دختران زیبای هنگ­آباد

مردم­نگاری این سفر دیگر خیلی طولانی شده است. به جز این مطلب، تلاش می کنم سایر موارد را در یک مطلب جمع کنم. اگر روده­درازی­هایم بگذارد. چون در این مدت، جاهای بسیار دیگری هم رفته­ام که باید توصیف­شان کنم. همچنانکه در این یکی دو هفته هم برنامه فشرده­ای برای سفر دارم. بنابراین اگر این مطلب هم کمی طولانی شد، به بزرگواری خودتان ببخشایید.

بالاخره ظهر بود که وارد روستای هنگ­آباد [از توابع شهرستان پیرانشهر در استان آذربایجان غربی و نزدیک مرز کردستان عراق] شدم. خودرو را در گوشه­ای نزدیک محل عروسی پارک کردم و پیاده شدم. همینطور که در لابلای جمعیت نگاه می­کردم – و متقابلا افراد هم به من غریبه خیره شده بودند- خود مجنون سر و کله­اش پیدا شد. دست و روبوسی و بغل کردن و مشت کوبیدن به کمر همدیگر و... . مرا به خانه­ای خلوت برد تا خستگی سفر از تنم بیرون آید. سراغ دیگر دوستان را گرفتم. بی­مرام­ها هیچکدام­شان نیامده بودند. حتی دوستان کُردش. فقط محمد، کُرد اهل ارومیه که همسرش پیرانشهری است آمده بود. از همخانه­ای­هایش در تهران بود. همدیگر را از قبل می­شناختیم. باز هم به مرام این یکی. مجنون عذرخواهی کرد و رفت دنبال کارها. من هم کمی که نشستم، حوصله­ام سر رفت و بلند شدم و رفتم بیرون. داشتند برای مهمانان غذا می­بردند. همه با لباس کردی بودند به جز من. شیوه غذا بردن­شان برای مهمانان جالب بود.

 

همه جوانان و کسانی که مایل به همکاری بودند در صف می­ایستادند. هر کدام هم یک سینی بزرگ از جنس روی در دست. نزدیک محلی که دیگهای غذا را قرار داده بودند، چند نفر ایستاده بودند که یکی ماست در سینی می­گذاشت، کمی جلوتر، یکی قاشق و چنگال در سینی می­گذاشت. کمی جلوتر، یکی دیگر برنج در سینی می­گذاشت و یکی دیگر سبزی. در هر سینی، دو دست غذا قرار می­دادند برای دو نفر. و به جای سفره پهن کردن، برای هر دو نفر یک سینی می­گذاشتند.

ناهار را که خوردیم، کمی با محمد حرف زدیم. خیلی ناراحت و گلایه­مند بودم از دست دوستان نامرد که هیچکدام­شان نیامده بودند. کمی که گذشت، دیدم بدجوری خوابم می­آید. به محمد گفتم که می­خواهم چرت کوتاهی بزنم. یک گوشه خلوت را برایم فراهم کردند و خوابیدم. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که به واسطه صدای نوار آهنگ کردی، بیدار شدم. چرت کوتاهی بود؛ اما در همین مدت مجنون و بستگانش رفته بودند دنبال عروس. عروس اهل یکی از روستاهای پیرانشهر بود که تقریبا نیم ساعت با روستای مجنون فاصله داشت. چون دیده بودند خیلی خسته­ام، دل­شان نیامده بود مرا هم بیدار کنند تا همراه­شان بروم. دست و صورتم را شستم، لباسم را عوض کردم و من هم رفتم بیرون از خانه. در کوچه حسابی پایکوبی و دست­افشانی بود.

 

یک صف بزرگ به شکل دایره­ای که به هم وصل نیست درست کرده بودند، مرد و زن دست در دست همدیگر و کردی می­رقصیدند. آن یکی که جلوی صف قرار داشت، یک دستمال رنگی در دست راستش بود و آنرا در هوا می­چرخاند. دست چپش را در دست نفر کناری­اش قرار داده بود. غیر از نفر جلویی که در یکی از دستانش دستمال داشت، بقیه افراد هر دو دستشان در دستان نفرات کناری­شان بود. این فرد کناری می­تواند همجنس باشد یا غیرهمجنس. عادت دارند به این کار. گویا اصلا حواس­شان به این مسئله نبود. البته به گمانم بود، اما بی­جنبه­بازی در نمی­آوردند. معمولا رسم بر اینست که دختران هر جای صف که دل­شان خواست می­روند و می­ایستند و پسر نباید برود و کنار یک دختر بایستد. بلکه این حق انتخاب یا از آن دختر است، یا خانواده دختر، برای احترام به یک فرد، دخترشان را می­فرستند تا دست در دست آن فرد، برقصد. لباس کردی زنان شامل پیراهن بلند آستین کوتاه، شلوار، و پارچه­ای بود که به عنوان شال به کمر می­بستند. این کمربند را طوری شل و راحت تنظیم می­کردند که دقیقا روی باسن­شان قرار می­گرفت. دختران جوان پیراهن­شان معمولا از جنس تور بود. شلوارشان هم سندبادی بود که پاچه­هایش تا وسط ساق پایشان را می­پوشاند. واقعا در آن لباسها زیبا به نظر می­آمدند. یکی از دختران خیلی ظاهر جذابی داشت. به ویژه چشمانی درشت و سیاه. اگر دختری شهری بود، چیزی کم از ستارگان سینمایی نداشت. همینطور که حلقه رقص می­چرخید، گردن من هم به دنبال آن دختر می­چرخید. امیدوارم نوشتن اینها تابو نباشد و فردا برای اینها هم گیر ندهند. یکی از خوانندگان همیشگی وبلاگ برایم نظری نوشته بود که به تازگی به نظر می­آید از روی اجبار می­نویسم. می­خواهم به ایشان بگویم که اتفاقا از روی اجبار چیزهایی را نمی­نویسم. و وقتی همانها را ننویسی، نوشته­ات روح ندارد. خشک است و عبوس هرچه بینم... .

 

گاهی فرد جلودار صف که دستمالی در دست داشت، جایش را به فردی دیگر می­داد و خودش کناری می­ایستاد یا به وسط صف می­رفت. گاهی هم دو صف حلقه­ای درون هم شکل می­گرفت. یعنی یک حلقه کوچکتر در میان حلقه بزرگتر درست می­شد. چند ساعتی همینطور می­رقصیدند. انگار خستگی برای­شان معنی نداشت. محمد دلش می­خواست برود و برقصد. کُرد بود دیگر. به من پیشنهاد داد با هم برویم. آخر او هم اگرچه کُرد، اما برای اهالی روستا غریبه بود. متاسفانه من نتوانستم همراهش بروم. او هم قید رقصیدن را زد. اما حسرتش را در چشمانش می­دیدم. نزدیک عصر بود که عروس را آوردند. ماشین عروس را به سادگی هرچه تمام­تر گُل­کاری کرده بودند.

 

خودشان با روبان و گلهای پلاستیکی. کلی به مجنون که در کنار عروس در عقب ماشین نشسته بود خندیدم.

 

کلی هم زنها با آن لباسهای رنگارنگشان جلوی ماشین رقصیدند. مادر و خواهران مجنون را به راحتی تشخیص دادم. قیافه همه­شان عین هم بود. مو نمی­زد. اما قیافه پدر و تنها برادش به اینها نرفته بود. آن دو نفر شکل همدیگر بودند و مجنون، مادر و خواهرانش هم شکل هم. بعد عروس و داماد را آوردند تا برقصند. مجنون هم دست مرا گرفت و برد که برقصم. دست راستش در دست من بود و دست چپش در دست خانمش. رقص کردی انواع مختلفی دارد. از حرکات تند گرفته تا ملایم. با وجودی که این بار ملایم می­رقصیدند، اما باز هم خیلی سخت بود. گاهی در خوابگاه با بچه­ها کردی می­رقصیدیم. اما به شوخی و از روی لودگی؛ هیچ وقت اینقدر جدی نبود. خیلی نگاه به پاهاشان کردم تا بتوانم خودم را باهاشان هماهنگ کنم. اما می­دانم کلی در دل­شان به من خندیدند. بعد از مجنون هم چند نفر دیگر را فرستادند تا با من برقصند. دوربینم را دادم دست یکی از بستگان مجنون که مسئول عکاسی بود. من خیلی مشکل دارم با افرادی که دوربین دیجیتال دارند، اما همه هم و غم­شان را صرف زوم کردن می­کنند؛ آخر سر هم کار خراب از آب در می­آید. دوربین دیجیتال اگر کیفیتش خوب باشد، حتی اگر قدرت انتخاب زاویه عکس ات خوب نباشد، می توانی روی رایانه آن بخش اضافی را حذف کنی. اگر هم بتوانی زاویه را هنگام عکاسی خوب تنظیم کنی که چه بهتر. همه زیبایی رقص کردی به حرکات پاهاست. آن وقت این آقای عکاس­باشی زوم کرده روی کمر به بالای ما! اگر کسی نداند، هرگز نمی­فهمد که در عکس زیر مثلا دارم می­رقصم.

 

خلاصه پس از چند دقیقه ای رقصیدن، بالاخره همه مهمانان رفتند و فقط خانواده مجنون ماند و بستگان خیلی نزدیک. به علاوه من که نخود آش­شان بودم. جمعا شاید حدود بیست نفر. هرجا می­رفتند مجنون دست مرا هم می­گرفت و همراه خودش می­برد. با یک دستش دست عروس را گرفته بود و با دست دیگرش دست مرا. در اتاقی جمع شدند و هر کدام، هدایایی را که برای عروس یا داماد تدارک دیده بودند، به­شان دادند. بعد همگی سوار بر خودروها شدیم و رفتیم کنار رودخانه روستای­شان. آنجا هم کلی عکس و فیلم یادگاری گرفتند و گرفتیم و دوباره به روستا برگشتیم. در راه بازگشت، من هم چهار نفر را سوار کرده بودم. جاده روستای­شان خیلی پر پیچ و خم و کوهستانی است. یک بار با یکی از خودروها که تاکسی خط ویژه مسیر روستای هنگ­آباد به پیرانشهر بود، کَل انداختیم. خب، راننده همان خط بود و سانت به سانت جاده را می­شناخت. یک جا که کمی سرعتش را کم کرد، فرصت را غنیمت شمرده و از کنارش سبقت گرفتم؛ نگو سر پیچ خطرناکی بود. پیش خودم اَشهَدم را خواندم. به زحمت توانستم ماشین را جمع کنم که سقوط نکنیم. شاید باور نکنید؛ اما اگر چند سانتی­متر، فقط چند سانتی­متر دیگر به سمت چپ می­رفتیم، سقوط­مان حتمی بود. خلاصه وقتی که سبقت گرفتم، با وجودی که قلبم مثل گنجشک می­زد، اصلا به روی مبارک نیاوردم. آن که سمت شاگرد نشسته بود، خودش را به صندلی چسبانده بود. در آینه نگاه به بقیه کردم. رنگ­شان مثل گچ! به گمانم مانند رنگ خودم در همان موقع. خلاصه. وقتی به روستا رسیدیم، مجنون دستم را گرفت تا گشتی با هم در روستا بزنیم. همینطور که در روستا قدم می­زدیم و عموما مجنون برایم حرف می­زد، همه حواس من به دختران روستا بود. پدیده جالبی بود. برخلاف شهرها و روستاهای دیگر، در اینجا این دختران بودند که سر کوچه­ها و درِ خانه­ها می­نشستند. قبلا مجنون چیزهایی برایم تعریف کرده بود، اما فکر نمی­کردم اینگونه باشد. دقیقا نقش پسرها در جاهای دیگر، در اینجا توسط دختران اجرا می­شد. هر پسری که رد می­شد، دختران بهش خیره می­شدند تا دور شود. ظاهرا روستای هنگ­آباد از قدیم­الایام به داشتن دختران زیبارو شهرت داشته است. حتی هم­اکنون هم پیرمردان پیرانشهری از دختران هنگ­آباد در قدیم­الایام یاد می­کنند. مجنون از پدیده­ای به نام «فراری دادن دختران» در روستای­شان هم برایم حرف زد. به این صورت که اگر پسری از دختری خوشش بیاید و آن دختر هم مایل به ازدواج با پسر باشد، اما خانواده دختر اجازه ازدواج به­شان ندهند، آن دختر همراه پسر فرار کرده و به خانه پسر می­رود. این اتفاق بیشتر برای دختران خوانین روستا می­افتد. چون خانها خودشان را از طبقه برتری می­دانند، اجازه ازدواج بین دخترشان با پسران مردم عادی (رعیت) را نمی­دهند. از مجنون می­پرسم که آیا پدر دختر قدرت بازگرداندن دخترش را ندارد. پاسخ می­دهد که چون می­داند همه فامیل پسر پشت سر او می­ایستند و درگیری حتمی است، قید دخترش را برای همیشه می­زند. از آنجا که اهالی روستا هم دل خوشی از خوانین ندارند، بنابراین اصلا نگاه بدی نسبت به دختری که پدرش [خان منفور] را ترک کرده ندارند. اما این دختر برای همیشه حمایت خانواده پدری خود را از دست می­دهد. چنانچه بعد از ازدواج مشکلی جدی بین پسر و دختر پیش بیاید، اقوام با پا در میانی سعی در برطرف کردن آن دارند. در سال گذشته (1387) دو نفر از همانهایی که با هم رفته بودیم کنار رودخانه (از جمله راننده تاکسی­ای که باهاش کَل انداختم) دو دختر از خوانین روستا را فراری داده بودند و حالا با هم زندگی می­کنند. درباره دختران کار هم با هم صحبت کردیم. دخترانی که برای کار به مزارع می­روند، گاهی هم به عشق بازی های شان می رسند! حتی ژیش می آید که شوهران آینده شان را در همین جاها پیدا کنند. در جامعه­شناسی کار و شغل، کسب درآمد اقتصادی تنها یکی از کارکردهای شغل است. داشتن پرستیژ، دوری از محیط خانه، و به ویژه احساس مفید بودن از کارکردهای عمده اما مغفول شغل است. بیشتر دختران، حتی در شهرهای بزرگ، برای احساس مفید بودن و دوری از محیط خانه است که حاضر می­شوند برای ماهانه 100 هزار تومان یا حتی کمتر، منشی و تایپیست و... شوند که می­دانیم کار برخی­شان فراتر از اینهاست! دختران کار این منطقه هم برای همین مسائل حاشیه­ای است که به مزارع می­روند. حتی به قول مجنون در پاره ای از موارد که این دختران به همراه مردان برای کار به شهرستانهای دیرگر می روند ـدر این تاریخ، این مهاجرتهای کاری شروع شده است- روابط عاشقانه بین دختران و پسران گروه کار برقرار می شود. این در حالی است که یبشتر کارفرمایان دوست دارند استفاده های دیگری هم از دختران ببرند. به نظر می­آید در این منطقه، دختران آزادی بیشتری در عمل و بیان احساسات و تمایلات [حتی جنسی] خود دارند. در این­باره مجنون خودش مفصل­تر در وبلاگش چند مطلب نوشته که می­توانید با کلیک بر روی  این علامت +  اصل مطلب را بخوانید.

وقتی به خانه برگشتیم، شب شده بود. مجنون رفت به خانه­ای که برای عروس و داماد تدارک دیده بودند، من هم رفتم نزد دیگر مهمانان که بیشترشان از عموزادگان مجنون بودند. بسیاری از بستگانش را از پیش می­شناختم که بیشتر، ساکن سوئد هستند و کمتر ساکن دیگر کشورها همچون امریکا. جمعیت قابل توجهی از سوئد را کردها تشکیل می­دهند. اولین گزینه مهاجرت برای کردها، همین سوئد است. مجنون زمان عروسی­اش را به گونه­ای تنظیم کرده بود که بیشتر این آشنایان و فامیلش برای تعطیلات یا سرکشی به ایران آمده باشند. پیش از شام، درباره مسائل خودشان می­گفتند و می خندیدند. با وجودی که برخی لهجه­های کردی را دست و پاشکسته می­فهمم و کلماتی هم بلدم که بلغور کنم، اما از زبان اینها هیچی نمی­فهمیدم. می­گویند کردی مهابادی خیلی خالص است. اما شرط می­بندم که کردی اینها خیلی غلیظ­تر است؛ به ویژه آنکه بیشتر از چند کیلومتر با مرز کردستان عراق هم فاصله ندارند. پیش از آنکه بساط شام پهن شود، برادر مجنون آمد دنبالم که مجنون باهات کار دارد. وقتی به خانه­اش رفتم، دیدم بساط شام را برای سه نفر گسترده­اند. می­خواست که شب اول عروسی، من هم شام را نزدشان باشم. هرچه اصرار کردم که خوب نیست، قبول نکرد. بنابراین شام را همچون مگسی سمج در کنارشان بودم. بعد از شام هم کمی از این در و آن در گفتیم. چون من فردا باید حتما بر می­گشتم و در مسیر هم از چند جای دیدنی از جمله «تپه حسنلو» و «تخت سلیمان» بازدید می­کردم، قرار شد شب را به پیرانشهر بروم و منزل یکی از بستگانش بخوابم. آدم «آسمان جُل» و «سربار» همین است دیگر. از مجنون و خانواده­اش که یکسره به کردی غلیظ باهام صحبت می­کردند، خداحافظی کرده و به همراه چند نفر از بستگانش که سوار خودرو ام شده بودند، به پیرانشهر رفته و شب را منزل یکی از آنها خوابیدم.

و این قصه همچنان سر دراز دارد...