سفرنامه کردستان عراق (۲) سلیمانیه
صبح زود در خانه هادی در مریوان بیدار شدم. با یکی از آشنایانش هماهنگ کرد که کارهای ما را برای کاپوتاژ خودرو و... انجام دهد. تعداد زیادی سر مرزها هستند که کارچاقکن به شمار میآیند. کار شما را راه میاندازند و دستمزدی برای این کار میگیرند. چون یکی از باجهها در مرز تعطیل بود، کمی کارمان طول کشید و بالاخره ساعت ۲ بعدازظهر از مرز «باشماق» مریوان خارج و وارد خاک کردستان عراق شدیم. البته هنگام خروج از مرز سه اتفاق افتاد که بیانشان شاید خالی از لطف نباشد:
اول اینکه چون همزمان با ایام اربعین بود و بخشی از زائران از این مرز وارد خاک عراق میشوند، عوارض خروج از کشور را نمیگیرند. چه بهتر! با آنکه طرفدار دریافت مالیات و عوارض «درست و بهجا» از مردم، آن هم در قبال ارائه خدمات مناسب هستم، اما عوارض یا در واقع جریمه خروج از کشور را یکجور دزدی آشکار میدانم و همان موقع که دولت روحانی این تصمیم نادرست و غیراخلاقی را گرفت، در رسانهها مفصل نوشتم که چرا او و معاونش نوبخت در این زمینه دروغ گفتند و با این کارشان دست در جیب مردم کردند.
دوم، به خاطر همین ایام اربعین، سر مرز به مسافران و زائران ناهار نذری میدادند که من هم گرفتم و خوردم.
و اما سوم، هنگام خروج از آخرین دروازه مرزی عراق، مامور کُرد عراقی گذرنامههایمان را نگاه کرد و پس داد و با لهجه کردی به فارسی گفت: «شما چرا «دخولی» نکردید؟ بروید توی آن کیوسک «دخولی» کنید و بیایید». من و جبار هاج و واج نگاه هم میکردیم که این چرت و پرتها چیست که میگوید! بعدا فهمیدیم منظورش این بود که مهر ورود به عراق را نزدهایم. خدا پدرش را بیامرزد؛ وگرنه بعدا برایمان دردسر میشد.
در اولین شهر عراق که «پنجوین» نام داشت، یک سیمکارت خریدیم که پنج گیگ اینترنت و حدود هفتاد و پنج دقیقه مکالمه برای یک هفته داشت. حدود سیصد و بیست هزار تومان به پول ما. چند تا ایست و بازرسی در راه بود تا پس از دو ساعت به سلیمانیه رسیدیم. صبح که در اینترنت جستجو کرده بودم، ارزانترین هتلها در این شهر نزدیک پنجاه دلار بودند. نزدیک مرکز شهر کنار هتل رویا ایستادیم و بهای اتاق دو نفره برای یک شب را پرسیدم؛ سیزده دلار. که خب برای ما خیلی خبر خوشحالکنندهای بود. خودرو را جلویش پارک کردیم و رفتیم به اتاقمان. کوچک و نسبتا تمیز، بدون هیچگونه امکاناتی. یعنی صابون و شامپو برای حمام که هیچ، حتی مایع دستشویی و دستمال توالت هم نداشت. فقط کولر و یخچال. صبحانهاش هم فقط تخممرغ با شیره و ارده و چای. اما میارزید و راضی بودیم.
کمی استراحت کردیم و رفتیم به طرف مرکز شهر که چندان از هتل دور نبود. پرچم کردستان عراق و تصاویر «مام جلال» که رهبر اتحادیه میهنی کردستان بود و از جانب ایران هم حمایت میشد، در سراسر سلیمانیه که منطقه نفوذ و تحت اختیار آنهاست دیده میشود. مام جلال در میان ایراندوستان هم محبوب است؛ چرا که جمله معروف «هر جا کرد است، آنجا ایران است» از اوست.
بازار مرکز شهر خیلی شلوغ بود و زندگی پرشور جریان داشت. بیشتر دستفروشها در خیابانها و کوچهها میوه، سبزی، شیرینی، پوشاک و... میفروختند.
یکی دو خانقاه هم سر راه دیدیم. دراویش قادریه در کردستان ایران و عراق بسیار فعالاند. اصلا همان مام جلال پدرش رهبر گروهی از همین دراویش قادریه بود.
پوشاک زنان از چادری با پوشینه (برقع) بود تا بیحجاب. اما کسی که پوشش زننده داشته باشد ندیدیم. از بازار اگر بیرون میرفتی، زن و دختر کمتری دیده میشد؛ که یعنی فضای این شهر به شدت مردانه است. در پارک مرکزی شهر فقط مردان روی صندلیها نشسته بودند و مطلقا زنی ندیدیم. سه نفر خواننده و نوازنده داشتند اجرا میکردند و فقط مردان دورشان جمع شده بودند.
کردستان عراق بهطور کلی و سلیمانیه بهطور خاص مشکل کمبود برق دارد و مرتب برق خانهها قطع میشود. برای همین خیلیها موتور برق در خانهشان دارند که با بنزین کار میکند. بهای بنزین در پمپ بنزینها که «بنزینخانه» نام دارد متفوات است. بیشترشان بنزین سوپر یا «محسن» که از احسن و بهتر میآید را بین هزار تا هزار و دویست دینار (حدود چهل تا پنجاه هزار تومان) و بنزین عادی را حدود نهصد دینار میفروختند. با این همه میگفتند کیفیت بنزینشان پایینتر از بنزین ایران است. گاز ایران هم آنجا مشتری بیشتری دارد و جلوی برخی پمپ بنزینها یا فروشگاهها برای تبلیغات نوشته بودند «گاز ایرانی».
کیفیت خودروهایشان خیلی بهتر از ایران است. به نسبت حقوق و دستمزدی که میگیرند و خودروی خارجی با مالیات و عوارض معقول! در دسترسشان است، هم خودروهای خیلی لوکس و گرانبهای امریکایی که اجازه ورود به ایران ندارد داشتند هم خودروهای نسبتا معمولی مانند هیوندا اکسنت و...، که همین گروه دوم هم در ایران نسبتا با کلاس به شمار میآید. شخصا از خودروی «رام» خیلی خوشم میآید که برخلاف نامش، کاملا وحشی است و هیچ مانعی سر راهش نمیشناسد. در کردستان عراق زیاد دیدم و برای نخستین بار در عمرم کنار یک خودرو عکس گرفتم.
وضعیت خیابانهایشان بهطور کلی کمی ضعیفتر از خیابانهای ایران بود؛ چه از نظر تمیزی و چه از نظر پیادهروها.
وضعیت رانندگی بین مرز تا شهر سلیمانیه نسبتا افتضاح بود! بهویژه وانتهای باری که عمدتا تویوتا بود. برخی جاها چنان سبقتهایی میگرفتند که آدم وحشت میکرد. اما در خود سلیمانیه و بعدا از جاده سلیمانیه به اربیل سرعت مجاز را که برخی جاها هشتاد و بیشتر جاها حداکثر صد کیلومتر بود، تقریبا همگی رعایت میکردند.
البته اینها چشمداشتهای من از تقریبا یک شبانهروز گشت و گذار در برخی نقاط شهر و جادههای سلیمانیه است و به هیچ وجه قابل تعمیم نیست؛ اگرچه از افعال من رنگ و بوی تعمیم میآید.
البته از مرکز خرید «فامیلی مال» هم دیدن کردیم که بیشتر برندهای پوشاک و... را داشت. شب بالاخره به هتل برگشتیم و خوابیدیم.
فردا صبح از موزه سلیمانیه و سپس گوردخمه قیزقاپان دیدن کردیم که هر دوی اینها مرا بسیار به وجد آوردند. به گونهای که به جرأت میگویم یکی از بهترین روزهای عمرم بود و کتیبهها و آثاری که سالها در منابع تاریخی خوانده بودم را اکنون از نزدیک میدیدم. برای همین هر یک از اینها را جداگانه معرفی خواهم کرد.
امیر هاشمی مقدم: