستانش بود. و فقر پدربزرگ و مادربزرگ که سرپرستیاش میکردند، زندگانیای برایش آفرید که در «قصههای مجید» بازنمود بخشی از آنرا شاهدیم. همان که دانشجویان رشته ادبیات داستان در کشور اتریش، دو واحد درسی به نام «هوشنگ مرادی کرمانی» میگذرانند تا به تحلیل داستانها و نوشتار این نویسنده برجسته بپردازند. اما در کشور زادگاه خودش، هنوز بسیاری نمیشناسندش. حتی با وجودیکه «چهره ماندگار» شده است.

جاده باریکی از جاده اصلی شهداد منشعب میشود و رو به پایین، وارد روستای سیرچ میشود. از میان کوچههایی که اطرافشان را بخشی باغ، و بخشی دیگر خانهها فرا گرفته میگذری تا به پلی برسی که بر رودخانه روستا زدهاند.

رودخانهای که در ایام نوروز، با وجود آب کم، اما باز هم چشماندازی نسبتا زیبا داشت. آنسوی پل، سرو کهنسال سیرچ به چشم میخورد. همان که اهالی روستا «سبل» مینامندش. با عمری درازا.

تعدادی خانواده در نزدیکی رودخانه نشستهاند و تدارک ناهار میبینند. امتداد همان خیابان باریک، اما اصلی روستا را که بگیری و ادامه بدهی، جاده سربالایی میشود تا از درون دره بیرون بیاید. سربالاییاش کمی تند و تیز است. و پیاده که میرویم، نفس نفس و عرق خواهرزادهام در میآید. چیدن چاقالههایی که از درختان دو سوی خیابان آویزان شدهاند، فرصت مناسبی است برای نفسگیری و استراحت.

اینجا هوا زودتر گرم میشود و درختان زودتر به ثمر مینشینند. و دوباره ادامه میدهیم و سربالا میرویم تا به انتهای خیابان میرسیم که سمت چپش، به قبرستان میرسد. تا قبرستان، شیب تندتر میشود. قبرها، چه آنها که قدیمیاند و آجرچین، و چه جدیدترها که با سنگ درست شدهاند، بر بالای هر کدامشان یک گودی کوچک درست کردهاند برای قرار دادن شمع.



بالای قبرستان و بر فراز تپهمانندی که خود بر دامنه کوهی است، امامزاده سیرچ خفته است. سلطان سید جلالالدین. این یک تکه را دیگر خواهرزادهام نتوانست بیاید و عطای امامزاده را به لقایش بخشید. ساختمانی قدیمی با رنگ سبز دارد؛ که بر بالای در ورودی آن نوشتهاند که برای ساخت و مرمت، نیاز به کمک نقدی مردم دارد.

زوجی جوان در کنار امامزاده میخواهند عکس بگیرند. به جز من، کسی دیگر را نمیبینند که دوربین را به او بسپارند تا هر دو در کادر بگنجند. عکس که میگیرم، مرد جوان میگوید: «خیلی روستای قشنگی است». میگویم: «شما هم با خواندن «شما که غریبه نیستید» ترغیب شدید که به این روستا بیایید؟». یک لحظه متوجه منظورم نمیشود. با کمی تعلل میپرسد: ««شما که غریبه نیستید»؟ همان کتاب هوشنگ مرادی؟ چه ربطی دارد؟» تعجب میکنم. میپرسم: «مگر نمیدانید»؟ - «چه چیز را»؟ - اینکه اینجا زادگاه آقای مرادی کرمانی است. شما که گویا آن کتاب را خواندهاید»؟! - جداً میگویید؟ اینجا زادگاه هوشنگ مرادی کرمانی است؟ بله، «شما که غریبه نیستید» را خواندهام. خیلی زیباست... آها... راست میگویید. نام روستا را در آن کتاب بارها ذکر کرده بود. چطور به یاد نیاوردم؟» و بعد هم کلی تعریف درباره کتاب میکند که از خواندنش چقدر لذت برده بود. راست میگوید. کمتر کسی است این کتاب را به دست بگیرد، و بدون آنکه آنرا به پایان برساند، زمینش بگذارد. این کتاب را سر همه کلاسهایم معرفی میکنم. به گونهای که یکی از دانشجویان که چند درس با من داشت، به شوخی میگفت: «پورسانت میگیرید؟». راستش پورسانت که نمیگیرم، هیچ؛ از جیب خودم هم مایه میگذارم. بدون اغراق میگویم که به گمانم تاکنون بیشتر از 20 نسخه از این کتاب را به کسانی که دوستشان داشتم، یا دوست داشتم ساده و بیتکلف نوشتن را بیاموزند، هدیه دادم. زمانی که برای اولین بار و به هنگام نمایشگاه کتاب سال 1384 منتشر شد، یک نسخهاش را خریدم و خود آقای مرادی رویاش برایم یادگاری نوشت. کتاب را نشستم و یکسره تا پایان خواندم. در عرض یک روز. حدود 350 صفحه است. داستان زندگیاش از بدو تولد تا زمانی که در جوانی به تهران میآید و کمکم به عنوان نویسنده، جایی در رسانهها برای خود باز میکند. کتاب، سرگذشت اشکها و لبخندهاست. آنجا که از بدبختیها و آوارگیهایش نزد این و آن مینویسد، اشک آنچنان در چشمان خواننده حلقه میزند که دیگر نمیتواند ادامه دهد و نوشتههای کتاب را بخواند. «...مرد پیش میآید، لحاف را کنار میزند. میافتد روی من. مرا بغل میگیرد. سرش را میگذارد روی گردنم و گریه میکند... اشکهایش گردنم را خیس میکند. وحشت کردهام، میلرزم، میخواهم خود را از دستش بکنم، نمیتوانم. آغبابا بغض کرده است، میگوید: -هوشو، باباته، نترس. اولین دیدار من با پدرم اینجوری بود... آغبابا گفت: -تو بچهات رو دوست نداری، اگه داشتی این همه سال به فکرش بودی. پدرم بلند شد و به طرف مستراح رفت که مدفوع مرا بخورد تا ثابت کند که مرا خیلی دوست دارد. آغبابا جلویش را گرفت و التماسش کرد که دست بردارد... ننهبابا هیزم تازهای توی بخاری انداخت، به پسرش نگاهی کرد و گفت: -تویی کاظم، پسر عزیز دردونه من! بابام مادرش را بغل کرد. شب تلخی بود...» (صص: 51 و 52)». و آنجا که از شیطنتهایش مینویسد که آخر تُخسبازی است، خنده و شادی را بر لبان خواننده مینشاند. «لیلا کور هر روز میآمد دم خانهاش، سمت چپ کوچه مینشست و تا صدای پایی میشنید، هر که بود فحش بارانش میکرد. الکی. همین جوری فحش میداد... یک روز از جلویش رد شدیم. فحش داد. رفتیم سر پیچ کوچه و برگشتیم. باز فحش داد. برگشتیم یکی یکی از جلویش رد شدیم و فحش خوردیم. اینقدر بچهها را بردم آن سر کوچه و برگرداندم و لیلا فحش داد تا دهنش کف کرد. گریهاش گرفت. باز هم ول نکردیم. هی از جلویش رد شدیم. گریه کرد و فحش داد. فحشهای ناجور. – بچهها طاقت بیارین، هی از جلوش رد شین و بخندین. لیلا چوبش را پرت کرد طرف ما، به هیچ کس نخورد. باز از جلویش رد شدیم و خندیدیم. حرصش گرفت دستهاش را بلند کرد و زد تو سرش. خودش را زد و فحش داد. باز هم جواب ندادیم. هی رفتیم ته کوچه و برگشتیم. حالش بد شد و افتاد. چند تا از بچهها در رفتند. صدایش در نمیآمد بلند شد، خودش را کشید توی خانهاش و در را بست. دیگر درِ خانه نیامد. مریض شده بود. کمکم مرد. انداختند گردن من: -هوشو پسر کاظم لیلا را کشت...» (صص: 152 و 153). کتاب را که خواندم و تمام کردم، به هر کسی که میرسیدم، معرفیاش کردم. گویی کشف بزرگی کردهام. و درست به خاطر ندارم که آن کتاب را، علیرغم آنکه مزین به یادگاری خود آقای مرادی بود، به چه کسی هدیه دادم. بلافاصله در کوهنوردیهای هفتگیام با آقای مرادی که هر پنجشنبه، دو نفری به درکه میرفتیم، نسخهای دیگر از کتابفروشی درکه خریدم و همانجا دادم امضاء کند و دوباره یادگاری بنویسد. تعجب کرده بود. اما برایش توضیح دادم. آن کتاب را هم نمیدانم به چه کسی هدیه دادم. نسخه سوم هم همین بلا سرش آمد. وقتی نسخه چهارم را بهشان دادم که امضاء کند و یادگاری بنویسد، دیگر واقعا ناراحت شده بود از دستم. تهدید کرد که دیگر برایم یادگاری نمینویسد و همین، آخری است. آن نسخه را دیگر نزد خودم نگه داشتم. اما روند هدیه دادن این کتاب متوقف نشد. به جز آنها که هدیه دادم، سال گذشته هم 5 نسخه خریدم و در قفسه کتابخانهام در دانشگاه گذاشتم تا به امانت، برای خواندن به دانشجویان بدهم. اکنون تنها یک نسخهاش باقی مانده. دو تایش را خودم هدیه دادم به دانشجویان و دو تایش هم احتمالا دو دره شده است. مهم نیست. امیدوارم بخوانند و به دیگران هم بدهند برای خواندن. پیش از انتشار این کتاب، یکی دیگر از کتابهای ایشان را همیشه به عنوان یک نمونه از کار مردمنگاری ادبی به دانشجویان معرفی میکردم: «بچههای قالیبافخانه». مجموعه دو داستان که بیش از 35 سال پیش، مرادی با حضورش در قالیبافخانههای کرمان و مشاهده وضعیت کودکان و زنانی که در کارگاههای تاریک و کماکسیژن، مورد استثمار کارفرماها قرار میگرفتند، به نگارش در آورد. نمونه عالیای است از یک مردمنگاری خواندنی و البته پر درد. دیگر کتابهایشان هم به همین ترتیب. بیشتر مردم، مرادی کرمانی را با «قصههای مجید»ش میشناسند. همان که کیومرث پوراحمد، سریالی با همین نام بر اساسش ساخت.
از امامزاده فرود آمدم! و راه بازگشت در پیش. در روستا به چند نفر از اهالی نشانی خانهاش را پرسیدم. میدانستم خانهای در این روستا دارد. جالب آنکه برخی از اهالی روستا نمیشناختندش! باور کردنی نبود. احتمالا به نام خاصی میشناسند او را. اما ما که هرچه نشانی دادیم که نویسنده است و تهران مینشیند و پدربزرگش، نصرالله خان، کدخدا بوده و از اینجور حرفها، واقعا توی کَتِ بعضیها نمیرفت. اما برخی هم میشناختندش. که البته آدرس خانهاش را نمیدانستند. یکی از اهالی گفت که خانهاش احتمالا در کنار دبستان است. دبستانی که نام هوشنگ مرادی کرمانی را بر خود دارد.

اما در کنار دبستان هم کسی آدرس خانه او را نمیدانست. همانجا با خانهاش تماس گرفتم تا ببینم تعطیلات را سیرچ است یا تهران. موبایل ندارد. خوشاش نمیآید. اما تلفن خانهاش را دارم. هر وقت میخواستیم کوه برویم، با ایشان هماهنگ میکردم. آن سالها که تهران بودم، معمولا بیشتر پنجشنبهها را با هم میرفتیم درکه. تا ایستگاه باغ گیلاس میرفتیم. صبحانه میخوردیم و بر میگشتیم. دو نفری. برای خیلیها جالب بود که چطور اینقدر با من سازگار است. راستش برای خودم هم جالب بود. اما خب... اگرچه خودم به جایی نرسیدهام، اما افتخار میکنم که با چنین کسانی ارتباط دارم. بهرحال، زنگ زدم خانهشان، اما کسی گوشی را بر نداشت. خب، حتما قسمت نبود اینجا هم مزاحمشان بشوم!

سال ۱۳۸۴ با هوشنگ مرادی کرمانی در بنیاد ایران شناسی
سوار شدیم و راه افتادیم به سوی ماهان. تا از آرامگاه شاه نعمتالله ولی و باغ شازده دیدن کنیم.
اگر حال و حوصله داشتید، ادامه دارد...
-----------------------
پی نوشت: کتابهای نوشته هوشنگ مرادی کرمانی (برگرفته از صفحه هوشنگ مرادی کرمانی در ویکیپدیا، بانک اطلاعات جامع سینمای ایران (وابسته به موسسه سوره)،
-
معصومه
-
من غزال ترسیدهای هستم
-
قصههای مجید
-
بچههای قالیبافخانه
-
نخل
-
چکمه
-
داستان آن خمره
-
مشت برپوست
-
تنور
-
پلو خورش
-
مهمان مامان
-
مربای شیرین
-
لبخند انار (مجموعه داستان)
-
مثل ماه شب چهارده
-
نه تر و نه خشک
-
شما که غریبه نیستید (خاطرات)
-
ناز بالش
فیلمنامه
۱ - تك درختها (۱۳۸۶)
۲ - گوشواره (۱۳۸۵)
۳ - مهمان مامان (۱۳۸۲)
۴ - كيسه برنج (۱۳۷۵)
۵ - تيك تاك (۱۳۷۱)
۶ - كاكلي (۱۳۶۸)
نمایشنامهها
-
کبوتر توی کوزه
-
پهلوان و جراح
-
ماموریت (تلویزیونی)
اقتباس سینمایی
-
صبح روز بعد
-
کیسه برنج
-
تیک تاک
-
داستان صنوبر (بیگانه)، محصول افغانستان
-
قصههای مجید (چهارده داستان) یازده فیلم تلوزیونی و سه فیلم سینمایی ، کارگردان کیومرث پوراحمد
-
خمره (فیلم) کارگردان: ابراهیم فروزش
-
چکمه (فیلم) کارگردان: محمد علی طالبی
-
مربای شیرین
-
مهمان مامان (فیلم) کارگردان: داریوش مهرجویی
-
تنور (فیلم) کارگردان: محمد علی طالبی
-
مثل ماه شب چهارده، ۱۱ قسمت سریال تلویزیونی، یک فیلم سینمایی (کارگردان: محمد علی طالبی)
برخی جوایز و افتخارات
-
جایزه جهانی اندرسن - سال ۱۹۸۶ میلادی
-
جایزه ویژه هیات داوران جایزه هانس کریستین آندرسن- سال ۱۹۹۲ میلادی
-
جایزه کتاب سال ۱۹۹۴ کودکان و نوجوانان اتریش
-
سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه در دوازدهمین جشنواره فیلم فجر (بهمن ۱۳۷۲)
-
جایزه مهرگان ادب
-
عنوان نویسنده برگزیده کشور کاستاریکا
-
جایزه خوزه مارتینی (نویسنده و قهرمان ملی آمریکای لاتین) - سال ۱۹۹۵ میلادی
-
یکی از چهره های ماندگار سال 1386
-
و...
بخشهای دیگر این سفرنامه:
شاهزادگان فراری: پارس بانو و نیک بانو (چک چک)
شهداد: شهر باستانی، کلوتها، شب کویر، گندم بریان (گرمترین نقطه زمین)
سیرچ: زدگاه هوشنگ مرادی کرمانی
امیر هاشمی مقدم: