«کوشی؟ بزنگ» به جای «تصدّقت بروم»
امیر هاشمی مقدم
در دوره کارشناسی ارشد ایرانشناسی، بخشی از درس اختیاری ادبیات کودکان ایران را با هوشنگ مرادی کرمانی گذراندیم؛ نویسنده قصههای مجید و یکی دو جین داستان ارزشمند دیگر. او آن موقع تلفن همراه نداشت و سالهای بعد هم که با یکدیگر در ارتباط بودیم، به ندرت از تلفن همراه استفاده میکرد. در این باره در یکی از کلاسهایش میگفت که این پیامکها (آن موقع هنوز گوشیهای اندروییدی و نرمافزارهای ارتباطی نبود) باعث شده ذوق و قریحه پسرها و دخترهایمان شکوفا نشود. میگفت آن موقع پسرهای عاشق مینشستند شب تا صبح نامهای مینوشتند تا به بهترین شیوه ممکن، دل دختر مورد نظرشان را بربایند. دختر هم اگر دوست داشت پاسخ بدهد، آنچنان نامهای مینوشت که پسر را معمولا چند ماهی معلق در هوا نگه دارد. یک بیت شعر مینوشت که مصداق با دست پس زدن بود و یک جمله در ادامهاش میآورد که مصداق با پا پیش کشیدن. همه عناصر هستی را در این نامهها به خدمت میگرفتند تا دل بدهند و قلوه بگیرند. اینها ذوق جوان ایرانی را پرورش میداد تا بزرگان ادبیاتمان از دل همینها بیرون بیایند. اما حالا به یکدیگر پیامک میدهند: «کوشی؟ بزنگ».
به تازگی نامهای در فضای مجازی دیدم منتسب به یک بانوی جوان یزدی که در دوره مشروطه، شوهرش برای تحصیل به فرنگ رفته و او در نامهای، به بهترین شیوه ممکن درونش را بیرون میریزد. البته کاشف به عمل آمد که این نامه، یکی از چهل نامه ای است که میان سید محمود که برای خواندن پزشکی به پاریس رفته و پریدخت که در یزد چشم به راه اوست، رد و بدل می شود. این نامه ها ساخته ذهن نویسندهای جوان به نام حامد عسکری است که در قالب کتاب «پریدخت» آنرا نوشته است. من که از خواندن همین یک نامهاش حسابی سرمست شدم و رفت توی لیست خرید کتابم.
«بسم المعطّرٌ الحبیب!
تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراق لاکردار هم مصیبتی شده، زن جماعت را! کارِ خانه و طبخ و رفت و روب و وردار و بگذار نکشد، همین، بیهمدمی و فراق میکشد. مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد. پریدخت تو را بمیرد که مردش اسیر امنیهچیها بوده و او بیخبر، در اتاق شانه نقره به زلف میکشیده.
حی لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفه حبس شما نبوده است.
اوضاع مملکت خوب نیست؛ کوچه به کوچه مشروطهچیان چنان نارنجهایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک.
دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشتهاید. شب به شب بر گیس میمالیم.
سید محمود جان، مادیان یاغی و طغیانگری شدهام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان میکند و نه قند و نوازش بیگم باجی عرق همه را درآوردهام و رکاب نمیدهم، بماند که عرق خودم هم درآمده.
میدانید سیدجان! زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک جا قرص باشد، صاحب داشته باشد، دل بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد، بید میزند. دل ابریشم است. نه دست و دلم به دارچیننویسی روی حلوا و شلهزرد میرود، نه شوق وسمه و سرخاب و سفیدآب داریم. دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بز. حق هم دارد، وقتی که آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد، پاچهٔ بز بالای چشممان باشد یا دم موش و قیطان زر. به قول آقاجانمان؛ دیده را فایده آن است که دلبر بیند. شما که نیستید و خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند، در زیر زمین مطبخ و زهر ماری نشود کار خداست. چلّهها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سید، به جدتان که قصد جسارت و غر زدن ندارم ولی به والله بس است، به گمانم آنقدری که در فالکوته طب پاریس طبابت آموختهاید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به یزد مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید، تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید. دلخوشکنک ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشه عطری که رو به اتمام است. زن را که میگویند ناقصالعقل است، درست هم هست؛ عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمیکشیدیم و گره از زلف وا کنیم و بر آن بخسبیم. شما که مردید، شما که عقلتان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیدهاید و درس طبابت خواندهاید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید، چه کنم؟
تصدّقت پری دخت، بوسه به پیوست است».
--------
همه نوشتههای مرا میتوانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: