دختر پاک: دختر پاستوریزه

از صبح، جنب و جوشی غیرطبیعی در محله حس می­شود. همین همسایه­های دور و بر خودم هستند. عصر از خانه خارج می­شوم و شب که باز می­گردم، متوجه می­شوم که باید جشن عقدی، عروسی­ای، یا چنین چیزی باشد. سرم را می­اندازم پایین که به سمت خانه بروم. سعید، تنها همسایه­ای که در این چند ماه، با هم سلام و علیک داشته­ایم (و شرح احوال او و چرایی نداشتن رابطه با همسایه­هایم را می­توانید در اینجا بخوانید)، جلویم سبز می­شود. و معرفی­ام می­کند به دیگر همسایه­ها. برای اولین بار با آنها سلام و احوالپرسی می­کنم. یک بشقاب برنج و مرغ، کمی سبزی و یک کاسه ماست می­دهند برای شام­ام. تشکر می­کنم و می­روم داخل خانه. غذا را می­خورم؛ ظرفهایش را می­شویم و می­روم که پس بدهم. باب گفتگو با همسایه­ها باز می­شود. امشب مراسم عقد دختر همسایه دیوار به دیوارمان است. و من دقیقا تا همین امشب نمی­دانستم که دختر دارد. همسایه روبرویی­اش هم می­گوید که دو شب پیش عقد دختر او بوده است که البته من در خانه نبودم و نفهمیدم. خدا را شکر، یکی دو بار دختر این یکی را دیده بودم. همین شخص، یعنی پدر دختری که دو شب پیش عقد کرده بود، بیش از سایرین هم­صحبتم شد. و واقعا از خلال گفتگو با او، خیلی چیزها دستگیرم شد. گاهی ما اصحاب علوم اجتماعی، شرایط و اوضاع جامعه را تنها در سر و مغز خودمان ترسیم و بر همان اساس هم نتیجه­گیری می­کنیم. دست­کم خود من، اطلاعات و داده­های دست اولی از شهر و شهرنشینان ندارم. وقتی در شهر باشم، ترجیح می­دهم در کنج عزلت، خودم را به کتاب و رایانه مشغول کنم. اما روستا که باشم، یا با این چوپان، گاوها را به چرا می­برم و یا با آن کشاورز، سرِ مزرعه و زمین، آبیاری و درو و... می­کنم. اما شهر را بیشتر از خلال آمار و ارقام روزنامه­ها و گزارشهای تک­نگاری این و آن می­شناسم. این امر، امشب برایم مسجل شد.

همین همسایه تازه آشنا می­گفت که خواستگار برای این دخترش را پسندیده بود که دخترش میادین مهم شهر را نمی­شناخت و نمی­دانست کجایند! و خواستگار هم از همین موضوع خیلی خوش­اش آمده بود! واقعا باورش برایم سخت است که او میادین مهم شهر محل تولد و زندگی­اش را بلد نباشد؛ شاید اینها اصطلاحا فیلم باشد. اما این را به خوبی می­دانم که اهل بیرون رفتن نبود. هر روز صبح زود، پدرش با ماشین او را به مدرسه می­برد و ظهرها هم دنبالش می­رفت و او را بر می­گرداند. با این وضع که من دیده بودم، گمان نمی­کنم در تمام عمرش حتی طول یک کوچه را هم به تنهایی پیموده باشد. و این زندانی بودن، افتخاری است برای پدرش. آنچنان در مدح چادری­ها و ذم بی­چادرها سخن بر زبان می­راند که لرزه بر اندامم می­افتد. یک لحظه همه افرادی که شاید به خانه­ام بیایند را در ذهنم مرور می­کنم تا غیرچادری­ای در میان­شان نباشد. حتما اگر روزی یک غیرچادری به خانه­ام بیاید، من هم مرتد می­شوم. نمی­خواهم بگویم با چادر مخالفم؛ اتفاقا هنوز چادری­ها در ذهنم جلوه­ای باشکوه­تر دارند و حس زیبایی­شناسی­ام بیشتر متوجه دختران چادری است –شاید به خاطر پس­زمینه زندگی در محیط مذهبی و سنتی؛ اما اینکه زن و دختر را لفافه­پیچ کنی و حتی برخی­شان چنان خود را مستور و پنهان کنند که به جز یک چشم، بقیه در زیر چادر باشد، کمی برایم غیرقابل درک است. انرژی هسته­ای را هم اینگونه پنهان نمی­کنند. مثل همان قدیم­هاست که باید از پشت در، انگشت­شان را در دهان بگذارند و با مرد غریبه حرف بزنند. واقعا دختر امروزی که این همه دور از اجتماع نگاه داشته می­شود، فردا چگونه وارد عرصه اجتماعی زندگی خواهد شد؟ وی به محض پیدا کردن موقعیتی کمی آزادانه­تر، یا با انفجار عقده­هایش روبرو خواهد شد؛ یا آنکه انزوا و گوشه­نشینی را برخواهد گزید. کم نیستند دخترانی که در خانواده­های مذهبی تحت کنترل شدید خانواده بزرگ می­شوند؛ اما به محض به دست آوردن فرصت، تلافی یک عمر را در می­آورند. همین است که خیلی از خانواده­های سنتی از قبولی دختران­شان در دانشگاهها نگرانند. این دسته از دختران که در محیطهای بسته پرورش یافته­اند، بحران­زاتر هستند. بدین معنی که کوچکترین اعمال عادی آنها نیز می­تواند مایه تنش و بحران در خانواده شود. فرض بگیرید پسری در خیابان به چنین دختری برخورد کند و از او، بدون هیچ غرضی، ساعت بپرسد. اگر پدر این دختر شاهد چنین صحنه­ای باشد، واویلا. البته قصد من از این نوشته چیز دیگری است. یقینا هر کسی می­تواند دیدگاه شخصی خودش را در این­باره داشته باشد. آنچه باعث نگارش این مطلب شد، بحث تغییرات اجتماعی در ایران است. جامعه­شناسان و فرهنگ­شناسان مدام از تغییر جامعه ایران سخن می­گویند. در حالی که به نظر می­آید در این سخنان، بخش بزرگی از جامعه نادیده گرفته می­شود. بخشی که هنوز و همچنان بر سر ارزشهای سنتی پافشاری می­کنند. یقینا وجود همین بخش، عمده­ترین مشکل در راه دگرگونی­های اجتماعی است. و همین افرادند که به یک جرقه کوچک می­توان تحریک­شان کرد و همه برنامه­ریزی­های چند ماهه و چند ساله برای دگرگونی­ها را به هم ریخت. این بخش را تنها نباید در میان خانواده شهدا، روحانیون و... جستجو کرد. همسایگان من، هرگز ظاهرشان نشان از اندیشه­هایی این چنین ندارد. اما به گمانم با یک روحانی خیلی بهتر بتوان در این­باره گفتگو کرد تا با چنین افرادی. روحانیون دست­کم بطور ظاهری یاد گرفته­اند اهل بحث و مجادله باشند؛ اما اینان خیر. همانگونه که من هم در گفتگو با همسایه­ها، تنها شنونده­ای بودم که با چشمان حیرت­زده، هر جمله­ای که می­شنیدم، تلنگری بود برای فروریختن بسیاری از پیش­فرض­هایم.