حلیمه خاتون کالج
دو-سه سال پیش، کار پزوهشی ای درباره روستای کالج در شهرستان نور برعهده گرفته و بخشهایی از آن را به دانشجویان واگذار کردم. برخی شان که هیچ کاری نکردند و برخی دیگرشان حتی بخشی از اسناد و مدارک و کتابها را با خودشان بردند که بردند! فقط خانم سجادی بود که هر داده ای از ایشان خواستم، به سرعت فراهم کرد. خلاصه این روزها خودم دوباره کفشهایم را ورکشیده ام برای تکمیل. اکنون هم در حال ویرایش نهایی هستم. برای همین هر هفته یا دو هفته یکبار می روم کالج. فاصله نور تا کالج 40 کیلومتر جاده کوهستانی و جنگلی است. دو هفته پیش با دوچرخه رفتم و برگشتم (البته با سانسور بخشهای سربالایی تندی که دوچرخه را گذاشتم پشت یک وانت!). برگشتن که سراشیبی تندی بود، حسابی لذتبخش و البته هیجان آور شد. دوچرخه با سرعت پایین می آمد و دستگاه جی پی اس که برای ثبت ارتفاع نقاط مختلف روستا با خودم همراه برده بودم، سرعتم را تا بیش از 65 کیلومتر هم ثبت کرد. آن روز یکی از اهدافم، رفتن به زیارتگاه حلیمه خاتون بود. اما همین که به روستا رسیدم، باران تندی گرفت و من هم سراپا خیس شدم. مسیر دسترسی به حلیمه خاتون هم شیب تند جنگلی است که بارندگی باعث گلی و لیز شدنش می شود.

از سوی دیگر اهالی از تنهایی رفتن به آنجا برحذرم داشتند؛ چرا که حیوانات وحشی زیادی در آنجا دیده شده و بنابراین خطرناک است. به ناچار، داده های دیگری که فکر می کردم مفید خواهد بود را گردآوری کرده و بازگشتم. جمعه این هفته با آقای عطا اعلاء که خوش سفر است و آشنا با محیطهای جنگلی، هماهنگ کردم برویم. خودش اهل دینکوه (روستای همسایه کالج) است و پنجشنبه شب آنجا بود. قرارمان را برای روز جمعه صبح تنظیم کردیم. مسیر نور تا روستای کالج را تکه تکه با خودروهای مختلف رفتم. همین که رسیدم ابتدای جاده کالج، یکی از دوستان را دیدم و ایشان با تلفن همراه آقای اعلاء تماس گرفت و اطلاع داد که من رسیده ام سر جاده کالج. بنابراین آقای اعلاء هم از روستای دینکوه به راه افتاد تا در پایِ جنگل هَل، جایی که حلیمه خاتون بالای آنجا قرار دارد، به یکدیگر بپیوندیم. پیاده به راه افتادم تا از وسط روستا بگذرم. درباره این روستا چون کتابی جداگانه به صورت مردمنگاری دارم می نویسم، در اینجا زیاد توضیح نمی دهم. در همین حد که دو محله سالارمحله و کلاگر محله دارد. دو امامزاده هم دارد که یکی احمدِ مختار است و دیگری طاهرِ مطهر. بعضی ها هم می گویند هر کدام از اینها دو تا امامزاده هستند نه یکی. به جز اینها، کوه روبروی کالج هم زیارتگاهی دارد به نام حلیمه خاتون که یک قدمگاه است و نه امامزاده. خود کالجی هم ندرتاً به آنجا می روند. به همان دلیل دور و صعب العبور بودنش. به هر صورت از میانه روستا گذشتم و وارد جاده خاکی شدم. بعد هم ادامه دادم تا به پایین جنگل هل رسیدم. در آنجا کمی منتظر ماندم تا آقای اعلا با دوستش رسید. سلام و علیک و خوش و بشی با هم کرده و راه افتادیم. در پایین جنگل، یک تابلوی قرمز کوچک نصب شده و روی آن نوشته «آستانه مبارکه حلیمه خاتون (س)».

اما هیچ راه مشخصی نبود و باید از میان درختان انبوه می رفتیم. یک مسیر بسیار باریک که بیشتر به جای پای حیوانات می مانست، پیدا کرده و ادامه دادیم. هر کدام یک چوبدستی برای خودمان درست کردیم که در سربالایی کمک مان کند. چون شیبش تند بود، گاهی می ایستادیم تا نقسی بگیریم و دوباره راه می افتادیم. با وجود بهار، کف جنگل پوشیده از برگهای زرد بود. گاهی تا 40-30 سانتی متر پای مان در برگها فرو می رفت. یکی از دوستان پیشنهاد داد به صورت مورب، بالا و سمت راست برویم. همین مورب رفتن باعث شد تا حدود یک ساعت بعد، به شک بیفتیم که درست آمده ایم یا نه. گاهی از لابلای درختان می شد یک گوشه از روستای کالج را روی کوه روبرو دید. با توجه به زاویه کالج، بی تردید مسیر را اشتباه آمده بودیم. دوباره بخشی از مسیر را برگشته و ادامه دادیم تا به یکباره پوشش جنگل، از درخت به بوته زار تبدیل شد. از روستای کالج هم که بخواهی حلیمه خاتون را ببینی، باید به دنبال بخشی از جنگل بگردی که پوشش گیاهی اش درخت نیست. یعنی احتمالاً این بخش از جنگل، تراشیده شده است. یک چاه عمیق (شاید حدود 7-6 متر) هم سر راه مان بود که باعث شد آقای اعلاء با اطمینان بگوید نزدیک شده ایم. چرا که این چاه، یک حفاری غیرمجاز بود که اطراف حلیمه خاتون کنده بودند.

ساختمان کاهگلی و سبزرنگ حلیمه خاتون هم کم کم نمایان شد. هرچه نزدیکتر می شدیم، بر تعداد چاهها و حفاریها افزوده می شد.

بالاخره رسیدیم. یک ساختمان کوچک و کاهگلی. البته سالیان گذشته، فقط یک سنگچین بود و بعدها این اتاق رویش ساخته شد. این بنا تقریباً پنج متر درازا و دو متر پهنا دارد که از وسط به وسیله یک دیوار تقسیم شده است.

در اتاق سمت راست که کمی کوچکتر است، یک صندوق چوبی که روی آنرا با پارچه سبز پوشانده اند قرار دارد و تعدادی چادر نماز و جانماز برای عبادت.

در اتاق سمت چپ، تعدادی ظرف برای کسانی که می آیند و می خواهند نذری بپزند، در یک کمد چوبی قرار داده شده است. این زیارتگاه دارای هیئت امنایی از اهالی کالج است. مردم برای گره گشایی از کارشان و رسيدن به مراد خود به مقبره حلیمه خاتون دخیل بسته و شمع و چراغ روشن می کردند. البته در قدیم، اينجا ميعادگاه دختران و پسران دم بخت هم بوده است. چون می دانستند گشت ارشاد آن موقع، حال و حوصله کوه پیمایی و صعود نداشت! اما اینکه واقعاً و در اصل چیست؛ نمی دانم. در سامانه حج و زیارت نیز به عنوان قدمگاهی با سابقه مربوط به دوره جکومت پهلوی ثبت شده است. بر اساس افسانه های محلی، در کنار مقبره حلیمه خاتون گنجی مدفون بوده که سالها پیش، عده ای به دنبال دستیابی به آن بودند؛ ولی موفق نشده و در عوض خودشان خشک شدند. مشخص نیست که آیا تغییر یکباره پوشش جنگلی در این بخش، طبیعی است یا حاصل فعالیتهای بشر. کسانی که اقدام به حفاری در اینجا کرده اند، بی تردید فرضیه دوم را در نظر داشته و بر این گمان اند که سازه و بنایی در اینجا بوده و بنابراین قاعدتاً باید گنجی (!) هم مدفون باشد. اما نهایتاً می توان بر این پندار بود که آن سنگ چین ها نشانه قبر کسی که مرده یا نامه و سندی که دفن شده بوده و ساختن داستانها و افسانه هایی درباره خشک شدن کسانی که اینجا را حفاری کرده اند، هدفی جز ایجاد رعب و وحشت و ممانعت از حفاری نداشته است. البته همه اینها فرض است و از بیان فرض هم در علم، گریزی نیست. آنچه بیان چنین فرضیاتی را خطرناک می کند، علاقه عده ای است فلزیاب به دست و بیکاره که بر اساس چنین فرضیاتی، در انتظار پولهای مفت یک شبه، به جان آثار و بناهای تاریخی می افتند. به هرحال چون تشنه بودیم، به دنبال آب گشتیم. خوشبختانه یک دبه بزرگ آب آنجا بود و من هم آنرا برداشته و سر کشیدم. البته کمی آت و آشغال درونش بود که ترجیح دادم به شان توجهی نکنم. بعد هم آنرا دادم به دوست آقای اعلاء که بخورد. همین که آمد سر بکشد، با تعجب گفت: «حشره مرده توشه»!. من هم شانه ام را بالا انداخته و گفتم: «بخور بابا بی خیال». اما کوتاه نیامد و دبه را به دستم داد و گفت: «من که عمراً بخورم. توش رو دیدی؟». همینطور که می گفتم «آره»، دبه را از دستش گرفتم و نگاهی دوباره به آن انداختم. خدای من! یک عنکبوت گنده که مرده و بدنش در آب، گندیده بود، توی آب بود. اصلاً به روی خودم نباوردم و تلاش کردم که بهش فکر نکنم که چه آبی خورده ام! پس از چند دقیقه گشتن در آن اطراف و گرفتن تعدادی عکس از زوایای مختلف، به طرف پایین به راه افتادیم. نمای روستای کالج هم از آنجا دیدنی بود.

چون سراشیبی تند بود و کف جنگل پوشیده با برگ، گاهی لیز می خوردیم و چند متری همینطوری سرسری می رفتیم تا پایین که البته به هیجانش می ارزید. نهایتاً جایی که به جاده رسیدیم، سطح جنگل حدود سه متر بالاتر از جاده بود. نمی شد پرید پایین. آقای اعلاء یک بوته که شاخه های درازی داشت را به دست گرفت و خودش را آویزان کرد پایین و بعد هم پرید توی جاده. چون شیب کنار بوته تند بود، همین که می آمدی بوته را بگیری، به پایین سر می خوردی و بنابراین باید خیلی فرز شاخه را می گرفتی و بعد هم همینطور که سر می خوردی پایین، یکی دو قدم به دیواره ای که جنگل را از جاده جدا می کرد، بدوی و بعد هم بپری پایین. این هیجان خودش خیلی عالی بود. هر وقت با این آقای اعلاء می روم جنگل، یکی از این شگردها را یاد می گیرم. آقای اعلاء با شگردهای عالی!
به هرحال به جاده که رسیدیم، راه مان از هم جدا شد. دوستان به طرف دینکوه رفتند و من به طرف کالج. حدود یک ساعتی پیاده رفتم تا از میان کالج گذشته و به جاده اصلی رسیدم. خودروهای معدودی که رفت و آمد می کردند، نگه نمی داشتند و من هم پیاده راه افتادم تا شاید کسی دلش به حالم بسوزد و سوارم کند. نزدیک دوراهی روستای «پِس پِرِس» بودم که یک پراید کمی جلوتر نگه داشت. وقتی دویدم و سوار شدم، مانی پسر همکار سابقم، آقای فرخ سیر بود که چون شک کرده بود من هستم، نگه داشته بود. لطف کرده و مرا به زور به خانه شان که بالای روستای کالج است برد که اتفاقاً آقای فرخ سیر هم آنجا بود. به زحمت افتادند و اسباب ناهار و پذیرایی تدارک دیدند. بعد هم کمی درباره مسائل مملکت صحبت کرده و وقتی که خیال مان آسوده شد که همه چیز را حل و فصل کرده ایم (!)، برگشتیم به طرف نور.
امیر هاشمی مقدم: