زندگی خوابگاهی

(این نوشته در نخستین شماره از نشریه دانشجویان مدیریت جهانگردی و هتلداری منتشر شد.)

دوستان انجمن علمی گروه مدیریت جهانگردی و هتلداری از من خواستند که متنی برای «ترم­نامه»شان بنویسم. برای این شماره­اش قرار است درباره خوابگاه و زندگی خوابگاهی بنویسند. به من هم پیشنهاد شد نوشته­ام در همین­باره باشد. می­دانید؛ وقتی قرار باشد از زندگی خوابگاهی­ات بنویسی، پای خیلی مسائل خصوصی هم به میان می­آید. و البته برای من، قلم­فرسایی درباره زندگی خصوصی­ام سالهاست که بر روی وبلاگم جریان دارد. اما وقتی پای یک نشریه دانشجویی و مرتبط با دانشگاه به میان بیاید، درباره خودت و زندگی­ات آسان نوشتن، سخت است. با این وجود تلاشم را می­کنم.

بهتر است از اولین سال ورودم به دانشگاه و شرایط اسکان بنویسم. اولین سالی که در دانشگاه (مازندران. رشته علوم اجتماعی، گرایش مردم­شناسی) پذیرفته شدم، خانواده­ام بنا به شرایط نامساعد مالی، زیاد موافق به ادامه تحصیلم نبودند. دست بالا می­خواستند در دانشگاه پیام­نور نزدیک خانه­مان درس بخوانم و در کنارش، کاری درآمدزا هم انجام دهم. بالاخره موافقت کردند ماهی 15 هزار تومان بهم بدهند و من می­بایست با همین پول، همه مخارجم را بگذرانم. با یک حساب سرانگشتی دیدم می­توانم زندگی دانشجویی بخور و نمیری با همین پول داشته باشم. اما روز اول که به دانشگاه رفتم، متوجه شدم به ورودی­های جدید خوابگاه تعلق نمی­گیرد. و این یعنی فاجعه. در شهر دانشگاهی و توریستی بابلسر، قیمت اجاره­خانه­ها سر به فلک می­کشید. چند پلاژ ساحلی بود که اتاقهای­شان را در طول ترم به دانشجویان اجاره می­دادند، به شرط آنکه در ایام نوروز و تابستان، اتاقها را تخلیه کنند. اتاقهای تقریبا 6 متری (3x2) که به دو نفر اجاره داده می­شد به بهای ماهی 24 هزار تومان. یعنی هر نفر ماهی 12 هزار تومان. نفری 50 هزار تومان هم پول پیش می­گرفتند. اما یکی از پلاژها (پلاژ لنگر) که وضعیت بسیار نامناسبی داشت، اتاقهایش را ماهی 18 هزار تومان و بدون پول پیش اجاره می­داد. و این بهترین گزینه برای من بود. اتاقهای این پلاژ فاقد بخاری برای زمستان، و خود پلاژ هم فاقد آشپزخانه، یخچال، تلفن و... بود. من با پسری اهل قم به نام عیسی هم­اتاق شدم. که دو روز بعد، گریخت و رفت. مانند ساکنان دیگر اتاقهای این پلاژ که یکی­یکی فرار کردند. این پلاز پاتوق عده­ای اراذل و اوباش شده بود که شبها دور هم جمع می­شدند و پس از مراسم باشکوه عرق­خوری، مست کرده، یا با هم دعوا می­کردند و هر شب یکی­شان از توی شیشه­های پنجره پرت می­شد بیرون، یا آنکه می­آمدند توی محوطه پلاژ و کارهای ناشایست می­کردند. ما چند جوجه جدیدالورود در اینگونه موارد، در اتاقها را قفل کرده و جیک نمی­زدیم. بیشتر اوقات نیازی به خاموش کردن چراغ اتاق نبود؛ چه اینکه به دلیل عدم پرداخت قبض، برق را قطع می­کردند. و چون آب لوله­ها از چاه توسط پمپ برقی تأمین می­شد، آب هم نداشتیم. چند باری به معاونت فرهنگی دانشگاه که این پلاژ را به ما معرفی کرده بود رفته و شکایت کردیم. اما هر بار یک جوری پیچاندندمان. بیش از این هم نمی­توانستیم پافشاری کنیم. اگر پلاژ تعطیل می­شد، با این میزان اجاره، نمی­توانستم به جایی دیگر بروم. چون حمامش نفتی بود و همیشه خدا هم یک قطره نفت توی پلاژ گیر نمی­آمد، برای حمام می­رفتم به اتاق یکی از همکلاسی­هایم در پلاژ کناری. در آغاز ترم دوم، دیگر همه بچه­ها رفته بودند. من ماندم و خودم. رضا تهرانی که سردسته اراذل بود و هیچکس نمی­دانست این بابا چه کاره است و از کجا به اینجا آمده، کلید در پلاژ را به من داده بود تا هنگامی که غیبش می­زند، شبها در را بسته و صبحها باز کنم. گاهی شبها که در قفل بود، اراذل خودشان از روی در می­آمدند داخل، توی اتاقهایی که در و پیکر نداشت، عرق­شان را می­خوردند، عربده­کشی­هاشان که تمام می­شد، دوباره از روی دیوار می­رفتند. یک بار هم یک دختر چاق و چله را از روی دیوار آوردند داخل. بیچاره با چه زجر و عذابی توانست بیاید. گاهی اوقات رضا تهرانی بدجوری از من بیگاری می­کشید. مثلا از خواب بیدارم می­کرد و مجبور می­شدم زباله­ها را ببرم سر کوچه. نمی­دانید در آن لحظات چه احساسی داشتم. اگر کارد بهم می­زدی، خونم در نمی­آمد. اما چاره­ای نبود. درختان و بوته­های کف حیاط خاکی پلاژ را کسی هرس نمی­کرد و بنابراین شبهایش، مانند جنگل می­مانست. یکبار شب هنگام افتادم توی یک چاله. تا صبح تک و تنها توی اتاق نالیدم. اما کسی نبود که به دادم برسد. صبح رفتم بیمارستان و به خاطر آسیب­دیدگی تاندوم قوزک، پایم را گچ گرفتند. البته بد نشد؛ هفتاد و پنج هزار تومان وام پزشکی برایش گرفتم. حدود بیست هزار تومانش را خرج پایم کردم و بقیه رفت توی حساب ذخیره ارزی. خب، با 15 هزار تومان در یک ماه به سختی می­شد زندگی کرد. 9 هزار تومانش که قلمبه می­رفت برای اجاره­خانه تا خرج عرق­خوری­ها شود. پول ژتون و کتابها هم به کنار. از لباس هم خبری نبود. هیچ یادم نمی­رود اولین روزی که رفتم دانشگاه، کفشهایم یک جفت صندل بود که دامادمان دیگر نمی­پوشید؛ و خواهرم داده بودشان به من. کف هر دو تایش کاملا از وسط جدا شده بود و با یک کفی لاستیکی قلمبه، آنرا به هم وصل کرده بودم. بیشتر مسیرم را هم ناچار بودم پیاده بروم. و پا دردی که شبها خواب را از چشمانم می­ربود. البته حسام، همان همکلاسی­ام در پلاژ کناری، که تنها همکلاسی­ای بود که باهاش دوست بودم و دوستی­مان همچنان ادامه دارد، شرایطم را می­دانست و هر وقت که بدجوری به پیسی می­خوردم، به دادم می­رسید. معلم بود و دستش به دهانش می­رسید. خیلی حق به گردنم دارد. چون سن­اش 8 سال بیشتر از من و سایر همکلاسی­ها بود، آدم سر سنگینی بود و دوستی­مان به همین خاطر پا گرفت. با هم می­رفتیم دانشگاه؛ با هم می­رفتیم خوابگاه برای غذا خوردن (که تقریبا یک کیلومتر با پلاژمان فاصله داشت). و گاهی هم پنجشنبه – جمعه­ها که فقط دو وعده غذا می­شد از سلف سرویس خوابگاه گرفت، برای بقیه وعده­ها غذایش را بر می­داشت و می­آمد پلاژ پیش من تا با هم بخوریم. یا آنکه مرا به زور می­برد پیش خودش. خب، برنامه این دو روز تعطیلی من به این صورت بود که یک وعده از غذای دریافتی را برای سه وعده غذای روز پنجشنبه، و یک وعده دیگر را به جای سه وعده روز جمعه می­خوردم. روزهایی هم که تعطیل بود، فرقی نداشت که تعطیلی­اش برای عزا باشد یا جشن. من عزای غذایم را می­گرفتم.

وقتی نیمسال دوم نیز به پایان رسید و بار و بنه­ام را بستم که از پلاژ بروم، گویی دنیا را بهم داده بودند. حالا هر وقت گذرم به بابلسر بیفتد، حتما سری به آن پلاژ لعنتی می­زنم.

...

راستش حالا که برگشتم تا متن را یکبار بازخوانی و ویرایش کنم، دیدم رنج­نامه­ای شده است برای خودش. اگرچه هنگام نوشتن، خاطرات بسیاری دیگر نیز یکی یکی جلوی چشمم زنده می­شوند. اما ترجیح می­دهم بیش از این در این­باره ننویسم. از اول هم که شروع کردم به نوشتن، فکرش را نمی­کردم به این ننه من غریبم بازی­ها برسد. دکتر فاضلی بعدها کمی با وضعیت مالی­ام آشنا شد. و لابد یکی از دلایلی که مرا توی طرح­های پژوهشی­اش وارد می­کرد، همین بود. اگرچه پیش از آن نیز خودم کار دانشجویی زیاد انجام می دادم تا بتوانم از عهده مخارجم برآیم. دکتر فاضلی یکبار می­گفت: «تو در آینده می­توانی ادعا کنی که دود چراغ خورده­ای».