سفرنامه عراق ۱: از خوزستان تا شهر حله
از تابستان برنامهریزی کرده بودیم که بهمنماه چهار نفره برویم عراق؛ با خودرو حسین شرفی، من و محمدرضا جوادی یگانه و جبار رحمانی. جوادی یگانه بهواسطه مسئولیت تازهای که در دولت بر عهده گرفت، و جبار رحمانی از آنجا که ماه بعدی سفر خارجی طولانیای در پیش دارد، نتوانستند همراهی کنند. در عوض، اسماعیل ریاحی که تجربه چند سفر داخلی با یکدیگر داشتیم و جواد عابد خراسانی که در سفر آسیای میانه (ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان) با هم بودیم، آماده سفر بودند و همراه شدند. البته جبار شب پیش از حرکت در جمعمان بود.
در این سفر قرار است هم از اماکن زیارتی بازدید کنیم و هم از آثار تاریخی عراق، بهویژه طاق کسری، بابِل باستان، حله، قادسیه و… البته در حرمهای عتبات، آرامگاههای شاهان، وزیران و بزرگان ایرانی را هم بازدید کنیم (اگرچه شوربختانه سنگ قبر بیشترشان حذف شده و فقط محدودهشان مشخص است).
امیدوارم فرصت و امکان به اشتراک گذاشتن تصاویر و تجربیات سفر باشد.
صبح زود از تهران راه افتادیم و یک کله راندیم تا ساعت دو بعدازظهر رسیدیم به اندیمشک. ناهار خوردیم و ادامه دادیم تا شوش. آخرین بار بیش از پانزده سال پیش به این شهر آمده بودم. از قلعه فرانسویها و آرامگاه دانیال نبی دیدن کردیم. این قلعه را دمورگان فرانسوی هنگام کاوش تپههای باستانی شوش و کاخ داریوش در آنجا ساخت؛ که خب با معیارهای امروز، یکجور جنایت فرهنگی است؛ اما باید با معیارهای همان زمان سنجید. سنگنوشته قانون حمورابی در همین تپهها کشف و به فرانسه منتقل شد.
ادامه دادیم تا اهواز و فلافلفروشیهایی که فلافل را پانزده هزار و همبرگر را بیست هزار تومان میفروختند. چطور چنین قیمتهایی ممکن است، ولله اعلم.
باز راندیم تا آبادان و ساعت هفت شب رسیدیم به خانه مجید تنگسیریان، که هشت سال پیش در سفر ترکمنستان همسفر بودیم. خودش و خانمش خیلی به زحمت افتادند. کلی خاطرات قدیمی را یادآوری کردیم. خانههایشان بخاری نداشت. دمای هوای خانه معتدل رو به خنک بود، اما روزها گرم میشد.
روز بعد از بازار، یادمان سینما رکس آبادان که عدهای وحشی آنرا با سیصد و هفتاد تناشاچی زنده زنده سوزاندند، مسجد رنگونیها که کارگران برمهای صد سال پیش ساختند، و آرامگاه سیدعباس که صد سال پیش شخص محترمی در آبادان بوده و اکنون زیارتگاه شده بازدید کردیم.
خرمشهر تقریبا چسبیده به آبادان؛ و همچنان زخمهای جنگ را بر تن دارد. خیلی از دیوارها هنوز یوراخهای گلولهها را نشان میدهد. پل معروفی که عکس چهار رزمنده تنها که میرفتند در برابر بعثیها از این شهر دفاع کنند و مسجد جامع شهر را گذرا دیدن کردیم، ناهار را در رستورانی ارزانقیمت خوردیم و رفتیم به مرز شلمچه. تازه آنجا فهمیدیم اگر با خودرو از مرز شلمچه بگذریم، گمرک عراق به اندازه یکپنجم قیمت خودرو را ضمانت میگیرد تا موقع برگشت از همان مرز، پس بگیریم. ما نه اینقدر پول داشتیم و نه میخواستیم از این مرز برگردیم.
چهار ساعت راندیم تا بستان و مرز چذابه. آنجا گفتند مدتهاست اجازه ورود خودروی شخصی نمیدهند. باید بروید مرز مهران.
دوباره چهار ساعت راندیم (کل رانندگیهای این دو روز با حسین آقا بود) تا مرز مهران در استان ایلام.
برای دیدن عکسهای آبادان و خرمشهر به صفحه اینستاگرامم در اینجا مراجعه کنید.
ورود به عراق
شب پیش از اینکه به شهر و مرز مهران برسیم، در شهر دهلران ایلام توقف کردیم و در هتل دو ستاره «نخل دهلران» اقامت گزیدیم. اتاق تمیز چهار نفره با صبحانه خیلی ساده یک میلیون تومان.
صبح یک ساعت و نیم راندیم تا مرز مهران. مراحل خروج از ایران خیلی سریع انجام شد؛ اما در بخش عراق خیلی معطلی و دوندگی برای ورود خودرو داشتیم. حدود یازده میلیون تومان هم برای ورود خودرو به عراق گرفتند. سالن ورودی به خاک عراق پر بود از جاذبههای تاریخی باستان عزاق (تمدنهای میانرودان باستان همچون بابِل و…). همه کشورها دارند عناصر هویتی ملی و تاریخیشان را برجسته میکنند.
ساعت سه بعدازظهر حرکت کردیم به طرف نجف. تقرییا کل مسیر موکبهای عراقیهاست که فعلا رها شده تا ایام اربعین. کنار یکیشان ایستادیم تا نیمرو درست کنیم برای ناهار بخوریم. خیلی وسیله داخلش بود (از زیرانداز و ظرف و صندلی گرفته تا گاز و کولر و…) و جالب اینکه در باز بود. جالب بود کسی اینها را ندزدیده بود. کیفیت آسفالت جاده مرز تا نجف بسیار عالی است؛ بهتر از جادههای ایران.
سر شب به شهر حله رسیدیم؛ زادگاه بسیاری از علمای شیعه همچون علامه حلی و محقق حلی. شهری که تا چند سده پیش مرکز تجمع علمای شیعه بود و سپس این مرکزیت ابتدا به کربلا و سپس نجف انتقال یافت.
البته شهر بابِل باستان و شهر اور هم چسبیده به حله است و چون میخواستیم بازدید کنیم، امشب را در این شهر ماندیم. یک هتل واقعا داغون پیدا کردیم که سه تا تخت دارد و نفر چهارم باید روی زمین بخوابد. بدون صبحانه چهل هزار دینار (دو میلیون و دویست هزار). متصدی پذیرش هتل همین که فهمید من و اسماعیل ریاحی از مازندران آمدیم، خوشحال شد و گفت دانشجوی دانشگاه نوشیروانی بابُل است؛ اما دریغ از یک جمله فارسی که بلد باشد. با گوگل ترنسلیت با هم حرف میزدیم. این آسیب بزرگی است که برخی دانشگاههای ما برای تامین هزینههای خود، دانشجوی عراقی و… میگیرند و بدون اینکه چیزی به دانش او بیفزایند، مدرک دانشگاهی به او میدهند (میفروشند). اینها باعث بدنامی دانشگاههای ایران میشود و معروف میشوند به مدرکفروشی.
پس از گذاشتن وسایلمان در اتاق، گشتی در خیابانهای اطراف زدیم. کلی کافتریا (کافهتریا) اطراف هتل بود و حسابی شلوغ. فضای شهر بهطور کلی مردانه بود و زن و دختر مگر در موارد استثنایی دیده نمیشد. شعبهای از رودخانه هرات از وسط شهر میگذرد. خودروهای لوکس امریکایی، ژاپنی و کرهای به فراوانی در سطح شهر دیده میشود. اما خیلی از تاکسیها هم پراید، تیبا، پژو و سمند است. اما بیشتر این خودروهای ایرانی ظاهرشان حسابی فرسوده بود و دلیلش، کیفیت پایین آسفالت کوچه و خیابانهای عراق است که پدر خودرو را در میآورد. ضمن اینکه پیادهروها علیرغم عریض بودن، در بسیاری جاها خاکی است و برای همین گرد و خاک همیشه در هوای پیادهروها و خیابانها معلق است. همین است که تقریبا همه خودروهای عراقی علیرغم لوکس و جدید بودن، خاکی و کثیف است. شما خودرو را ببری بشویی هم ظرف یکی دو ساعت خاکآلود میشود.
برای دیدن عکسهای حله به صفحه اینستاگرامم در اینجا مراجعه کنید.
این سفرنامه ادامه دارد...
امیر هاشمی مقدم: