این نوشتار را دو سال پیش در وب‌سایت خانه فلسفه منتشر کردم.

Why the men betray? (I published this article in the “Iranian philosophy house” 2 years ago and tried to use the anthropological theories to explain it).

انتشار مباحثی به نقل از استاد مصطفی ملکیان درباره غیراخلاقی بودن امر ازدواج، مرا بر آن داشت تا پرسشهایی که سالهاست در این زمینه در ذهن دارم را مطرح کنم. امید است به دور از هیاهوی عصبیت، بتوان بحث‌های منطقی در این باره را پیش برد.
مصطفی ملکیان به‌واسطه تسلطش بر حوزه‌های اخلاق قدیم و جدید، و نیز سنت و مدرنیته و پست مدرن، برای اندیشمندان ایرانی چهره‌ای شناخته شده به‌عنوان استاد اخلاق است و جلسات سخنرانی و بحثش همیشه یکی از شلوغ‌ترین‌ها بوده است. اخیراً سخنانی به نقل از او و توسط یکی از شاگردانش درباره غیراخلاقی بودن ازدواج و فرزندآوری منتشر شده که بحثهای بسیاری را دامن زده است. ملکیان چندی بعد، اگرچه انتقاداتی نسبت به این شیوه نقل سخنانش داشت، اما کلیت آنرا پذیرفت. او به پنچ دلیل، ازدواج را خلاف اخلاق می‌داند: نخست اینکه قوام ازدواج به احساسات و عواطف و هیجانات است که اینها، غیر اختیاری‌ترین بخش وجود ما هستند. «آن وقت در نهاد ازدواج می‌خواهیم غیر اختیاری‌ترین بخش وجود ما زیرِ مهمیزِ قانون و تبصره و ماده در بیاید و این خیلی بی‌معناست و نتائج اخلاقی منفی خواهد داشت». دوم اینکه عشق پس از ازدواج ممکن است در یکی از طرفین کمرنگ‌تر شده و صرفاً برای وفاداری، ادامه دهد. «اما این با "صرافتِ طبع" ناسازگاری دارد که آن هم وظیفه اخلاقی ماست». سومین توجیه و دلیل ملکیان که برای من مهمتر از بقیه است و درباره‌اش حرف دارم اینکه «شما به همان دلیلی که عاشق این فرد شده‌اید ممکن است در آینده عاشق فرد دیگری هم بشوید و ممکن است آن عشق شدت بگیرد بر این عشق. بعد با چه استدلالی می‌شود حق شما را از زندگی با آن فرد گرفت؟ چرا باید کاری کنیم که تعهد نسبت به همسر سابق با عشق نسبت به فرد دیگری تعارض پیدا کند؟ اصلاً نهادی درست نکنیم که این مشکل را ایجاد کند. همیشه نباید گفت که هنگام تعارض چه کار باید بکنیم. اصلاً چرا باید دست به کاری بزنیم که موجب به وجود آمدن تعارض شود؟». نکته چهارم اینکه ازدواج حریم خصوصی که لازمه سلامت روان آدم است را از بین می‌برد. نهایتاً و پنجم اینکه در ازدواج با شخص دیگر، هر کدام از طرفین باید روی بخشی از خواسته‌های‌شان که متفاوت است، به نفع طرف مقابل چشم‌پوشی کنند. «مشکل دقیقاً این است که اگر بخواهم حق همسرم را حفظ کنم، باید حق خودم را ضایع کنم و اگر بخواهم حق خودم را حفظ کنم، باید حق همسرم را ضایع کنم» که هر دو اینها غیراخلاقی است.
من در بین دلایل یادشده در بالا، تأکیدم روی سومین گزینه است. بیشتر هم نگاهم مردانه است. البته نگاه ملکیان هم مردانه است؛ چرا که مردان (دست‌کم درشرایط کنونی) بیشتر میل دارند به بودن با چند نفر تا زنان. زنها بیشتر تمایل به حفظ زندگی ثابت در کنار یک نفر را دارند. البته با توجه به نتایج پژوهشهایی که نشان می‌دهد زنان تحصیلکرده و دارای درآمد مستقل، کمتر گرایش به ازدواج و بیشتر گرایش به جدایی دارند، می‌توان مسئله زنان را هم وابسته به شرایط اقتصادی و اجتماعی دانست. اما به‌هرحال و در شرایطی که ما به سر می‌بریم، زنان کمتر مصداق دلایل ملکیان می‌شوند. زنان و دختران همیشه می‌نالند که مردها همه‌شان مثل هم‌اند و همه‌شان خیانت می‌کنند و گلایه‌هایی دیگر از این دست. این خیانتکار بودن عموماً توسط مردان پذیرفته می‌شود؛ گاه زبانی و گاه عملی! بنابراین به نظر گفته زنان درست می‌آید: مردان همه‌شان خیانت‌کارند. اما چرا؟
بگذارید از خودِ بیان مسئله آغاز کنیم. بیشتر مردانی که در اطرافم می‌شناسم، یا تاکنون با زنان دیگری به جز همسران‌شان بوده‌اند، یا آنکه دوست داشتند که باشند. من در یک قاعده کلی می‌گویم مردان دو دسته‌اند: یک دسته بسیار کوچکتر آنهایی که واضح است با زنان دیگری هم بوده‌اند و یک دسته فراگیر کسانی که به شگردهای گوناگون، این مسئله یا خواسته‌شان را هنوز پوشیده نگه داشته‌اند (دسته سوم که مردان وفادار عملی و قلبی باشند، تعدادشان بسیار اندک است). فرقی هم نمی‌کند همسر یا دوست دخترشان چقدر زیبا، خوش‌اندام، خوش‌اخلاق، متین، خانه‌دار، بازیگوش، عشوه‌گر و... باشد. گاهی دیده می‌شود که مردان به سراغی زنانی می‌روند که چه از نظر ویژگیهای ظاهری و چه از نظر ویژگیهای رفتاری، آنقدر از زنان خودشان پایین‌ترند که اصلاً قابل قیاس نیستند. اما در آن لحظه، آن مرد او را به همسر خودش ترجیح می‌دهد. چرا؟
من این مسئله را در سه بخش بررسی می‌کنم: نخست چرایی چنین رفتاری در میان مردان؛ دوم نتایج سرکوبی این خواسته‌های مردانه؛ و سوم پاسخی به انتقادات در این‌باره.
1- چرایی خیانت مردان:

الف) تاریخ انسان‌شناسی خانواده: برخی انسان‌شناسان (همچون لوئیس هنری مورگان)، سیر تکامل خانواده را اینگونه بیان می‌کنند: هرج و مرج جنسی (یعنی کسی همسر مشخصی نداشت)، ازدواج گروهی (همه مردان یک قبیله با همه زنان آن قبیله همسر بودند)، ازدواج خانوادگی (یعنی همه پسران یک خانواده با همه دختران خانواده‌ای دیگر ازدواج می‌کردند)، ازدواج چندشوهری (که یک زن با چند مرد ازدواج می‌کرد که گویا هنوز نمونه‌هایی از آن در هند و تبت وجود دارد)، ازدواج چند زنی (که معرف حضور هست) و نهایتاً تک‌همسری (یک زن با یک مرد) (روح‌الامینی. 1377: 185). البته مورگان از خانواده‌ای به نام «سیندیازمیایی» یا زوجی نیز یاد می‌کند که «این خانواده بر پایه زناشویی غیرانحصاری زوجهای جداگانه استوار بود و ازدواج تا زمانی ادامه می‌یافت که دو طرف برای یکدیگر دلپذیر بوده باشد» (مورگان. 1371: 578). در واقع بشر هرچه بیشتر به‌عنوان موجودی با فرهنگ و سپس دارای تمدن شناخته شد، غرایز جنسی‌اش را بیشتر سرکوب کرد و از طبیعتش بیشتر دور شد. فروید در کتاب «تمدن و ملالتهای آن» روی همین بحث متمرکز است و اشاره دارد که اگر می‌خواستیم به تمدن برسیم، ناچار بودیم روی غریزه‌های‌مان چشم‌پوشی کنیم؛ اگرچه خودش از این گزینش دلخور است (فروید. 1383).
ب) تجربیات معاصر: زمانی که انسان‌شناسان تاریخ تحول خانواده را به شیوه‌ای که در بالا شرح داده شد بیان کردند، فرض‌شان این بود که تک‌همسری یک زن با یک مرد، آخرین شیوه تشکیل خانواده است. اما در سالهای اخیر شیوه‌های بسیار متفاوت دیگری نیز دیده شده است که بارزترین آن، ازدواج همجنسگرایان است. این شیوه ازدواج روز به روز دارد بیشتر گسترش یافته و کشورهای بیشتری آنرا به رسمیت می‌شناسند. از سوی دیگر، اکنون برخی از شیوه‌های ازدواج که در بالا شرح داده شد و مربوط به گذشته‌های دور بود، توسط گروههای اندکی مورد توجه قرار گرفته و در برخی موارد، قانونی نیز شده است. بهترین نمونه‌اش، زندگی به روش «کیبوتص» در مزارع اشتراکی اسرائیل است (چیزی شبیه ازدواج گروهی که همه مردان این مزارع با همه زنان آن همسر هستند). این گرایش‌ها در واقع نوعی تمایل به بیان غرایزی است که پیش از این به شدت کنترل شده است.
ج) طبیعت جنس نر: در بیشتر پستانداران جنس نر و حتی برخی گروه‌های دیگر (همچون انواعی از پرندگان)، یک نر با چند ماده زندگی می‌کند. احتمالاً در انسان‌های اولیه نیز چنین گرایشی وجود داشت و جنگهای نخستین بر سر تصاحب زنان بوده است. بنابراین نرهایی که ضعیف‌تر بودند (در انسان‌های اولیه و نرهایی که ضعیف‌تر هستند در پستانداران کنونی) یا کشته می‌شدند و یا از گروه رانده. فرهنگ و تمدن در طول هزاران سال موفق شد این میل به خشونت را کنترل کند، اما گرایش به زندگی با چند جنس ماده را، نه.
د) فرهنگ جنسیتی: فرهنگ را به‌عنوان بخش اکتسابی زندگی بشر معرفی می‌کنند. اما هر گروه برای خودش دارای خرده‌فرهنگی است که نمونه‌های گویای آن، خرده‌فرهنگهای زبانی، قومی، دینی، سنی و نهایتاً جنسیتی است. خرده‌فرهنگ جنسیتی به رفتارهای خاص یک گروه جنسیتی همچون گروه مردان یا گروه زنان گفته می‌شود. اگرچه همانگونه که گفتیم، فرهنگ به بخش اکتسابی زندگی گفته می‌شود، اما به نظر می‌آید در مواردی همچون خرده‌فرهنگهای جنسیتی و سنی، عوامل ژنتیکی نیز دخیل باشند. همانگونه که مسائل بیولوژیک در رفتارهای گروههای سنیِ متفاوت می‌تواند اثرگذار باشد و فرهنگ متفاوتی را ایجاد کند، همین مسائل در خرده‌فرهنگهای جنسیتی نیز دخیل است. در دیدگاه «نسبیت‌گرایی» که در انسان‌شناسی به‌طور خاص و علوم اجتماعی به‌طور عام تأکید زیادی روی آن می‌شود، رفتارهای هر فرهنگ یا خرده‌فرهنگ را با معیارهای همان خرده‌فرهنگ می‌سنجند. با توجه به اینکه گرایش به بودن با شخصی به جز همسر در همه مردان دیده می‌شود (استثنائات را اگر کنار بگذاریم)، می‌توان به آن به‌عنوان رفتاری خرده‌فرهنگی نگاه کرد.
هـ) تفاوتهای ماهوی: مرد و زن اگرچه به یکدیگر نیاز دارند، اما به شدت از یکدیگر گریزان‌اند. واقعیت این است که نمی‌دانم چرا مرد و زن این همه اختلاف روحیات با هم دارند. هرگز هم توجیهاتی مانند «مکمل یکدیگرند» برایم قابل هضم نیست. مثل این است که بگوییم شیر بر روی زمین قدرتمند است و عقاب در آسمان. این دو با یکدیگر ازدواج کنند تا مکمل یکدیگر باشند. روحیات مردان و زنان آنچنان از یکدیگر دور است که نمی‌توانند به درستی یکدیگر را درک کنند. همین است که بسیاری از خواسته‌های‌شان را باید بارها برای یکدیگر تکرار نمایند و عموماً هم کوتاه بیایند؛ چرا که دیر یا زود به این واقعیت خواهند رسید که طرف مقابلش این نکته را «نمی‌فهمد».
همه این چرایی‌ها، در دلیل سوم مصطفی ملکیان دیده می‌شود: چرا وقتی میل به سوی دیگری هست، این میل را برای یک عمر در خود سرکوب کرده و با آنچه که «وفاداری» می‌نامیم (که در بهترین حالت، صرفاً جسمی است و نه روحی؛ ظاهری است و نه باطنی)، خواسته‌های خود را نادیده بگیریم که نهایتاً منجر به پیامدهای زیر بشود.
2- نتایج سرکوبی این خواسته‌های مردانه:

a) عذاب وجدان: مردان همیشه چه همسران‌شان را کنار بگذارند و چه به‌طور همزمان با زنان دیگری باشند، دچار عذاب وجدان شدید می‌شوند. عذاب وجدان مربوط به زمانی است که فردی تعمداً عمل نادرستی را انجام دهد که به دیگری آسیب وارد کند. وقتی مردان هیچ کنترلی بر این بخش عاطفی و احساسی خود ندارند و بنابراین پس از مدتی بودن با یک زن، از او به نوعی خسته شده و گرایش به زن دیگری پیدا می‌کنند، چرا باید مقصرشان دانست؟ همانگونه که نوشتم، تا آنجا که من می‌دانم این پدیده در میان همه مردان رایج است و نمی‌توان همه را متهم به یک خلاف کرد؛ چه در غیر این صورت معیاری برای سنجش باقی نمی‌ماند. اگر گرایش به زنان دیگر، در میان تعداد قابل توجهی از مردان نبود، می‌شد بقیه را متهم کرد. اما وقتی همگی دچار چنین ویژگی‌ای هستند، باید پذیرفت که یک خصیصه جنسیتی است.
b) مشکلات روانی: روانکاوان ریشه بسیاری از اختلالات شخصیتی و رفتارهای نابهنجار را، سرکوب امیال و خواسته‌های افراد می‌دانند. وقتی بخش عمده‌ای از زمان مردان به اندیشیدن درباره این موضوع و محدودیتهایش می‌گذرد، دور از ذهن نیست که پبامدهاب روانی متعددی برای‌شان به بار آورد.
c) رواج رفتارهای نادرست: دروغ گفتن و پنهان‌کاری، بارزترین ویژگیهای شخصیتی منفی‌ای است که توسط مردان و برای پوشاندن ارتباطات‌شان با زنان دیگر، به کار گرفته و عمومیت می‌یابد.

3- انتقادات وارد بر این دیدگاه:
در برابر چنین دیدگاهی، بسیاری افراد یا به دستورات دینی درباره امر ازدواج اشاره می‌کنند و یا به «کیان خانواده» که اگر ازدواج نباشد، خانواده از هم پاشیده و نهایتاً جمعیت کره زمین کم می‌شود.
I) انتقادات دینی: در دین اسلام هرگز ازدواج کردن یک دستور نیست؛ بلکه امری است که بر روی آن تأکید شده و ازدواج نکردن هم امر حرامی شمرده نمی‌شود. حتی در برخی ادیان همچون مسیحیت، می‌بینیم برخی گروه‌ها همچون دسته‌ای از کشیش‌ها و راهبه‌ها از ازدواج کردن منع می‌شوند (البته بسیاری از این افراد این تابو را می‌شکنند و به‌طور پنهانی روابطی دارند. اما به‌هرحال ما بحث‌مان در اینجا ازدواج نکردن است و نه رابطه نداشتن).
II) استحکام خانواده: اما درباره کیان خانواده باید پاسخ داد مگر ما متعهد شده‌ایم که دو دستی بچسبیم به ارزشی به نام «کیان خانواده» و خوشی‌های خود را به پای آن از بین ببریم؟ در طول زندگی بارها از این و آن می‌شنویم که «پس وظیفه تو در برابر فلان چیز چه می‌شود؟». مگر ما در برابر این ارزشها تعهد داده‌ایم؟ واقعاً برای بسیاری از افراد اگر خانواده‌ای وجود نداشته باشد، هیچ اتفاقی رخ نمی‌دهد. در واقع اجبارهای اجتماعی می‌خواهند به هر طریقی که شده، مجردها را وادار کنند تا دست از خوشی‌ها و لذتهایی که می‌برند کشیده و ازدواج کنند. چون ازدواج را امری طبیعی می‌دانند. در حالی‌که شاید چنین نباشد. شاید کسی نخواهد دست از لذت‌هایش (که به دیگران آسیب نمی‌زند) برداشته و ازدواج کند (شخصاً بارها با چنین افرادی گفتگو داشته‌ام و هرگز اصرار توأم با اجبارشان را نمی‌فهمم که ازدواج کردن یا نکردن من به آنها چه ربطی دارد؟). حتی گاهی اصرار می‌کنند که فرد مجردی که تمایلی به ازدواج ندارد، برای‌شان دلیل بیاورد که چرا نمی‌خواهد ازدواج کند. چنین درخواستهایی مصداق تجاوز به حریم خصوصی و زورگویی است.
مگر انسان برای هر کاری که نمی‌خواهد انجام دهد باید برای دیگران دلیل بیاورد؟ من اکنون می‌توانم پشتک وارو بزنم؛ اما این کار را نمی‌کنم. آیا باید دلیل انجام ندادن این کار را برای دیگران شرح بدهم؟ اتفاقاً آن چیزی که نیاز به توضیح دادن و دلیل آوردن دارد انجام یک عمل است نه انجام ندادنش. آنهایی که ازدواج می‌کنند لابد دلایلی برای این کار دارند و آنها هستند که (اگر مایل باشند) می‌توانند دلایل‌شان را بییان کنند.
III) سومین انتقاد، به کاهش جمعیت زمین اشاره دارد. جمعیت زمین دچار پیری می‌شود؟ کاهش می‌یابد؟ خب این اتفاقها رخ بدهد که اصلاً چیز بدی نیست. بخش عمده‌ای از مسائل و مشکلات کره زمین در این یکی دو سده اخیر به دلیل افزایش بیش از حد جمعیت کره زمین است. همانگونه که مالتوس بیان کرده بود، جمعیت انسانها با سرعتی بیش از منابع در حال افزایش است و این امر مسئله‌ساز می‌شود؛ که شد. اتفاقاً زیاد شدن جمعیت زمین امری کاملاً غیراخلاقی است. انسانها گمان می‌کنند باید در هر نقطه‌ای از کره زمین که منابع طبیعی و امکان حیات وجود دارد، زندگی کنند. پس سهم سایر جانداران در این میان چه می‌شود؟ آیا همه منابع آبی را ما باید استحصال کنیم؟ آیا همه مراتع و جنگلها باید در اختیار ما باشد؟ پس میلیونها موجود زنده دیگر چه می‌شود؟ کدام چشمه، رودخانه، مرتع، سبزه زار، جنگل و... را می‌شناسید که انسانها آنها را تصاحب نکرده باشند؟ چرا اینگونه مسائل را بدیهی می‌انگاریم و آنگاه عدم ازدواج و تولید و ازدیاد نسل را غیرطبیعی؟ از سوی دیگر، کم شدن جمعیت انسانها به سود خودشان هم هست. با کم شدن جمعیت انسانها، منابع بیشتری به هر انسان می‌رسد؛ آلودگی محیطی، صوتی، ترافیک، تحلیل انرژی‌های تجدیدناپذیر و... کمتری رخ می‌دهد و در یک کلام، کیفیت جای کمیت را می‌گیرد.

در پایان لازم به یادآوری است که من به برخی از پیامدهای این نوشتارم آگاهم: می‌دانم که این نوشتار صرفاً بر اساس دیدگاه مردانه نوشته شده است. همچنین می‌دانم در شرایطی که زنان هنوز دارند برای به دست آوردن حقوق اولیه‌شان دست و پا می‌زنند، نوشتن چنین متنی هیچ کمکی به آنان نمی‌کند. باز هم می‌دانم که زنان نیز در نوشتن خواسته‌ها و نیازهای‌شان، با محدودیتهای بسیاری روبرو هستند که ما مردان کمتر با آنها آشناییم (هرچند فمنیستهای رادیکال هم عمدتاً مخالف ازدواج زنان هستند؛ چرا که آنان را اسیر می‌سازد)؛ اما از سوی دیگر گمان می‌کنم مطرح کردن این بحثها به همان میزان بایسته است که دانستن دیگر ویژگیهای جنس مخالف. در واقع این هم شاید یکی دیگر از ویژگیهای مردان مریخی باشد.

پایه‌ها:
روح‌الامینی، محمود (1377)، مبانی انسان‌شناسی، تهران: عطار. چاپ هشتم.
فروید، زیگموند (1383)، تمدن و ملالتهای آن، ترجمه محمد مبشری. تهران: نشر ماهی.
ملکیان، مصطفی (1390)، «ازدواج و فرزندآوری در ترازوی اخلاق»، وب‌سایت خانه فلسفه، به آدرس: http://www.forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=1177
مورگان، لوئیس هنری (1371)، جامعه باستان، ترجمه محسن ثلاثی، تهران: موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی.