تبليغاتX
شوخی با فرهنگ و اجتماع - کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

بعضی وقتها پیش میاد که آدم، از آدم بودن خودش متنفر میشه. آرزو می‌کنه کاش آدم نبود. اصلا کاش به دنیا نمی‌اومد. یا حداقل، به حال دیوونه‌ها غبطه می‌خوره که خوش به حال‌شون! چیزی (البته ظاهرا) سرشون نمیشه. نگید که واسه شما تا حالا همچین موقعیتی پیش نیومده. البته منظورم این نیست که مثلا یه دفعه سر کوچه یکی رو دیدین و ازش خوش‌تون اومده، و بعد هم جواب رد شنیدین. و این باعث شده که از زمین و زمون متنفر شدین. یا با ننه‌تون حرف‌تون شده، و بعد دل‌تون می‌خواست که به دنیا نیومده بودین. نه! منظورم اینها نیست. بلکه منظورم به مواقعی بر می‌گرده که مرگ انسانیت رو با چشمهای خودتون دیده باشین، و بدونین که کاری از دست‌تون بر نمیاد (یا اینجوری وانمود کنین تا عذاب وجدان کمتر یقه‌تون رو بگیره). من بعضی وقتها که می‌بینم آدمها خودشون رو اشرف مخلوقات و صاحب اونها به شمار میارن، به این حس مبتلا میشم. مثلا وقتی می‌بینم یه حیوون زبون بسته رو بدون هیچ دلیلی یه جا گیر انداختن و دارن زجرش میدن. شاید تا حالا ندیده باشین. ولی من یه بار توی روستا دیدم یه الاغ پیر و از کار افتاده رو ول کرده بودن تا دیگه یونجه‌خور اضافی نداشته باشن. یه عالمه از بچه‌های آبادی جمع شده بودن دور حیوون زبون بسته. یکی با سنگ میزدش؛ یکی دمش رو گرفته بود بالا و با چوب هل می‌داد توی ماتحتش؛ یکی با چوب هل می‌داد توی چشمش. یادمه تا چند روز این صحنه از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت. یه دفعه دیگه که خیلی شدید دچار این حس تنفر از آدمیزاده شدم، زمانی بود که یه فیلم مربوط به سنگسار رو دیدم. آدمی که با بدن نیمه مدفون، توی گونی تقلا می‌کرد؛ و سنگهایی که چپ و راست فارغ از انسانیت، روی سرش فرود می‌اومد. و خونی که از زیر گونی می‌زد بیرون؛ و نهایتا گردنی که شل شد و بدنی که تکیه‌گاهش شد تلی از سنگهایی که بعد از اصابت با اون، اطرافش جمع شده بود. یه بار دیگه هم صحنه سر بریدن یه بنده خدا توسط گروه جندالله خیلی حالم رو گرفت. با یه چاقویی که به جرأت میگم حتی نمی‌تونست آب رو ببره. چه برسه به غضروفهای گردن یه جوون. و اون بنده خدا باید چند دقیقه تحمل می‌کرد تا بالاخره اونقدر زجر بکشه تا از درد بمیره و نه از جدا شدن سرش. چرا که اون چاقو هرگز نتونست سرش رو از بدن جدا کنه. دیدن اینجور صحنه‌ها، هر دفعه واسه چند روز سیستم آدم رو مختل می‌کنه. که مگه میشه آدمیزاده تا این حد هم تنزل پیدا کنه!؟ آخرین باری که از آدم بودن خودم متنفر شدم، دیشب بود. یه چیزهایی درباره کشته شدن یه دختر کرد ایزدی شنیده بودم. و بالاخره کلیپ فیلمش رو پیدا کردم. دو شب پیش پیدا کردم. اما جرأت دیدنش رو نداشتم. می‌دونستم که به هم می‌ریزم. اما دیشب دیگه نتونستم مقاومت کنم. نشستم و... . خوش به حال کورها. چیزی نمی‌بینن. غصه‌هاشون هم (اگرچه در بعضی موارد بیشتر، اما در اینجور موقعیتها) به مراتب کمتر از ماست. این دختر ایزدی... . اصلا بذارید اول ایزدیها رو براتون تا حدودی معرفی کنم. ایزدیها یه فرقه دینی هستن که در مناطق کردنشین ایران و عراق زندگی می‌کنن. البته تعداد زیادی از اونها هم در ارمنستان و گرجستان سکنی گزیدن. و اینها به‌غیر از اون پیروان این آیین هست که به غرب مهاجرت کردن. در این دین، نشانه‌های زیادی از اعتقادات زردشتی، اسلامی، هندی و... دیده میشه. اما اصلی‌ترین مشخصه اونها، اعتقاد به شیطان (ابلیس) به عنوان برترین فرشته و ملک مقرب هست که به اون ملک طاووس میگن. در واقع اونها اعتقاد دارن که شیطان چون در برابر غیر خدا سجده نکرد، بیش از سایر فرشته‌ها حرمت خداوند رو نگه داشت. و شیطان خودش از بهشت اومد بیرون، نه اینکه اخراج شده باشه. و بالاخره اینکه شیطان در روز قیامت بخشیده میشه. این اعتقادات باعث شده تا افراد این فرقه، به شیطان‌پرست هم معروف بشن. این فرقه به چند شاخه تقسیم میشه. یه عده یزیدی نام دارن. یه عده علوی. و عده ای هم در شاخه های دیگه. یزیدیها معروفترین شاخه این فرقه هستن که خیلی‌ها ایزدی و یزیدی رو با هم معادل می‌دونن. بهرحال، «دعا خلیل اسود»، دختر 17 ساله اهل بعشوقه در نزدیکی موصل عراق، عاشق یه پسر مسلمون میشه و برای وصال به معشوق، به آیین اسلام در میاد و از خونه فرار می‌کنه. پدرش بعد از مدتی موفق میشه اون رو پیدا کنه و با همکاری حزب دموکرات کردستان، دختر به شیخ فرقه مذکور در بعشوقه سپرده میشه. شیخ ملعون هم دختر رو فریب میده که در امان است و می‌تونه به خونه برگرده. «دعا» هم ناآگاه از اینکه پدر و برادرهاش و عده‌ای دیگه در کمینش نشسته‌اند، راهی خونه میشه که یه دفعه بارانی از سنگ بر سرش می‌باره. دختر بیچاره از هر طرف که فرار می‌کنه، یه عده سر راهش سبز میشن و با سنگ به جونش می‌افتن. نیروهای امنیتی و انتظامی منطقه کردستان عراق هم برای اینکه از قافله عقب نیفتن، با اهالی همدستی می‌کنن. و بالاخره دعا گیر می‌افته. ناسزا، تف، لگد و سنگ از هر طرف به سرش می‌باره. این وسط، پدر و برادرهاش گوی سبقت رو از بقیه ربودن. یکی‌شون با یه بلوک، روی سرش می‌کوبه. یکی دیگه با یه سنگ که به اندازه سرش هست، روی سرش می‌زنه. یکی دامنش رو از پاهاش در میاره و رونهای سفیدش رو به معرض نمایش می ذاره. و ناسزاها و لگدهایی که پشت سر هم روی سرش فرود میاد. صورتی که غرق خونه. و سری که تقریبا له شده. و نهایتا انسانی که در جلوی چشم صدها نفر، بدون اینکه پا به سن جوونی بذاره، و بدون اینکه طعم خوشیهای زندگی رو بچشه، از بین آدم‌نماها پر می‌کشه. میگن در این قضیه 9 نفر دخیل بودن که بعد از پخش فیلم و سر و صدایی که توی دنیا به پا کرد، 7 نفر تا حالا دستگیر شدن. اما هر کسی فیلم رو ببینه، می‌فهمه که همه مقصرند. حزب دموکرات اون رو دستگیر کرد. و شیخ ملعون اون رو فریب داد. و همه اون رو با سنگ می‌زدن. اما از همه بدتر این بود که یه عالمه دورش جمع شده بودن و وقتی اون پیکر نحیفش زیر ضربات لگد، سنگ و بلوک له می‌شد، با کمال خونسردی با موبایل فیلمبرداری می‌کردن. موبایل رو می‌بردن در فاصله چند سانتی‌متری صورتش تا خونها رو به خوبی فیلمبرداری کنن. همه سر و دست می‌شکستن تا خودشون رو به جلوی معرکه برسونن و از دیدن کشته شدن وحشیانه یه دختر بچه لذت ببرن. انگار نه انگار که یه آدم داره کشته میشه. هر سنگ دلی که اون فیلم رو دیده باشه، یقینا با چشم خودش مرگ انسانیت رو دیده. وقتی آدمیزاده پا به عرصه وجود گذاشت، انسانیت واسه همیشه رخت بربست.

نوشته شده توسط امیر هاشمی مقدم در 22:51 |  لینک ثابت   •