کرمانگردی
کرمانگردی
عصر روز سوم سفرمان که میشد پنجم فروردین، رسیدیم به کرمان و یکراست رفتیم خانه دوست خواهرزادهام. پس از کمی استراحت، خواهرزادهام که با دوستش مشغول خوش و بش بود، من رفتم حمام و کمی سرحال شدم. بعد هم خواهرزادهام رفت. شب هم نسبتا زود خوابیدیم. به ویژه من؛ که اگر موقع خوابم باشد و نخوابم، یا سیستمام هنگ میکند و یا آنکه با یک من عسل نمیشود به سراغم آمد.
روز نخست:
پس از صرف صبحانه، خداحافظی کرده و راه افتادیم به طرف شهر. در آغاز، گشتی در شهر زدیم تا با خیابانها آشنا شویم. البته که نقشههای شهر را از چادرهای راهنمای مسافرین که در میادین شهر بود، گرفته بودیم؛ اما حدسش را میزدیم که اینجا هم به خاطر نحوه نصب تابلوهای خیابانها، با مشکل روبرو شویم. مانند یزد و رفسنجان، در اینجا هم نام خیابانها در نقشه مشخص بود، اما تابلوی نام خیابانها را نمیشد به سادگی پیدا کرد. بهرحال، اولین جایی که بازدید کردیم، یخچال مویدی بود.

این یخچال که از بیرون به صورت گنبد گلی دایرهای بزرگی نمایان است و در میان فضای سبز واقع شده، در گذشته خارج از شهر بوده است و اکنون نیز دفتر ستاد تسهیلات سفر استان در آن واقع است. باید از چند پله پایین بروی تا وارد شوی. درونش فضای بزرگی است که از کف تا سقف فاصله بسیاری دارد.

یخچالها در گذشته به این شکل کار میکردند که مردم در فصل زمستان، قطعات یخ طبیعی حاصل از سرمای هوا را درون آنها ریخته و روی آنها آب میریختند تا بینشان هم از یخ پر شود. بعد رویش را با پوشال میپوشاندند تا گرما کمتر نفوذ کند. در تابستان، یک گوشه از پوشالها را بر میداشتند و یخفروشها قطعات یخ را از آنجا برداشته و به درون شهر برده و میفروختند. معماری یخچالها در مناطق مختلف با هم فرق داشت. مثلا در اصفهان (تا آنجا که اطلاع دارم)، یک گودال میکندند (مثلا به طول بیست متر، عرض پنج متر و عمق پنج متر) و یخها را درون آن میریختند. در کرمان دارای ساختمان بود. حتما با یخچال روستای آب اسک مازندران و مراسم برفچال (یا مادر شاهی) آن آشنایی دارید. بهرحال، چند راهنما درون یخچال ایستاده بودند و مشغول توضیح دادن بودند. همینطور که گوش میدادیم، یکی از خانمهای راهنما به طرفمان آمد و پرسید: «ببخشید، شما آقای مقدم نیستید؟». با تعجب نگاهش کردم. چهرهاش برایم آشنا بود؛ اما امان از پیری! پاسخ مثبت دادم. خودش را معرفی کرد (و باز هم امان از پیری که فامیلش را فراموش کردم). در سال 1384 به مدت یک ماه با هم در یک طرح پژوهشی همکار بودیم. برای میراث فرهنگی کشور، مردمنگاری کلانشهر اصفهان را انجام میدادیم. میگفت که یکبار به طور اتفاقی وبلاگم را پیدا کرده و حالا همیشه به وبلاگم سر میزند. نمیدانم این نوشته را هم میخواند یا خیر. بهرحال اگر میخواند (که میشود: میخوانید) درود و خسته نباشید ما را پذیرا باشید. از محوطه یخچال که آمدیم بیرون، مشغول بازدید از غرفههای نمایشگاه نوروزی شدیم که در فضای باز برپا شده بود. در همان نزدیکی هم، یک گروه موسیقی محلی مشغول نواختن و رقصیدن بود. برای من که نه در اصفهان و نه در مازندران چنین مراسمی ندیدهام (و اصلا به مخیلهام خطور نمیکند که اجازه بدهند کسی در مکان عمومی برقصد) خیلی جالب بود.

پس از آنکه خوب از قر دادن آن حضرات ملحوظ شدیم، راه افتادیم برای بازدید سایر جاهای دیدنی. گشتی در مجموعه وکیل زدیم. این مجموعه را محمداسماعیل خان نوری اسفندیاری (احتمالا نوری بوده است) ملقب به وکیلالملک که حاکم کرمان بود درست کرد. حمام و بازار وکیل، عناصر اصلی آنند. حمامش اکنون چایخانه سنتی شده و بلیط ورودی میگیرند. بازارش هم همانند بازارهای قدیمی ایرانی، برای هر صنف، یک راسته جداگانه در نظر گرفته است. از بازار که بیرون آمدیم، به آرامگاه مشتاقیه رفتیم که به «سه گنبد» نیز معروف است. در این آرامگاه، مقابر مشتاق علیشاه، شیخ اسماعیل و کوثر علیشاه، از بزرگان صوفیه در عهد قاجاری قرار دارد. مشتاق علیشاه در 21 رمضان 1206 هـ.قمری در ورودی مسجد جامع کرمان به دست تندروهای مذهبی (لباس شخصیهای آن زمان) کشته شد. خیلی از کسانی که برای زیارت قبور میآمدند، با ادب تمام در گوشهای مینشستند و سکوت اختیار میکردند. اینچنین رفتارها را در تکیهای که گنابادیها در تخت فولاد اصفهان داشتند، بسیار دیده بودم. یکیشان هم با صدایی در حد دو دانگ، مشغول خواندن بود. نمازم را آنجا خواندم (این جمله را فقط محض یادآوری نوشتم) و آمدیم بیرون. ساعت نزدیک دو بعدازظهر بود. پیاده راه افتادیم به سوی آتشکده زردشتیان کرمان که تقریبا نزدیک بود. درب آنرا بسته بودند. چه اینکه روز فرخنده تولد زردشت بود و خود زردشتیان مراسم داشتند. پذیرفتند که ما بازدیدکنندگان هم برای مدت کوتاهی، وارد شده و بازدید کنیم؛ به شرطی که زود خارج شویم. وارد سالنی شده که حکم ورودی آتشگاه را داشت و همه روی صندلیهای دور سالن نشستیم. یک خانم زردشتی جوان هم به پرسشهای بازدیدکنندگان درباره آیینشان پاسخ میداد. پاسخهایش خیلی جالب بود. مثلا یکی از بازدیدکنندگان پرسید: «اگر یک پسر مسلمان از یک دختر زردشتی خواستگاری کند، شما اجازه میدهید؟» و آن خانم راهنما هم بلافاصله پاسخ داد که: «در آیین ما، افراد درباره زندگیشان آزادی کامل دارند و هر تصمیمی خودشان بگیرند، بر مبنای همان عمل میکنند». حیف که حوصلهاش را نداشتم؛ و الا میرفتم و گیر سهپیچ بهش میدادم. من یکی که با محدودیتهای آیین زردشت به خوبی آشنایی دارم. همین سختگیریها بود که باعث شد حکومت ساسانی فرو بپاشد و مردم آیین اسلام را بپذیرند. تا آنجا که برخی از صاحبنظران، پذیرش اسلام از سوی ایرانیان را نه برای خود اسلام، بلکه برای فرار از آیین زردشت میدانند. کافی است کتاب ارداویرافنامه را بخوانید تا ببینید آیین زردشت در آن زمان چگونه بوده است. زنان را به خاطر رعایت نکردن حجاب، عدم اطاعت از شوهر، و حتی فرزند پسر نزاییدن، مستحق چه مجازاتهایی میدانستند! البته خیلیها میگویند که آیین زردشت در دوره ساسانیان تحریف شده بود و نظر خود من هم همین است. اما متأسفانه بیشترین اطلاعاتی که ما درباره این آیین داریم، به همان دوره ساسانی باز میگردد. خود من هم معتقدم حضرت زردشت، تعالیمش بسیار انسانی بود و ساسانیان که بنیانگذار ترکیب دین و سیاست در ایران بودند، برای پیشبرد اهداف خود به نام دین، این تحریفها را انجام دادند و به قول حضرت فردوسی:
زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش
حالا چون امروزه این آیین در اقلیت قرار گرفته، برای نگه داشتن سایر همکیشان چارهای نیست جز آزادی عمل بیشتر دادن. و البته هم اکنون هم تحریفهایی در این دین میتوان دید. تنها یک پرسش کافی است: چرا اکنون این آیین بسته است و اجازه نمیدهد کسی زردشتی شود؟ این پرسشی بود که یکبار از موبد اصفهان پرسیدم. نیم ساعت مرا میپیچاند و پاسخ سربالا میداد. آخرش هم پاسخم را دریافت نکردم. البته اینها که مینویسم نه به این معناست که بخواهم به این آیین ایرانی حمله کنم. برعکس، مدافع پر و پا قرص آن هستم. اما باید پذیرفت که در آن تحریفهای زیادی رخ داده؛ همچنان رخ میدهد، و هیچ آیینی مبرا از ایراد و اشکال نیست.
مراسم میخواست آغاز شود و آن خانم جوان به همراه پدر و برادرش (اگر اشتباه نکنم) میخواستند برای انجام کاری، بروند بیرون. از آنها سراغ زیارتگاه شاهپور را گرفتیم. اول آدرس را گفتند، اما بعد اضافه کردند که آن نیایشگاه مخصوص خود زردشتیهاست و به ما اجازه ورود نمیدهند. بعد که اشتیاق ما را دیدند، من و خواهرزادهام را هم سوار خودرو شان کرده و به درب زیارتگاه رساندند. بعد هم پدرشان رفت و با مسئول زیارتگاه صحبت کرد و اجازه گرفت که ما را راه بدهند. از ایشان که حسابی شرمندهمان کرده بودند تشکر کرده و وارد شدیم. «زیارتگاه شاهپور ورهرام ایزد»، از دو حیاط کوچک متصل به هم تشکیل شده بود. تعدادی شمع و عود در حیاط اولی در کنار کاغذی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود: «شمع: 200 تومان، عود: 100 تومان». راستش را بخواهید، مبالغ را مطمئن نیستم. اما همین حول و حوش بود. ما هم دو تا شمع و دو تا عود برداشته و پولش را روی میز گذاشتیم و وارد حیاط دوم شدیم. چند اتاق در این حیاط بود که دو تاش اصلی بود. یکی نمازخانهشان، و دیگری اتاق روشن کردن شمع و عود. در وسط نمازخانه، میزی با لامپی در وسطش قرار داده بودند. زردشتیها چون نور را مظهر اهورامزدا میدانند، به سوی نور نمازشان را به جای میآورند. روزها به سوی خورشید، و شبها به سوی نور و روشنایی که در قدیم، آتش بوده و به همین دلیل به نادرست به زردشتیان «آتشپرست» میگویند. در حالیکه ما نیز به سوی کعبه نماز میخوانیم که بنایی سنگی است، اما نشان از بتپرستی نیست؛ بلکه چون آنرا مکانی مقدس میدانیم. شمع و عودها را روشن کردیم و کمی همانجا نشستیم. شاید باورتان نشود که فضای روحانیاش تا چه حد در من اثر گذاشت. دلم میخواست همانجا میماندم. اما باید میرفتیم. از زیارتگاه خارج شده و به سوی مجموعه «گنجعلی خان» رفتیم. بخشی از این مجموعه را صبح دیده بودیم. این مجموعه مربوط به دوره صفوی و مشتمل بر میدان، بازار، چارسوق، حمام، مسجد، مدرسه، ضرابخانه، و آبانبار است. حمامش اکنون موزه مردمشناسی شده است. در بازار، چند بسته انواع قویت (ghovit) یا قوتو (ghovatou) خریدم. خشخاشی، فندقی، نارگیلی، و... . در بستههای نیمکیلویی، پودری است ترکیبی از دانههای روغنی مغذی که کرمانیها زیاد مصرف میکنند. در دوران دانشجویی، یکی از همکلاسیها برای من که مشتری پر و پا قرصاش بودم، میآورد. عصر هنگام بود که حافظه دوربین عکاسی پر شد. رفتیم توی یک خدمات رایانهای و حافظه دوربین را خالی کردیم روی فلش. و اینچنین بود که یکی از بزرگترین فجایع زندگیام رخ داد. زمانی که به اصفهان برگشتیم، متوجه شدم که رایانه آن بنده خدا و شاید هم فلش من ویروسی بوده و بسیاری از عکسها پاک شده است.
از آنجا هم رفتیم به پارک مصنوعی قائم در دامنه کوهی نزدیک کرمان. شام را آنجا خوردیم و برگشتیم به شهر. چادر را در یکی از پارکهای درنظر گرفته شده برای مسافران برپا کرده و استراحت کردیم.
روز دوم:
دوباره گشتی در شهر زدیم و بعد هم رفتیم به کتابخانه ملی. این بنا در سال 1308 برای کارخانه ریسندگی ساخته شد که اکنون به عنوان کتابخانه مورد استفاده قرار میگیرد.

سردر قدیمی آن، بسیار زیباست و درونش، باغی پر از درختان یر به فلک کشیده است.

گشتی در کتابخانه زده و به طرف باغ موزه هرندی راه افتادیم. این باغ موزه در کوچهای در چهارراه طهماسب آباد واقع شده است. این باغ موزه همانگونه که از نامش پیداست، موزهای است که در میان باغ قرار گرفته است.

دارای عمری تقریبا یکصد ساله است و اهمیتش به خاطر توقف رضاشاه در هنگام خروج از ایران، در این باغ است (که البته آن موقع موزه نبود). خودرویی قدیمی را بازسازی کرده و در ورودی ساختمان قرار دادهاند که زیبایی خاصی به آن بخشیده است.

طبقه همکف، موزه سازهاست که مجموعهای بیمانند از برخی سازهای ملی و بهویژه محلی ایرانی در آن گردآوری شده است.

گویا بانی این کار، هنرمندی به نام حسین مسعود بوده که تعدادی ساز به این موزه اهدا کرده و همین انگیزهای شد برای گردآوری سازهای دیگر و راهاندازی موزه ساز. طبقه بالا هم موزه باستانشناسی است که برخی کشفیات را از نقاط مختلف استان در آن قرار دادهاند.
از باغ موزه بیرون آمده و راه افتادیم به سوی شهداد. شهداد، منطقهای است که شخصا سالها بود آرزوی دیدنش را داشتم. از کرمان خارج شده و در مسیر ماهان، از یک دو راهی به سوی شهداد پیچیدیم. از جادهای زیبا عبور کردیم تا به شهداد رسیدیم.

این سفرنامه (حالا حالا) ادامه دارد...
بخشهای دیگر این سفرنامه:
شاهزادگان فراری: پارس بانو و نیک بانو (چک چک)
شهداد: شهر باستانی، کلوتها، شب کویر، گندم بریان (گرمترین نقطه زمین)
سیرچ: زدگاه هوشنگ مرادی کرمانی
امیر هاشمی مقدم: