اصفهان: شهر محدودیتهای اجتماعی

دیشب از سفر چند روزه به استانهای یزد و کرمان برگشتم. به ترتیب، زیارتگاه زرتشتیان در شمس­آباد، اردکان، یزد، رفسنجان، کرمان، منطقه باستانی شهداد، شهر شهداد، کلوتهای بیابانی شهداد، گندم بریان (یکی از گرمترین مناطق روی کره زمین)، سیرچ، ماهان، بم، جیرفت، و میمند را گشتم. تلاشم اینست که توصیف سفرنامه­ای همه­شان را بنویسم. اما توی این گردش، چند نکته کلی دستگیرم شد که چکیده­شان را در اینجا می­خوانید.

وقتی دوستان می­فهمند از یک گردش برگشته­ام، پیشنهاد می­دهند که آنها را نیز در گردشهایم شریک کنم. پیشنهاد سخاوتمندانه­ای است. این را جدی می­گویم. اما خب، تنهایی به گردش رفتن، حس و حال دیگری دارد. چند ماه پیش، مجنون (همو که درباره ازدواجش در روستای هنگ آباد نوشته بودم) پیشنهاد داد تا برای تعطیلات نوروز، به کردستان عراق برویم. ویزا را سر مرز صادر می­کردند. چون خودش کرد و اهل شهر مرزی پیرانشهر است، پیشنهاد خوبی بود. یکی دیگر از دوستان نیز اعلام آمادگی کرد. همه برنامه­هایم را برای این گردش تنظیم کرده بودم. اما مجنون دقیقا دو روز پیش از عید خبر داد که شیفت کاری­اش به گونه­ای تنظیم شده که نمی­تواند در این سفر همراه­مان باشد. چون برنامه­ریزی کرده بودم، تصمیم گرفتیم که رفیق نیمه­راه شده و بدون مجنون برویم. اما بعد معلوم شد که در ایام تعطیلات نوروز، ویزا سر مرز نمی­دهند. بنابراین تصمیم گرفتیم برویم به ارمنستان. ویزای ارمنستان را هم سر مرز می­دهند. اما آن یکی دوستم هم بهانه آورد و پیچاند. من ماندم و من. چون نمی­خواستم فرصت تعطیلات چند روزه نوروز را از دست بدهم، برنامه سفر به استانهای یزد و کرمان را چیدم. بنابراین...

یکمین یافته: تنهایی به گردش رفتن برای من بهترین گزینه است.

با این وجود، این گردش از اولین گردشهای چند روزه­ام بود که تنها نبودم. خواهرزاده­ام را از اصفهان همراه با خودم بردم. هم تجربه خوبی بود و هم بد. خوب از این جهت که همراه و هم­سخن داشتم و احساس تنهایی نمی­کردم. و بد از این جهت که خلوت و تنهایی نداشتم! (دو روز آخری، سیستم­ام کاملا هنگ کرده بود و به هیچ­وجه حوصله حرف زدن نداشتم. آن بنده خدا هم چاره­ای جز تحمل نداشت). یکی دو بار هم جر و بحث­مان شد که خدا را شکر، بدون خون و خون­ریزی پایان یافت. از قدیم گفته­اند: «رفیق­ات را یا در همسایگی بشناس و یا در سفر». دو دوست صمیمی، لزوما نمی­توانند همسفران خوبی برای هم باشند. همانگونه که یک زن و یک مرد خوب، لزوما نمی­توانند همسران خوبی برای هم باشند. فقط ممکن است ایده­ها و خواسته­های­شان با هم یکی نباشد. همچون من که با این خواهرزاده­ام دوستان صمیمی­ای هستیم و یکی از اصلی­ترین طرفهای مشاوره­ام است؛ اما همسفران خوبی برای هم نبودیم.

دومین یافته: پیدا کردن یک همسفر مناسب، از دشواری­های برنامه­ریزی گردش است.

در چهارمین روز گردش، حافظه دوربین دیجیتال­مان پر شد. یک مغازه موبایل­فروشی حاضر شد عکسها را برای­مان روی فلش بریزد. همانجا هم عکسها را باز کرده و دیدم؛ اما حالا که به خانه آمده­ام متوجه شدم که سیستم­اش ویروسی بوده و بسیاری از عکسها پاک شده­اند.

سومین یافته: بهتر است یا تعداد عکسهایی که در گردش­ها می­گیریم را با حافظه دوربین هماهنگ کنیم و یا آنکه در کنارش حافظه کمکی داشته باشیم.

برای عکس­برداری از برخی بناها، می­شد با کمی عقب رفتن و فاصله گرفتن از آن، عکس کل بنا را گرفت. اما این کار برای خیلی از بناها امکان­پذیر نیست. چرا که روبروی آن بنا، فضای کافی برای عقب رفتن وجود ندارد. مثلا ممکن است خیابان تنگ باشد و شما نتوانید از سر در یک مسجد عکس بگیرید.

چهارمین یافته: دیر یا زود باید یک دوربین نیمه­حرفه­ای با لنز (wide) بخرم.

اما مهمترین یافته­ام در این گردش، به تفاوتهای موجود در اعمال قوانین در کشورمان باز می­گردد. برای نمونه در حالی که در شهرهای کرمان و یزد، بخشی از جذابیتهای گردشگری به اقلیت دینی زردشتیان باز می­گردد، در اصفهان کسی سراغی از زردشتیان این شهر نمی­گیرد. در دو شهر کرمان و یزد، بیشترین تراکم بازدید کننده­ها را می­شد در آتشکده­ها دید؛ در حالی که کمتر گردشگری (و حتی شهروند اصفهانی) از وجود آتشکده در خیابان نظر شرقی، کوچه روبروی تالار اندیشه) خبر دارد. آتشکده­ای با آتش همیشه روشن، و بنایی با معماری ایرانی قدیمی، دو ستون مجسمه­ای افسانه­ای، و درختان سرو سر به فلک کشیده. از سوی دیگر، بنای تاریخی آتشگاه اصفهان (در بلواری به همین نام) تنها اثری است که علیرغم جذب گردشگران بسیار، هرگز بازسازی و نگهداری نمی­شود. تنها کاری که بر روی آن صورت گرفته، ساخت منبع آب سیمانی بزرگی است که آب محلات اطراف را تأمین می­کند!

در حالیکه استفاده از برخی نمادها در اصفهان ممنوع است، می­توان همین نمادها را در دیگر شهرهای کشورمان به وفور دید. برای نمونه می­توان به نشان فروهر اشاره کرد که مدتی است به عنوان گردنبند، کاربرد زیادی برای جوانان پیدا کرده است. متاسفانه برخی از ماموران نیروی انتظامی در اصفهان، شخصا اقدام به در آوردن این گردنبندها از گردن جوانان می­کنند. اگر باور کردنش برای­تان دشوار است، اجازه دهید خاطره­ای از برخورد مأموران با همین خواهرزاده کذایی که در سفر همراهم بود، برای­تان تعریف کنم. وی انگشتری دارد که روی آن، نشان فروهر است. مأموران تیزبین و نکته­سنج! نیروی انتظامی، حتی این انگشتر هم از نگاه­شان دور نمانده و برای در آوردن آن از انگشت خواهرزاده­ام (با این استدلال که «مگر تو مسلمان نیستی؟») سد راه وی شده بودند. همچنین روز آخر که از سیرجان می­گذشتیم، خواهرزاده­ام چشم­اش به تابلوی یک فروشگاه به نام «اهورا» افتاد. نمی­توانید تصور کنید چقدر حرص­اش گرفته بود. آخر یکی از آشنایان­مان چند سال پیش نام فروشگاهش را «اهورا» گذاشته بود. اما یکی دو روز بعد، با اعمال فشار ماموران ناچار شد تابلوی آنرا پایین کشیده و نهایتا نام فروشگاهش را تغییر دهد. یا اجازه دهید خاطره­ای دیگر تعریف کنم که شخصا دو سال پیش شاهدش بودم. در یکی از شبهای نوروز 1387، در گوشه­ای از میدان نقش جهان، دو مامور نیروی انتظامی جلوی یک جوان تهرانی را گرفته و از او می­خواستند که یا همراه آنها به کیوسک نیروی انتظامی برود و یا آنکه همان موقع سرش را بشوید! چرا که موهایش فشن بود. آن جوان که خنده­هایش بیشتر عصبی بود مدام تکرار می­کرد که: «من همیشه همینجوری بودم. خیلی جاها هم با همین سر و وضع رفتم. اما تا حالا کسی واسه موهام بهم گیر نداده». در پاسخ، یکی از مامورین می­گفت: «اصفهان یک شهر مذهبی است و مردمش اجازه نمی­دهند ارزشهای دینی­شان زیر سوال برود». جالب آنکه لهجه این مامور نشان از آن داشت که خودش اصفهانی نیست. و البته بعید می­دانم با موی فشن کسی، ارزشهای دینی دیگران زیر سوال برود. قطعا اگر با اینگونه سختگیریها می­شد دین و مذهب را نهادینه کرد، اروپای قرون وسطی به یکباره دچار این همه دگرگونی در ارزشهای مذهبی نمی­شد. ضمن آنکه آیا با چنین سنجه­هایی می­توان داوری کرد که مثلا ارزشهای دینی اصفهانی­ها بیشتر و بهتر از ارزشهای دینی اهالی یزد و کرمان است؟

یکی از راهکارهای جذب گردشگر در استان کرمان، استفاده از موسیقی و رقص محلی بود. در شهرهای کرمان، ماهان، و بم، شخصا شاهد چنین مراسمی بودم. گروه 5-4 نفره ای که یک نفرشان سرنا می­زد، دو یا سه نفرشان دهل می­زدند، و یک نفر می­رقصید. اگرچه آن چند نفر نوازنده نیز حرکات بدن خودشان موزون بود. گاهی هم برخی­شان سازی که می­نواختند را روی زمین گذاشته و خودشان هم می­رقصیدند. مردم هم در حالی که به شدت شاد و خوشنود بودند، تنها و تنها دست می­زدند. ماموران نیروی انتظامی هم آنجا ایستاده بودند. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد جز آنکه هیجانهای مردم تخلیه شد. هیجانهایی که در صورت عدم تخلیه شدن، می­تواند منشأ افسردیگها و بیماریهای روانی شود؛ یا آنکه در موقعیتهایی نامناسب و به گونه­ای زیان­بخش تخلیه شود.

حالا برگردیم به روز سیزده­بدر در اصفهان. دقیقا خاطرم نیست که چند سال پیش بود. یک خانواده که در پارک ساحلی زاینده­رود نشسته بودند، از پیرمرد دوره­گردی که نی می­فروخت، تقاضا می­کنند کمی برای­شان آهنگهای شاد بنوازد و دستمزد بگیرد. آن بنده خدا هم شروع کرد به نواختن. کم­کم خانواده­های اطراف هم جمع شدند و شروع کردند به دست زدن. چند دقیقه­ای بیشتر به درازا نکشید که سر و کله ماشین گشت نیروی انتظامی پیدا شد و علیرغم اصرار و خواهش خانواده­ها، آن پیرمرد نی­فروش بینوا را همراه خود بردند. نمی­دانید آن خانواده­ای که از پیرمرد خواسته بودند برای­شان نی بزند، چه عذاب وجدانی پیدا کرده بودند. و نمی­دانم چه تفاوتی هست بین اینگونه موسیقی­های محلی خیابانی، با آن مداحی­هایی که در ایام محرم صورت می­گیرد. تازه، تماشاچیان آن مداحی­ها، برهنه شده و با محکم سینه زدن، به بدن­شان آسیب می­رسانند. مداحان هم گاهی کفر و شرک می­گویند. آیا فقط اینکه نام ابا عبدالله بر روی آن مراسم باشد، همه چیز را حل می­کند؟ آیا واقعا اباعبدالله و حضرت ابالفضل (علیهماالسلام) نسبت به اینگونه عزاداری­ها راضی­اند؟ اتفاقا تخلیه هیجان در مراسم عزاداری را (از نگاه کارکردگرایانه) بسیار می­پسندم (اگرچه نه به هر قیمتی). اما آیا بهتر نیست اجازه دهیم با برگزاری مراسم موسیقی و رقص محلی، شادمانی و نشاط به دلهای ایرانی­ها هم راه بیابد و هیجانهای کپک­زده و گندیده آنها هم تخلیه شود؟

پنجمین و مهمترین یافته: توسعه گردشگری و نیز طرح­های امنیت اخلاقی و اجتماعی، تا حد بسیاری تابع سلیقه­های افرادند. حتی اگر این افراد در موارد بسیاری هدف­شان چیزی به جز خدمت صادقانه به مردم نباشد.