مدیریت ایرانی
مدیریت ایرانی


توی اینترنت تصویر و توضیحی هست که دست به دست، یا به عبارت درستتر، ایمیل به ایمیل میچرخد. خیلی از دانشجویان و غیردانشجویان هم آنرا روی صفحه فیس بوکشان قرار دادهاند و افسوس خوردهاند به حال مدیریت ایرانی و ایرانیهایی که زیر دست چنین مدیرانی بهسر میبرند. تصویر یادشده، تفاوت نوشته روی درب اتاق دو مدیرگروه معماری دانشگاه را نشان میدهد؛ یکی در ژاپن و یکی در ایران. همانگونه که در تصویر میبینید، روی درب اتاق مدیر گروه ژاپنی نوشته شده: «نیازی به در زدن نیست؛ وارد شوید»؛ در حالی که روی درب اتاق مدیر گروه ایرانی نوشته: «لطفاً برای انجام هرگونه امور خود به منشی مراجعه نمایید». خب؛ تا اینجای ماجرا نشان میدهد که مدیر گروه ژاپنی تلاش میکند امور دانشجویان را شخصاً پیگیری کرده و بدین ترتیب در تسریع کارها گامی برداشته باشد. در حالی که مدیر گروه ایرانی تلاش میکند روند انجام امور را به چرخه بوروکراسی وارد نماید تا پرونده هی دور خودش بچرخد و انجام یک مسئله که شاید چندان هم پیچیده نباشد، به درازا بکشد. در اینکه ما ایرانیها عادت کردهایم کارهای اداری را در بستر بوروکراسی و کاغذبازی طی کنیم و جز این را نمیپذیریم، تردیدی نیست. و در اینکه مدیران ایرانی عمدتاً و اصطلاحاً زیرِ کار در رو هستند هم... . اما چند نکته را به عنوان کسی که چندی است یک پست مدیریتی کوچک، آن هم دقیقاً از نوع مدیریت گروه دانشگاهی را بر عهده دارد، یادآور میشوم.
1- آیا از زیر کار در رفتن در ایران، تنها منحصر به مدیران است؟ به عبارت دیگر، آیا کارمندان زیردست همان مدیر، یا حتی ارباب رجوعهای آن مدیر، خودشان وجدان کاریشان آنقدر بالا هست که از 8 ساعت حضور در اداره، بیش از 17 دقیقه [به روایتی، و 32 دقیقه به روایتی دیگر] کار انجام دهند؟ خوشبختانه یا شوربختانه چند سال پیش، بیش از یکسال در یکی از نهادهای نیمه دولتی، زندگی کارمندی را تجربه کرده و بنابراین این وجدان کاری را در بین خود و همکارانم از نزدیک دیدهام. هیچ فراموش نمیکنم روز نخستی که وارد آن اداره شدم، از همان آغاز شروع کردم به بررسی گزارشهایی که بر عهدهام نهاده شده بود و این کار را با جدیت پیگیری میکردم. کاری که بیش از دو-سه روز دوام نیاورد. چه اینکه میدیدم دو کارمند دیگری که اتاقمان مشترک بود، یا در حال پرسهزنی در اینترنت، یا گفتگو با تلفن، یا سرکشی به اتاقهای دیگر همکاران یا انجام کارهای شخصیشان بودند. این بود که من هم شروع کردم به کاهش زمان انجام کار مفید و این کار تا آنجا ادامه یافت که در روزهای آخری که میخواستم تهران را ترک کرده و بنابراین از آن اداره هم استعفا بدهم، شده بودم الگویی برای کارمندان جدیدی که میآمدند. الگویی که نشان میداد دستبالا در یک روز نیازی به انجام بیش از یک ساعت کار مفید نیست.
2- انجام کاری که بر عهده یک مدیر نهاده شده، در راستای وظایف اوست و بنابراین باید با انجام درست آنها، حقوق ارباب رجوع را رعایت نماید. اما به همان نسبت، ارباب رجوع هم تکالیفی را بر عهده دارد که عدم رعایت آنها، حقوق مدیر را زیر پا میگذارد. برگردیم به نمونه مورد بررسیمان؛ آیا واقعاً همه دانشجویانی که به اتاق مدیر گروه مراجعه میکنند، مسئلهشان به وی مربوط میشود؟ روزانه باید پاسخگوی دانشجویانی باشم که درباره شهریه نیمسال، تاریخ حذف و اضافه، حضور یا عدم حضور یک استاد و... پرسشهایی را بیان میکنند. ممکن است از خودتان یا از من بپرسید پس اگر اینها وظیفه مدیر گروه نیست، وظیفه چه کسی است؟ شهریه با حوزه امور مالی و اداری، حذف و اضافه با اداره آموزش، حضور یا عدم حضور یک استاد با دفتر حضور و غیاب استادان، و یه همین ترتیب تا آخر. البته در برخی موارد لازم است دانشجو مواردی در همین زمینهها را با مدیر گروه در میان بگذارد. مثلاً استادی که غیبت زیاد دارد، وظیفه مدیر گروه است که پیگیری کرده و علت را جویا شود. اما پیگیری هر امری از طریق مدیر گروه، نشان از ناآشنایی دانشجویان با مجراهای قانونی هر امر دارد. بخشی از این مسئله به سیستم اطلاعرسانی نامناسب مربوط است. و بخش مهم دیگر به بیتوجهی خود دانشجویان. دانشجویانی که وبسایت دانشگاه، وبلاگ گروه، اطلاعیههای روی تابلو اعلانات، نکات نوشته شده روی برگه انتخاب واحد یا کارت ورود به جلسه و... را نمیخوانند. برای نمونه، فرم پایان نامه یا حذف تک درس را که از انتشارات می گیرند، اول از همه می آیند سراغ من و درخواست می کنند که امضا کنم. در حالی که ترتیب انجام امور به وضوح روی آن نوشته شده که اول باید اداره آموزش تأیید کند، بعد امور مالی، و بعد من. اما این را به بیشتر دانشجویان باید شفاهی توضیح بدهم که «لازم است نگاهی به فرم بیندازند تا ترتیب را متوجه شوند». یا نام استادان راهنما را دو هفتهای میشود که روی تابلو اعلانات نصب کردهام، اما دانشجویان به اتاق مراجعه میکنند و باز هم در اینباره میپرسند. و یکی یکی باید ارجاعشان بدهم به نوشته روی تابلو اعلانات. البته بخشی از پرسشهای حتی بیربط دانشجویان را پاسخ میدهم، اما شاید تعداد دانشجویان گروه معماریای که در تصویر بالا میبینید، بسیار بیشتر از آنی باشد که مدیر گروه بتواند به همه آنها رسیدگی کند. از سوی دیگر، به نظرتان در ژاپن هم اینگونه است؟ یعنی دانشجویان برای هر مسئله نامربوطی هم به دفتر مدیر گروه مراجعه میکنند؟ گمان نمیکنم. هدفم از یادآوری این نکته به هیچ وجه زیر سوال بردن دانشجویان یا سرکوفت زدن به آنها نبود؛ بلکه میخواستم به این نکته برسیم که شرایط ساختاری است و نباید تنها یک گوشه از ماجرا را ببینیم. اگر مدیریتمان [در هر بخشی که باشد] ایرادات اساسی دارد، سیستم ارباب رجوعی، کارمندی، فروشندگی، رانندگی، کارگری و همه دیگر مشاغلمان هم به همین گونه است.
3- انتقادناپذیری: جامعه ما به عنوان جامعهای شناخته میشود که ظرفیت تحمل شنیدن انتقاد در آن بسیار پایین است. یک هنرمند، کاریکاتوری از نماینده شهرش میکشد، بعد علیه او شکایت میشود و باید روزنامهنگاران و خبرگزاریها (اعم از اصولگرا و اصلاحطلب) اعتراض کنند تا شاید شاکی بپذیرد که این رویه در همه جای دنیا امری طبیعی است (و البته که نپذیرفت و هنوز بر پیگیری شکایتش اصرار دارد). اما گاهی اوقات هم پیدا میشوند کسانی که کمی در انتقادپذیری از خود انعطاف نشان داده و ایراداتی که بر خودشان وارد است را میپذیرند. تجربه تاریخی کشورمان نشان داده این دسته از افراد بسیار زودتر از آنچه که گمان میکنند، یا سرنگون میشوند، یا کم کم راه دیکتاتوری را در پیش میگیرند. مقالهای از صادق زیباکلام میخواندم که امیرکبیر را با رضاشاه مقایسه کرده بود. این شرایط اجتماعی بود که طلب میکرد رضاشاه دیکتاتور باشد و به واقع مردم آن دوره به دنبال یک دیکتاتور میگشتند. اگر رضاشاه نمیشد هم یک دیکتاتور دیگر را علم میکردند تا بتواند کمی شرایط را بهبود ببخشد. بیشتر مدیران ایرانی قدرت اعمال نظرات شخصیشان بسیار زیاد است. حال در نظر بگیرید کسی که کمی نگاهش از برج آسمانخراشی پایینتر بیاید. حالا همان ارباب رجوعهایی که در برابر دیگر مدیران خودرأی همیشه در حال کرنش و ادای احترام بودند، به یکباره یادشان میافتد که انتقاد، حق مسلم آنهاست و باید به این آفایی که کمی انتقادپذیر است، ثابت کنند که آدم منتقدی هستند و میدانند که وظایف آن مدیر و حقوق خودشان چیست و در این راه، هر آنچه از مدیران بخشهای دیگر در دلشان انبار کردهاند را بر سر این یکی فرود میآورند. و البته ناگفته پیداست که مردمی که به طور تاریخی و در سیستم استبداد سلطنتی از هرگونه حق انتقادی محروم بودهاند، مرزی میان انتقاد و توهین، یا بین نقد و نق نمیدانند (که البته در اینجا دربارهاش نوشتهام) و بیحرمتیها و توهینهایشان را در قالب آنچه که خودشان نقد مینامند، نثار آن مدیر یا مسئول میکنند. کمترین تردیدی هم نیست که اگر به جای این مدیر یا مسئول، یک مدیر یا مسئول مستبد بیاید، بدون اینکه شکی به دل خود راه بدهند، دوباره سر کرنش و تعظیم فرود میآورند؛ بیآنکه لحظهای به یاد بیاورند مسئولیت انتقادیای که بر دوش خودشان احساس میکردند!
4- حق مسلم: گاهی اوقات فراموش میکنیم که اگر یک مدیر، طرحی یا برنامهای را خارج از حوزه وظایفاش اجرا میکند، از سر لطف و دلسوزی بوده نه چیز دیگر. بنابراین کاستیهای آنرا با حق به جانب بودن خودمان بر سرش فریاد نزنیم. برای نمونه، سیستم پیامک برای گروه راهاندازی کردم که دانشجویان شمارههایشان را میدهند و من نیز امور و رویدادهای مهم را به ایشان اطلاع میدهم. مثلاً اگر استادی قرار است با تأخیر در کلاس حاضر شود یا یک جلسه غیبت کند؛ استادی میخواهد کلاس جبرانی بگذارد؛ برنامه اردویی مشخص میشود؛ کتابی تازه منتشر میشود و...، به شرطی که من خبردار شوم، به دانشجویان خبر میدهم. گاهی اوقات پیامکها به برخی از دانشجویان نمیرسد؛ و حالا من باید نقش وکیل مدافع اپراتور سیم کارت را بازی کنم که «چرا برای بقیه فرستادید و برای من نه؟!». یا «چرا خبر ندادین که فلان استاد نمیاد؟!». من هیچ تعهدی در این باره به کسی ندادهام. البته تلاش میکنم تا آنجا که میشود اطلاعرسانیهای لازم را انجام بدهم؛ اما اینکه یک استاد برایش مشکلی پیش میآید و بدون آنکه به گروه اطلاع بدهد، غیبت میکند (که البته این پدیده در همه دانشگاهها رایج است؛ اگرچه تکرار آن امری غیراخلاقی است)، گناه من چیست؟ برخی دانشجویان هم روزی یک سیم کارت عوض میکنند و انتظار دارند من هر روز شمارهشان را روی سایت ایرانسل (که از آن طریق پیامک میفرستم) اصلاح کنم؛ بیآنکه بدانند ویرایش یک شماره بر روی وبسایت ایرانسل چقدر دنگ و فنگ دارد. یا نمونهای دیگر، برای یکسال با همه دشواریها، جشن تولدهای ماهانه برای دانشجویان گروه برگزار میکردم؛ چیزی که در هیچ دانشگاه دیگری رایج نیست. اما چون احساس کردم دارد حاشیهساز میشود، از ادامهاش صرف نظر کردم. حالا باید پاسخگوی انتقادات (و نه گلایهها) باشم که «چرا یک دورهای برگزار شد و دیگر نمیشود؟». پاسخش میتواند در فایده و هزینه این برنامه خلاصه شود؛ آنقدر که برگزاری این برنامهها و جشنها برایم هزینه داشت، دستاوردی نداشت (که البته انتظار هیچ دستاوردی هم نمیتوانستم داشته باشم. اما به هرحال داشتم هزینه برای کاری میدادم که برخی آنرا داشتند به عنوان حق خودشان برداشت میکردند و اگر زمانی دیگر یارای ادامه آن نبود، این حق مسلم، دیگر قابل چشمپوشی هم نبود)
پینوشت: این نوشتار را پس از آن نوشتم که که امروز در پی پاسخگوییام به ایمیل یکی از دانشجویان، بلافاصله ایمیل دیگری از ایشان دریافت کردم که حاوی توهینهای برجستهای بود. کمی با خود اندیشیدم که چه تدبیری برای او به کار ببرم. بهتر این دیدم که با نوشتن این نوشتار، بخشی از ناراحتیام را در اینجا دفن کنم تا از قدرتی که میتواند پیامدهای مخربی برای آن دانشجو داشته باشد، سوءاستفاده نکرده باشم. اگرچه در عین حال دارم به تدبیرهایی میاندیشم که از رایج شدن اینگونه برخوردها در فضای گروه، جلوگیری کند.
امیدوارم همه غر غروها (و نه انتقادکنندگان) روزی خودشان در جایگاه مدیریت قرار بگیرند تا از درون گود به ماجرا بنگرند و فقط از دور دستی بر آتش نداشته باشند.
امیر هاشمی مقدم: