اندر احوالات آوردن دختر به خانه

همه ساکنین توی حیاط آپارتمان جمع شده­اند. دور یک جوانک که مثل گنجشک دارد می­لرزد. یکی از اهالی که بیش از 50 سال سن دارد، مرتب با دست محکم می­زند توی سینه­اش؛ یا روی شانه­اش. و جوان هم سرش را انداخته پایین و فقط می­لرزد. «مگه تو خودت ناموس نداری؟ دختر میاری اینجا؟ روز اول بهت گفتیم ...». پسرک، دانشجوست. ترم اولی. یکی از دوستانش می­خواسته دوست دخترش را بیاورد خانه او. و آورده. اما یکی از ساکنین دید. بلافاصله رفته و بقیه را خبر کرده. و بعد هم لشکرکشی کرده­اند دم در واحد پسر دانشجو. پسر اول کتمان می­کند که دختری به خانه­اش آمده باشد. ساکنین می­خواهند بروند داخل خانه­اش. اجازه نمی­دهد و می­گوید که بروند دم در واحد مدیر ساختمان. همین­که می­روند به طبقه پایینی که واحد مدیر ساختمان آنجاست، پسر و دختری که در خانه­اش پنهان شده­اند، از خانه خارج شده و با آسانسور می­روند به پارکینگ. بعد هم فرار می­کنند. در حالی که خودرو پرایدشان را فرصت نمی­کنند از پارکینگ خارج کنند. گویا در حین فرار، همین آقای میانسال، خودش را به آنها می­رساند و یکی یک کشیده به­شان می­زند. نمی­دانم. خودش می­گفت. اما ازش بعید نبود. بعد هم پسری که ساکن آپارتمان است گیر می­افتد. و حالا مانند گنجشک، افتاده وسط کسانی که هر کدام­شان یک چیزی بهش می­گویند. مرد میانسال، بیش از سایرین آتش­اش تند است. هی می­خواهد حمله کند به جوانک. ایستاده­اند دور پسرک، و نه تنها او را، که دارند همه دانشجوها را به لجن می­کشند. که «شما دانشجوها چنین هستید و چنان». یکی­شان که متوجه حضور من می­شود، به من اشاره می­کند و می­گوید: «این هم دانشجوئه. کسی اصلاً نمی­دونه کی میاد، کی میره. سرش به کار خودشه. چرا هیشکی به این گیر نمیده؟». حالم از این به اصطلاح تعریف و تمجیدش به هم می­خورد. ساکنین آپارتمان گمان می­کنند من دانشجو ام. هیچ وقت و هیچ کجا خودم را به عنوان استاد معرفی نمی­کنم. اولین شبی که به این آپارتمان آمده بودم و شنیده بودند که یک دانشجو امده، آمدند به سراغم و کلی خط و نشان کشیدند که دختر نیاورم! خدای من! اصلاً نه حرفی از نظافت ساختمان زدند، نه از همکاری بین ساکنین واحدها، نه از مشکلات و مسائل آپارتمان. یک­راست رفتند سراغ دختر و اینکه اگر دختر بیاورم، چه کارم می­کنند. پاسخی به­شان ندادم. روزها و ماههای اول، مراقبم بودند. کم­کم حساسیتها فروکش کرد. تا جائی که چند شب پیش که جلسه مالکین واحدهای آپارتمان بود و طبیعتاً مستأجرها را شامل نمی­شود، تنها مستأجری که دعوت کردند، من بودم. با هیچکدام از ساکنین، رفت و آمد ندارم. یا یکی دو تاشان در حد سلام و علیک خیلی رسمی و کوتاه. از جمله با مدیر ساختمان. منطقی­تر از برخی ساکنین دیگر به نظر می­رسد. امشب هم احساس کردم که او، کمتر از سایرین آتش­اش تند است. به کناری کشیدمش و خواهش کردم که قضیه را یک­جوری خودش جمع کند که آبروی پسرک بیش از این نرود. می­خواستند ضمن آنکه به پلیس تحویلش می­دهند و خودرو را هم توقیف می­کنند، به پدرش هم زنگ بزنند و فردا هم بروند دانشگاهی که درس می­خواند. مدیر هم چندان بدش نمی­آمد ماجرا را با کمترین سر و صدا، جمع کند. اما آتش برخی ساکنین، به ویژه آن مرد میانسال، خیلی تند بود. وقتی دیدم اینگونه است، پیشنهاد دادم زنگ بزنند به نیروی انتظامی، بیاید و خودش تکلیف را روشن کند. می­خواستند هزار بلا به سرش بیاورند، و آخر سر هم به نیروی انتظامی تحویلش بدهند. خودمان شده­ایم قانون­گذار، مفسر قانون، و مجری آن. به برخی ساکنین که تا حالا باهاشان حرف نزده بودم گفتم که اگر قانون را قبول دارند، زنگ بزنند به نیروی انتظامی و اجازه بدهند مجری قانون، هرگونه که قانون تعیین کرده است عمل نماید. اینجوری دست­کم سر و کار آن جوانک با یک مرجع مشخص بود و هر کسی برایش یک کارد، تیز نمی­کرد. مدیر ساختمان هم کم­کم داشت از تندروی­های مرد میانسال، کلافه می­شد. مدیر و دیگر ساکنین به این تفاهم رسیده بودند که با صاحبخانه واحد آن دانشجو تماس گرفته و ماجرا را تعریف کنند؛ از پسرک هم بخواهند آپارتمان را ترک کند. اما مرد میانسال مثل اینکه تا خون جوان را نریزد، راضی نمی­شد. لابلای صحبتها متوجه شدم شخصی که اول از همه از ماجرا خبردار شده و رفته بقیه را خبردار کرده، توی دانشگاه­ها درس می­دهد. رفتم به سراغش و شروع کردم به صحبت کردن. پرسیدم که آیا گمان نمی­کرد اگر خودش بدون سر و صدا می­رفت دم در واحد آن دانشجو و بهش تذکر می­داد که هرچه سریعتر آن دختر را از آپارتمان خارج کنند، بهتر بود؟ اما پاسخ داد که «توی این آپارتمان، زن و بچه ما دارد زندگی می­کند. برای دفاع از ناموس­مان باید با اینجور بی­بند و باریها مقابله کنیم». نمی­دانم والا، بالاخره هر کسی یک طرز تفکری دارد. ولو آنکه توی دانشگاه هم درس بدهد. خیلی دوست داشتم ازش بپرسم آیا کسی که دوست دختر دارد، برای زنان خطرناک­تر! است یا آنکه کسی را توی زندگی­اش ندارد؟ (در اینجا باید یک حرف خصوصی به خداوند عزیزم بزنم. خدا جان! خواهش می­کنم هر کسی که دوست دختر یا دوست پسر داره رو بنداز توی آتیش هزار درجه. این رو گفتم که زبونم لال فکر نکنی من از اون بنده­هات هستم که دوست دختر دارم). بعد دیدم چه سوال مزخرفی است. آنگاه آن آقا می­توانست مدعی شود که من دین و ایمان ندارم. و حالا بیا و درستش کن. نمی­دانم؛ احتمالا اشتباه می­کنم. بله، صد در صد من اشتباه می­کنم. خوب شد این سوال را نپرسیدم.

بالاخره اهالی آپارتمان با مرد میانسال کلی صحبت کردند تا کمی آرامتر شد. پسرک هم تعهد کتبی نوشت که دیگر از این غلط­ها نکند. ساکنین هم هی برای اینکه آتش آن مرد میانسال را سرد کنند، می­گفتند: «حالا یه گهی خورده و خودش قبول داره» و خطاب به پسرک می­گفتند: «دیگه از این گه­ها توی زندگی­ات نخور». پسرک هم تنها می­گفت: «چشم. غلط کردم. غلط کردم» و اشک از چشمانش فرو می­ریخت. کلی که شخصیت­اش را له و لورده کردند و بعدش هم منت رویش گذاشتند، فرستادندش برود توی واحدش تا فردا تماس بگیرند با صاحبخانه­اش که بیاید و خانه­اش را تخلیه کند. خودشان هم خوشحال بودند که درسی به جوان داده­اند که دیگر به طرف این اشتباهات نرود. من هم آمده­ام به واحد خودم. و دارم به این می­اندیشم که این گندی که به شخصیت­اش زدند، فردا در کدام عمل آن جوان، بروز کرده و خودش را نشان خواهد داد؟ و آیا این جوان، اکنون از این کار خود واقعاً پشیمان شده؛ یا آنکه تنها به خاطر ترس است که دیگر طرف این کارها نمی­رود؟ [البته اگر دیگر نرود]. بارها توی کلاسها توضیح داده­ام که جامعه ایران بدجوری بین دو وضعیت «گزلشافت» و «گماینشافت» گیر افتاده است. این اصطلاحات را تونیس، جامعه­شناس آلمانی ابداع کرد. گماینشافت به اجتماعات سنتی گفته می­شود که روابط رو در رو دارند؛ فاصله افراد از هم بسیار اندک است؛ از وضع هم خبر دارند و به امور هم رسیدگی می­کنند. تا یکی دو قرن پیش، بیشتر اجتماعات بشری اینگونه بوده­اند. اما با گسترش فرهنگ شهرنشینی و حضور افرادی از اقوام و گروههای مختلف در کنار یکدیگر، و به­ویژه با رشد فرهنگ آپارتمان­نشینی، شاهد جابجایی از اجتماع به سوی جامعه بودیم. جامعه­ای که انسانها اگرچه در کنار هم، اما بی­خبر از یکدیگر، سرشان به کار خودشان است. روابط بسیار رسمی است و کسی به امور دیگری سرکشی نکرده و دخالت نمی­کند. چنین جامعه­ای را گزلشافت می­گویند. ما در گذار از سنت به مدرنیته، بین این دو گیر افتاده­ایم. دیگر از آن صمیمیت اجتماعات سنتی خبری نیست. روابط سرد و نسبتا رسمی است؛ اما تا دل­تان بخواهد توی کار هم دخالت می­کنیم. توی همین آپارتمان، اگر این پسرک دانشجو جانش در می­آمد، کسی کاری به کارش نداشت. اگر توی واحدش می­مرد، کسی سراغی ازش نمی­گرفت که چرا مدتی ازش خبری نیست؟ مگر آنکه بوی گند لاشه­اش بلند شود. سلام و علیک کردن همسایه­ها با هم ندرتاً اتفاق می­افتد. اما اینکه با چه کسی می­رود و با چه کسی می­آید، برای­شان مهم است. مهم که نیست؛ در واقع به نظرم بیشتر یک نوع سرگرمی است. ضمن آنکه خودشان هم بی­تردید دوست ندارند کسی توی زندگی­شان سرک بکشد. راستی برایم پرسشی پیش آمده: چند نفر از خود همین­ها که امشب حرف از ناموس و اخلاق و... می­زدند، در دوره جوانی اهل این حرفها نبوده­اند؟ دیگر نمی­خواهم حرف از اکنون­شان که متأهل­اند بزنم؛ و الا پژوهشهای رسمی و غیررسمی انجام شده، و از همه مهمتر، دیده­ها و شنیده­های خودمان [و احتمالا خودتان] گواه بر چیز دیگری است.