حرام او (Haram Ow)
حرام او (Haram Ow)
حرام او (Haram Ow) نام آبشاری است در 25 کیلومتری جاده ییلاقی
نور- بلده. مسیری که بیشتر به نام جاده «آبپری» شناخته میشود. این آبشار در کنار
جاده قرار دارد و به نظر میآید ارتفاع آن به واسطه ساخت جاده که همراه با تراشیدن
سنگهای کوه بوده، افزایش یافته است. ارتفاع این آبشار اکنون حدود 10 متر است. اگرچه
میزان آبی که از آن فرو میریزد کم آست، اما گلسنگهای زیبایی که روی سنگهای آن
روئیده، زیبایی خاصی برایش آفریده است. بیشتر اوقات میتوان بومیان نور و روستاهای
اطراف را دید که دارند قمقمههای 20 لیتری را از آب این آبشار پر میکنند؛ چرا که
معتقدند این آب دارای خواص درمانی است. او (Ow) در گویش طبری همان
آب است. اما درباره وجه تسمیه واژه «حرام»، دو دیدگاه بیان کردهاند: 1- حرام از
حرم و به معنای مقدس آمده. بنابراین این آب، مقدس است. 2- حرام آو یعنی آبی که
حرام میشود، چرا که به هدر میرود. بحث اصلی من به همین وجه تسمیه و دیدگاه مربوط
میشود؛ بنابراین خوانندگانی که میخواستند با این آبشار آشنا شوند، میتوانند از
مطالعه ادامه نوشتار، سر باز بزنند. اینجا وارد بحث حقوق حیوانات و محیط زیست میشوم.
ما انسانها هر آنچه را که خودمان ازش استفاده مستقیم نکنیم، حرام شده و به هدر رفته میدانیم. زمینی که در آن ساخت و ساز نکرده باشیم را بایر مینامیم؛ جانوری که خودش به مرگ طبیعی مرده باشد را حرام شده میدانیم؛ حیوانی که گوشتش مناسب خوردن برای آدمها نباشد را «حرام گوشت» میشناسیم؛ آبی که مورد استفادهمان قرار نگیرد را هرز و به هدررفته میپنداریم و... . جالب است بدانیم که همین آبشار «حرام او» دقیقاً در جایی قرار دارد که گونههای مختلف جانوری در کنارش میزییند؛ خرس، گراز، شوکا، شغال، گرگ، گوزن، پلنگ، روباه، کفتار و... . ما آدمها هیچ حقی برای اینها قائل نیستیم. تشنگی اینها برایمان بیمعناست. اصلاً به این نمیاندیشیم که آیا آنها هم ممکن است از تشنگی تلف شوند یا خیر. هر کجا سدی زدهایم هم به اینگونه مسائل نیندیشیدهایم. آخرین بار که سال 1387 به باتلاق گاوخونی رفته بودم، سردرگمی پرندگان مهاجر را به راحتی میشد دید. باتلاقی که اکنون دیگر هیچ آبی به خود نمیدید. یک جوی با عمق 12- 10 سانتیمتر و به پهنای 6-5 متر، همه آن چیزی بود که از این باتلاق به جای مانده. باتلاقی که زمانی محل زندگی گورخر، شیر و بسیاری از جانوران نادر دیگر بود. و البته محل زندگی پرندگان زیبایی چون درنا و پلیکان. به راستی چه بر سر اینها آوردهایم؟ و چه بر سرشان میآوریم؟ هر کجا آبی سراغ داریم، سریعاً برایش نقشه میکشیم. هر جا زمینی هست، آنرا تصاحب میکنیم. آنگاه جانورانی که تا پیش از این در همان زمین میزیستهاند را موذی، وحشی، هار، مزاحم، و در یک کلام، «مستحق کشته شدن» میدانیم. جنگلها را روز به روز از بین میبریم. جنگلهایی که خانه و کاشانه این جانوران است. آنگاه این زبان بستهها را که بیخانمان شده و سرگردان، میکشیم تا مبادا وارد زمینهایمان شوند؛ زمینهایی که به تازگی از چنگ آنها ستانده و صاحب شدهایم. گاهی در خبرها میخوانیم که یک قلاده پلنگ، وارد روستایی در فلان جا شده و یک یا چند نفر از اهالی را زخمی کرده است. آنگاه اهالی هم آنرا کشتهاند. همیشه با آدمیانی که بازیگر این حوادثند همذاتپنداری میکنیم؛ اما تاکنون شده که خود را هم به جای آن پلنگ بگذاریم؟ ببینیم چه شد که ریسک کرده و وارد روستا شده است؟ پلنگ جزو شکارچیان باهوش است که هرگز به سادگی خود را به انسان نشان نمیدهد. وقتی یک قلاده پلنگ وارد روستایی میشود، باید فهمید فاجعهای برایش رخ داده است. بیتردید آدمیان، غذای او را ازش ستاندهاند؛ و اکنون او در پی سیر کردن شکمش، ناچار به این کار شده است. ما هر آنچه از جانوران را که توانستیم، در انقلاب دامداری و کشاورزی، دستآموز کرده و از چرخه طبیعی غذایی سایر جانوران گوشتخوار خارج ساختیم. آن دستهای را هم که نتوانستیم اهلی کنیم، به شکارش میپردازیم. کمترین حقی هم برای جانورانی که از اینها تغذیه میکردند قائل نیستیم. گرگهایی که وارد گله گوسفندان میشوند را بیپروا میکشیم؛ حتی پیش از آنکه به گله نزدیک شوند؛ چرا که میدانیم به خاطر گرسنگیای که ما عاملش هستیم، این اتفاق رخ خواهد داد. خرسهایی که به کندوهای زنبور عسل میزنند را میکشیم تا چیزی از شیرینی عسلمان کم نشود. درباره هر یک از اینها میتوان مثنویهای هفتاد من نوشت. شما را به خدا اگر گمان میکنید اشتباه میکنم، یادآور شوید. در بخش نظرات و آن هم نه خصوصی. شاید سخن شما درست باشد. شاید هم من بتوانم پاسخی مناسب بدهم تا شما هم کمی بیشتر در این باره بیندیشید. باور کنید نمیتوانیم به سادگی از کنار این موضوع بگذریم. این میلیونها موجود زنده غیرآدمی هم به اندازه ما حق استفاده از کره زمین و منابع آن (اعم از آب، هوای سالم، گیاه، گوشت سایر جانوران و...) را دارند. این حق را به ناحق از ایشان نستانیم.
امیر هاشمی مقدم: