از چند ماه پیش قرار شد گروه چهار نفره‌مان شهریور امسال برنامه سفر زمینی به حوزه ایران بزرگ فرهنگی را ادامه دهد (قبلا حوزه آسیای میانه و قفقاز جنوبی را رفته بودیم). امسال قرار شد قفقاز شمالی را بگردیم. از دو ماه پیش برنامه‌ریزی کردیم. اما متوجه شدیم باکو همچنان به بیشتر ایرانیان روادید (ویزا) نمی‌دهد. زمانی که حتی به تیم ملی بسکتبال دختران ایران هم روادید نداد، مطمئن شدیم به ما هم نخواهد داد. در حالی‌که شهروندان آن کشور برای آمدن به ایران نیاز به روادید ندارند!

مسیر جایگزین گذاشتیم که برویم از شرق ترکیه وارد گرجستان شویم و از آنجا برویم به روسیه. ترکیه که روادید نمی‌خواهد، پیگیر دریافت روادید روسیه شدیم. اینجا هم معلوم شد کشور روسیه به ایرانیان معمولا روادید زمینی نمی‌دهد و به بهانه‌های گوناگون تقاضای‌شان را رد می‌کند. جالب است که ایران و کشور ظاهرا دوست و هم‌پیمان‌مان، یعنی روسیه چندین سال است تفاهم‌نامه امضا کرده‌اند برای حذف روادید. ایران چندین سال است گردشگران روس را بدون روادید راه می‌دهد و روسیه همچنان بدعهدی می‌کند.

از سوی دیگر برای این مسیر باید از گرجستان می‌گذشتیم که از سفر دو سال پیش‌مان خاطره خوبی برای ورود به خاک این کشور نداشتیم. حالا از مسافران ایرانی شنیده بودیم که ورود زمینی به خاک این کشور برای ایرانیان خیلی سخت‌تر شده و بسیاری اوقات آنها را به کشورش راه نمی‌دهد. اهل غر زدن نیستم، اما به نظرم اینها با عبارت «دیپلماسی عزت» فاصله زیادی دارد.

گزینه بعدی‌مان برای سفر به حوزه تمدنی «ایران بزرگ فرهنگی»، سفر به عراق هم‌زمان با ایام اربعین بود تا ضمن زیارت از عتبات عالیات، از طاق کسری، کوفه، موزه ملی عراق و... هم دیدن کنیم، سپس به کردستان عراق رفته و پس از چند روز وارد خاک ترکیه شویم و از جنوب تا شمالش، چندین اثر تاریخی-تمدنی ایرانی را ببینیم. متوجه شدیم دولت عراق ورود با خودروی شخصی در ایام اربعین به این کشور را ممنوع کرده (که البته این یکی منطقی و قابل درک است).

برنامه نهایی این شد که فقط به کردستان عراق و سپس ترکیه برویم.

این عکس را سه شب پیش با هم‌سفران همیشگی، آقایان حسین شرفی، محمدرضا جوادی یگانه، جبار رحمانی و خودم گرفتیم. شوربختانه در آخرین روزهای پیش از سفر، برای دو هم‌سفرمان مشکلاتی پیش آمد که نتوانستند در این سفر همراهی کنند. بنابراین دیروز فقط من و جبار این سفر را آغاز کردیم، که به مرور در همینجا سفرنامه‌مان را منتشر می‌کنم.

صبح ساعت شش راه افتادیم به طرف مریوان. سر راه در تاکستان توقفی داشتیم و خودروی ال‌۹۰ جبار را برداشتیم. راستش توی خودروهای ایرانی به نظرم ال۹۰ علیرغم اینکه ظاهر ندارد، اما بهترین است. دو سالی که این خودرو را داشتم اصلا گذرم به تعمیرگاه نمی‌خورد.

تخت گاز راندیم تا سسندج و بعد پیچیدیم به طرف مریوان. همان ابتدای جاده موکب برپا کرده بودند. ایستادیم تا هم کمی استراحت کرده باشیم و هم ناهار بخوریم. خورش‌شان (املای درست این واژه خورش است نه خورشت) تمام شده بود. برنج خالی گرفتم و خوردم. حبار فقط یک چای گرفت و نوشید.

هادی از مریوان زنگ زد و گفت توی جاده باک‌تان را پر کنید. در مریوان فقط با کارت سوخت شخصی بنزین می‌دهند.

باک را پمپ بنزین نرسیده به مریوان پر کردیم و رفتیم جلوی خانه هادی

هادی کیان‌پور ورودی ۷۹ مردم‌شناسی بابلسر بود. یعنی یک سال قبل از ما. جزو معدود بچه‌های دوره کارشناسی که دوستی‌مان ادامه یافت. آخرین بار هجده سال پیش رفتم مریوان و دیدمش. پس از دانش‌آموختگی، چند سالی کارمند بود تا اینکه کارگاه تولید بدلی‌جات راه انداخت. مشخصا و بیشتر تزئینات پوشاک سنتی زنان کرد را تولید می‌کند. خدا را شکر کار و بارش گرفت و حالا چند تا نیروی کار دارد.

یک ساعتی خانه هادی استراحت کردیم و بعد رفتیم بازار سرپوشیده مریوان. حسابی شلوغ بود؛ چه خود مریوانی‌ها و چه مسافرانی از سراسر ایران. رفتیم فروشگاه و کارگاه هادی که مرتب مشتریان می‌آمدند و می‌رفتند را هم دیدیم. مریوانی‌ها عموما زیبا و خوش‌چهره‌اند. از آنجا رفتیم کنار دریاچه زریبار. یادم هست چند سال پیش که آب دریاچه یخ زده بود، جوانان مریوانی با موتور سیکلت روی سطح دریاچه ویراژ می‌دادند. شام را همانجا خوردیم و راه افتادیم به طرف «قلعه امام» که. کوهی است مشرف به مریوان. قلعه‌ای مربوط به حکومتی محلی اردوان در اینجا بوده قبلا. چشم‌انداز شب چراغانی مریوان از آن بالا بسیار زیبا بود. یاد منظره شبانه اصفهان از بالای کوه صفه افتادم که همین یک ماه پیش رفتم.

تا برگردیم خانه، ساعت یک نیمه‌شب شد. من که روز قبل ساعت سه بیدار شده بودم و بیشتر مسیر را از تهران تا مریوان رانندگی کرده بودم، از بی‌خوابی داشتم بیهوش می‌شدم. خوابیدم و به عادت گند مالوف، ساعت پنج صبح بیدار شدم برای رفتن به عراق.