ویتگنشتاینهای ایرانی
امیر هاشمی مقدم
لودویک ویتگنشتاین (۱۸۸۹-۱۹۵۱) از بزرگترین فیلسوفان سده بیستم، هنگامی که از پایاننامه دکترایش در دانشگاه کمبریج دفاع کرد و آمد پایین، به آرامی روی شانههای داوران پایاننامهاش زد و گفت: «ناراحت نباشید. میدانم هرگز آنچه نوشتهام را نخواهید فهمید». حالا این داوران چه کسانی بودند؟ یکیشان برتراند راسل که خودش معرف حضور هست، دیگری هم مور، دوست قدیمی ویتگنشتاین و استاد فلسفه کمبریج.
جالبتر اینکه آنچه ویتگنشتاین بهعنوان پایاننامه دکترا دفاع کرد، سالها پیش برای پایاننامه کارشناسیاش آماده شده بود؛ اما هرگز از آن دفاع نکرد و بنابراین کارشناسی و کارشناسی ارشد هم نداشت. نکتهای که بر این شگفتی میافزاید اینست که همان چند صفحه را هم خود ویتگنشتاین ننوشته بود، بلکه دوست قدیمیاش مور (که حالا در جایگاه داوری پایاننامه دکترایش نشسته بود) نوشت؛ آن هم هنگامی که دید ویتگنشتاین گویا قید درس را زده و نمیخواهد پایاننامه بنویسد، نزدش رفت و همان تفکرات فلسفیای که ویتگنشتاین همیشه با صدای بلند میاندیشید را نوشت و خودش هم آنها را ویرایش و مرتب کرد. اما چون ویتگنشتاین حتی حاضر نشد مقدمه و نتیجهگیری برای همانها بنویسد و تازه طلبکار شد و به مور گفت: «اگر حاضر نیستی اینها را بههمین شکل به دانشگاه بدهی، امیدوارم خدا تو را به حهنم ببرد»، بنابراین به دانشگاه ارائه نشد. سالها بعد که ویتگنشتاین به خاطر نوشتههای منطق و فلسفهاش چهرهای سرشناس شد، دانشگاه کمبریج پذیرفت که او با دفاع از پایاننامه دکترا، بدون پشت سر گذاشتن کارشناسی و کارشناسی ارشد، به یکباره دکترایش را بگیرد (هیتون و گراوز. 1392)*.
حالا حسابش را بکنید اگر در ایران چنین اجازهای را به دانشگاهها میدادند که با صلاحدید خود به افراد شایسته مدرک دکترا (بدون نیاز به مدرک کارشناسی و ارشد) بدهند، چه رخ میداد؟ اصلا منظورم این نیست که ما در ایران چهرهها و اندیشمندان استثناییای نداریم که شایسته چنین جایگاهی باشند، بلکه روی سخنم با مسئولین مدرکگراست. همانهایی که برای دست و پا کردن مدرک دکترای جعلی، به همه جا چنگ میزنند و هر روز هم خبرش از گوشه و کنار به گوش میرسد. همین هفته گذشته بود که نامه وزارت علوم در پاسخ به استعلام معاون نظارت مجلس، رسانهای شد که یکی از وزیران (که سالهاست با ادعای کارشناسی ارشد، همچون آچار فرانسه بر صندلی وزارتخانههای گوناگون، از وزارت شیر مرغ تا وزارت جان آدمیزاد تکیه زده)، حتی مدرک کارشناسیاش را هم ارائه نداده است و وزارت علوم از دانشگاه کارشناسی ارشد این وزیر هم بیخبر است.
سخن بر سر اینکه مسئولین ما حتما باید دارای مدرک دکترا یا دستکم کارشناسی ارشد باشند هم نیست. بسیاری از نمایندگان مجلس ما (جدا از اینکه دکترایشان را چگونه و از کجا گرفتهاند؛ اگر واقعا دکترایی دلشته باشند) پافشاری دارند که حتما دکتر خطاب شوند و روی سربرگ و زیر امضایشان هم حتما باید واژه «دکتر» نوشته شده باشد.
تا در اینجای بحث هستیم، یک حاشیهنویسی هم داشته باشم. اورهان پاموک در کتاب «استانبول: خاطرات و شهر» با بررسی روزنامههای دهههای 20 و 30 استانبول، گزارشها و نقدهای بامزهای پیدا میکند که نویسندگانش به زمین و زمان گیر میدهند و این را نشانهای از یک سبک نگارش رسانهای موفق میدانند. من اگر در آن دوره بودم، احتمالا در همین چارچوب یک یادداشت مینوشتم با عنوان: «چرا سنگ قبرهایمان اینقدر کوچک است؟» و در آن اشاره میکردم که اندازه سنگ قبرها دیگر پاسخگوی القاب مردگان نیست؛ چرا که بر روی سنگ قبر بسیاری از مردهها حتما باید نوشته شود: «زندهیاد دکتر حاج ... نویسنده، مترجم، پژوهشگر و استادی برجسته و وارسته ...» که وقتی شما رزومه آن خدا بیامرز را نگاه کنی، میبینی کلا یک یادداشت روزنامهای را ترجمه کرده و در یک نشریه محلی هم یادداشتی نوشته و بر پایه همینهاست که خود را نویسنده و مترجم و پژوهشگر و استاد میداند.
بیگمان اگر روزی قرار باشد دانشگاههای ما نیز همچون کمبریج، صلاحیت دادن دکترا به شایستگانی که حتی مدرک کارشناسی هم ندارند را داشته باشد، روابط قدرت بر شایستگی چیره شده و نمایندگان و وزیران و...، جای ویتگنشتاینهای ایرانی را اشغال خواهند کرد. برای همین است که فعلا و در این شرایط، حتی کنکور (با همه ناکارآمدیها و شبکه فسادی که دورش را گرفته) خوشبینانهتر از طرحهایی است که میتواند شایستگی ورود به دانشگاه را سلیقهای تعیین کند.
* هیتون، جان و گراوز، جودی (1392)، لودویگ ویتگنشتاین، برگردان محمد فیروزگوهی، نشر شیرازه.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: