رودروایسی و ریاکاری

خسته شده­ام از بس سفرنامه نوشته­ام. خیلی سفرهای دیگر درون­استانی و برون­استانی رفته­ام که در نوبت­اند؛ اما وقتی این وبلاگ را با نام «شوخی با فرهنگ و اجتماع» راه انداختم، هدف عمده­ام پرداختن به مسائلی دیگر بود. ولی این روزها مرز شوخی و جدی اصلا معلوم نیست. برخی با هر کس و چیزی که دل­شان بخواهد شوخی می­کنند. جدی­ترین مسائل و مشکلات جامعه و مملکت را به شوخی می­گیرند. و از سوی دیگر یکی مانند من که به نظر خودم نباید به هیچ به حساب آیم، کافی است کوچکترین مطلبی را خواه به شوخی خواه به جدی بیان کنم. آن وقت است که باید به کلی شخصیت حقیقی و حقوقی پاسخگو باشم. دوستان هی می­گویند: «مدتی فیتیله را پایین بکش»؛ «حالا یه مدتی زیرآبی برو»؛ «چند وقتی غلاف کن» و خلاصه آنقدر از این حرف و حدیثها که خودم هم مانده­ام مگر چه می­کردم که باید چنین حرفهایی را بشنوم؟ یعنی اگر من پایین بکشم همه مسائل حل می­شود؟ خب خیالی نیست. ما پایین می­کشیم! البته این را مطمئنم که این دوستان خودشان هم به این مسئله واقف­اند؛ اما با شرایط و تحمل­ناپذیری­ها هم به خوبی آشنایند و فقط بدین خاطر است که دوستانه و مشفقانه پیشنهاد می­دهند.

بگذریم. این حکایت بی­ربط را بدون هیچ تعبیر و تفسیری می­نویسم. نتیجه­گیری و استنتاج و استنباط­اش با خود شما. تنها اشاره می­کنم که نام این مطلب به همین حکایت اشاره دارد.

هر روز جاده بین نور و چمستان را دست­کم یکبار و گاهی چندبار طی می­کنم. جاده­ای است فرعی که همیشه تیلر، تراکتور، نیسان و... در رفت و آمد اند. عبور با طمأنینه گاوها از وسط جاده و بدون توجه به خودروهای عبوری و بوقهای آنها هم خود حکایتی است. بهرحال فضای جاده بیشتر روستایی و متناسب است با جابجایی محصولات کشاورزی و دامی. چند شب پیش که داشتم از نور به سوی خانه می­رفتم، خانمی را دیدم که کنار جاده ایستاده است. تعجب کردم. نه از دیدن یک خانم در جاده؛ بلکه از دیدن آن خانم. در این جاده تاکنون خانمی با این سر و وضع ندیده بودم. حدس زدم که برای تن­فروشی کنار جاده ایستاده و منتظر مشتری است. حدود 500 متر جلوتر، کارواشی است که برای شستشوی خودرو ام همیشه نزد او می­روم. پیش از من، یک تاکسی خط نور-چمستان خودرو اش را شسته بود و داشت با صبر و حوصله آنرا خشک می­کرد. من هم خودرو ام را سپردم به صاحب کارواش تا آنرا بشوید و خودم هم رفتم نزدیک آن راننده تاکسی. سلام و علیکی کرده و سر صحبت را باز کردم. چند سالی است که در این مسیر کار می­کند. ازش درباره خانمهایی که کنار جاده­ها می­ایستند پرسیدم. با تعجب سوال کرد:   -چطور مگه؟     -هیچی؛ می­خوام بدونم توی این مسیر هم از اینجور خانمها هست یا نه؟      -خب از بودن که هست. زیاد هم هست. اما من سوارشون نمی­کنم. حتی اگه مسافر هم نداشته باشم. کثیفن. متنفرم ازشون. اگه از این خانمها می­خوای چرا اومدی توی این جاده؟ برو توی جاده­های شهری. مثه نخود ریخته توی خیابونا. اما از من بشنو نرو طرف­شون. مریضی میارن.     –نه. اما آخه من چند ماهه که توی این جاده میرم و میام، تا حالا ندیده بودم. اما امشب یکی دیدم، تعجب کردم.     تا این جمله را گفتم، چشمانش گرد شد. دست از کار کشید و برگشت با تعجب پرسید:    -توی این جاده؟!      -آره.      –کجاش؟      -کنار چراغ چشمک­زن «گندیاب» (روستایی در مسیر نور-چمستان).        –کِی؟      -همین الآن که داشتم میومدم.       –هنوز بودش؟      -وقتی من اومدم آره.     تا این را گفتم، دستمالی که دستش بود را انداخت توی ماشین، پولها را از توی جیبش درآورد و با عجله با کارواشی حساب کرد، نشست پشت فرمان و راه افتاد به طرف چراغ چشمک­زن گندیاب!

قصه ما به سر رسید؛ اما نمی­دونم اون آقاهه به اون خانمه رسید یا نه.

پی­نوشت: در نوشته­ای که به شیوه های گزینش همسر پرداخته بودم، ظاهرا برای برخی خوانندگان سوءتفاهم پیش آمده بود که من به دخترها به چشم دغل­باز و فریب­کار جنسی نگاه می­کنم. دوستانی که نوشته­های پیشین مرا در این­باره با دقت خوانده­اند به خوبی می­دانند که نظر من در این­باره چیست. و اینکه اتفاقا این مسئله را به عنوان عمده­ترین نابرابری جنسیتی می­بینم. همسو با خوانندگان منتقد، من هم معتقدم اگر تابو و محدودیتی در زمینه روابط جنسی وجود دارد، باید برای هر دو گروه جنسی باشد و اگر آزادی و اختیار و یا اغماض و چشم­پوشی­ای، باز هم باید برای هر دو گروه جنسی به یک میزان باشد. اما اگر حق مطلب را در نوشته پیشین ادا نکرده­ام صرفا بدین دلیل بود که در نوشته­های پیش از آن بطور مفصل بیان کرده بودم. با این وجود کوتاهی و قصور این سوءبرداشت بر عهده من است. پوزش می­خواهم.