زیبایی و استخدام
زیبایی و استخدام
در حالیکه همه امور به کشیده شدن من واسه جذب در دانشگاههای مازندران منتهی میشد، پدر و مادرم هم بطور موازی تلاش میکردن تا من رو در اصفهان ماندگار کنن. من هم برای اینکه بهشون ثابت کنم برای نظرشون اهمیت قائلم، چند روز پیش از تعطیلات نوروز گذشته، به چند اداره و سازمان دولتی در اصفهان سر زدم و رزومه مدارک و کارهای پژوهشیام رو ارائه دادم. خب، نتیجه قابل پیشبینی بود، دوره، دوره رشتههای فنیه. خبری نشد تا اواسط اردیبهشت ماه. یه خانم از اداره میراث فرهنگی تماس گرفت و گفت برای بخش «میراث معنوی» که به تازگی فعال شده، نیاز به یک نیروی دائمی با مدرک کارشناسی ارشد مردمشناسی دارن. از اونجایی که روزمه من رو خونده و خوشش اومده، من برای این سمت انتخاب شدم. و پیشنهاد داد که هر چه سریعتر برم و قرارداد رو امضا کنم. من دقیقا همون موقع داشتم وسیلههام رو جمع میکردم که برم آمل و دانشجوها رو واسه اردوی درس انسانشناسی فرهنگی، بیارم به ورزنه اصفهان. بنابراین به اون خانم گفتم اگه میشه صبر کنن تا برم و برگردم. اما قبول نکرد. گفت نیاز مبرم دارن و پیشنهاد داد لااقل برم قرارداد رو امضا کنم تا خیالشون راحت بشه. بعد از برگشتنم از اردو میتونم کارم رو شروع کنم. براش توضیح دادم که بیشتر از یکماه تا پایان ترم مونده و من هر هفته در دانشگاههای مازندران تدریس دارم. گفت این مدت رو ایرادی نداره. باز براش توضیح دادم که من کارم در دانشگاه داره جور میشه؛ بنابراین آیا میتونم از دائمی بودن کار در اداره میراث مطمئن باشم یا خیر. و ایشون توضیح داد که بخش میراث معنوی، یک کارشناس ارشد دائم میخواد و هیچ دلیلی وجود نداره که من رو بعد از مدتی بیرون کنن. بهرحال و بهر ترتیبی که بود من رو متقاعد کرد که برای بستن قرارداد، همون روز برم اداره. من هم علیرغم کارهای زیادی که برای انجام دادن داشتم، قبول کردم و رفتم. وقتی به اونجا رسیدم، خانم مذکور رو پیدا کردم و خودم رو بهش معرفی کردم. احساس کردم وا رفت. اینکه چرا وا رفت رو بعدها فهمیدم. یعنی همین حدسی که این مطلب رو براش نوشتم. من رو پیش رییس اون بخش اداره برد که یه مهندس جوان بود. قبلا همدیگه رو ملاقات کرده بودیم و من رو تا حدودی میشناخت. از رزومه پر و پیمون من هم خوشش اومده بود و ظاهرا هم ایشون خانم مذکور رو تشویق کرده بود که با من تماس بگیره. حرفهام رو دوباره برای آقای مهندس تکرار کردم که اگه من بیام با این شرایط کار خواهم کرد. و اون هم من رو مطمئن کرد که کارم اونجا همیشگی خواهد بود. و به خانم مذکور گفت که قرارداد رو بیاره واسه امضاء. اما خانمی که تا یک ساعت پیش از پشت تلفن فشار رو گذاشته بود پشت من واسه رفتن به اداره و امضا قرارداد، یه دفعه از این رو به اون رو شد و به مهندس گفت: «اجازه بدین ایشون برن اردو و برگردن، بعد قرارداد رو باهاشون میبندیم که از همون موقع شروع کنن». من خیلی تعجب کردم، اما پیش خودم هم فکر میکردم شاید این راهکار بهتری باشه. فارغ از اینکه چه پیش خواهد آمد. بهرحال، خداحافظی کردم و اومدم بیرون. بچهها رو بردم اردو و برگشتم. چند روزی منتظر تلفن اداره بودم. قول داده بودن تماس بگیرن. اما خبری نشد. خودم پیگیری کردم. همون خانم با لحن نه چندان دوستانهای تذکر داد که هر وقت لازم بشه خودشون تماس میگیرن. تعجب کردم. نمیفهمیدم چی شده. باز هم گذشت و گذشت. و در این میون، پدر و مادرم توی دلشون قند آب میکردن که بالاخره من ماندگار اصفهان شدم. و مرتب بهم یادآوری میکردن. ناچار شدم خودم رفتم به اداره و یه راست سراغ آقای مهندس. ایشون خاطر جمعام کرد که مشکلی نیست و من رو همچنان نیاز دارن. اما پروندهام! دست همون خانمه و باید مراحلش رو طی کنه. قرار شد چند روز بعد باهاش تماس بگیرم. چند روز گذشت و من با مهندس تماس گرفتم. گوشی رو نگه داشت و کمی با خانم مذکور صحبت کرد. و بعد برام توضیح داد که ظاهرا نیاز چندان مبرمی به نیروی دائمی برای این بخش نیست. و من میتونم همکاریام رو با اداره میراث فرهنگی در قالب طرحهای پژوهشی ادامه بدهم. و البته یه کارشناس برای تایید و تصویب طرحهای مردمشناختی نیاز دارن که من رو انتخاب کردن و فقط توی جلسات ماهانه باید شرکت کنم. شاخ در اورده بودم که چی شد! چند روز بعد که دوباره با مهندس تماس گرفتم برای پیگیری همون نقش کارشناس و طرحهای پژوهشی، قرار شد مسئله رو با همون خانم پیگیری کنم. حدسم درست از آب در اومد. اون خانم میگفت که به چنین کارشناسی نیاز ندارن! اما طرح پژوهشی میتونم انجام بدم. خب خدا رو شکر. بالاخره یکیاش رو رضایت داد و بله رو گفت. طرحهایی که خودشون پیشنهاد داده بودن رو بررسی و یکیاش رو انتخاب کردم. سر موعد، پروپوزال رو نوشتم و تحویل دادم. پروپوزالهای اینجور طرحها، عموما در حد سه-چهار صفحه نوشته میشه. من یه پروپوزال هفده صفحهای نوشتم و تحویل مهندس دادم. مبلغش رو پنج میلیون و سیصد هزار تومن پیشنهاد کرده بودم. مهندس همون موقع نگاهی بهش انداخت و به قول خودش، با توجه به کارهایی که قرار بود انجام بدم، قیمت منصفانهای بود. قرار شد خبرم کنن. دو-سه هفتهای گذشت و خودم دوباره تماس گرفتم. مهندس دوباره گوشی رو داد به همون خانم تا کارم رو پیگیری کنه. حدسش رو زدم که پس ول معطل! تا گوشی رو گرفت گفت: «آقای مقدم من پروپوزال شما رو خوندم. خیلی کم نوشته بودین. نگفتین میخواهید چیکار کنید». خونم از این حرفش به جوش اومد. اما خودم رو کنترل کردم. گفتم: «من پروپوزال هفده صفحهای و کامل تحویل دادم. چی باید توش مینوشتم که ننوشتم؟». و ایشون تازه اعتراف کرد که هنوز وقت نکرده بخونه و فقط یه نگاهی بهش انداخته. اما دوباره گفت که قیمتش بالاست و باید با مهندس صحبت کنه. خودم میشنیدم که مهندس میگفت قیمتش خوبه. و اون خانم بالاخره رضا داد. اما دو هفته دیگه تماس گرفت و گفت که فکر کرده من رقم رو به ریال نوشتهام. اما حالا فهمیده به تومن بوده و این قیمت حیلی بالاست. و طرحهای دیگه حداکثر با سه میلیون تومن انجام شدن. کارهای دیگهشون رو دیده بودم. سه میلیون تومن واسه نگارش یه تحقیق 21 صفحهای. در حالیکه من پروپوزالم تقریبا چنین حجمی داشت و تا حالا تحقیق کمتر از صد صفحه ننوشتم. بهرحال دوباره رفتم میراث و یه بازبینی توی کارهایی که قرار بود انجام بدم، کردم و بعضی کارها (از جمله بخش آماری و کمی که از نظر اون خانم ضروری نبود) رو حذف کردم و قیمت رو رسوندم به 3 میلیون تومن. و قرار شد که باهام تماس بگیره. و حالا حالا من منتظرم.
چی شد خانمی که با اون همه اصرار من رو به اداره کشوند تا قرارداد کاری ببندیم، در عرض یک ساعت پشیمون شد؟ غیر از اینکه ظاهر و قیافه من رو دیده بود؟ خدایا! ازت خواهش میکنم دیگه قیافه هیچکسی رو مثه بچه گنجیشک خلق نکن! و الا من حالا کارمند میراث بودم و خیال پدر و مادرم هم راحت بود. البته یکی از مسئولین رده بالای سازمان میراث تهران که از دوستامه، اعتقاد داره که شاید وقتی دیده نیروی جوونی هستم و پر انرژی، ترسیده جاش رو توی اداره بگیرم. اما با توجه به اینکه قبلا رزومهام رو خونده بود و سنام رو میدونست، این فرض رو نمیپذیرم. یه خانم سی و خردهای ساله که الحمدلله خودش هم قیافهای نداره (تعصب رو بذارم کنار، توی دخترهای اصفهانی تک و توک و بطور استثنایی میشه خوشکل گیر اورد)، دنبال چجور همکاری میگشت که در عرض کمتر از یکساعت، نظرش درباره من عوض شد؟ والله اعلم! این ماجرا عکس قضیه استخدام خانمهاست که همیشه برد و پبروزی با خانمهای جوان و زیباست. چه قصد سوءاستفاده از اونها وجود داشته باشه و چه نداشته باشه. همینه که میبینیم در آگهیها، به «خانمی با ظاهر آراسته» اشاره میشه. البته درباره مردها هم همین قضیه صدق میکنه. بهترین نمونهاش در خدمت سربازیه که همیشه منشی «جناب سرهنگ»ها، سربازهای ریزنقش، سفید، تپل و خوشکلن.این فکر و فرض من، فقط ناشی از تحلیل جنسیه. البته من این مشکل رو محدود به اون خانم نمی بینم. مشکل اجتماعیه که خودش رو در قالب مسائل شخصیتی و روانی نشون میده. تلاش می کنم در یکی از پستهاُ مطلبی تئوریک در این باره بنویسم. اگرچه باید همینجا هم اشاره ای می کردم. اما دیگه نمی خوام مطالبم زیادتر از این طولانی نشه. و البته شاید واقعا چیزی دیگه در میونه. شما غیر از این فکر میکنین؟
امیر هاشمی مقدم: