مثه اینکه گیر من به نیروی انتظامیُ تمومی نداره. این مطلب رو در روزنامه همبستگی دیروز (اول تیر ۱۳۸۷. صفحه جامعه)چاپ کردم. اما درباره قضایای دانشگاه زنجان و حتی سردار زارع، تلاش می کنم به زودی یه مطلب روی وبلاگ بذارم که البته شاید چندان با روایتهای رایج در بین خوانندگان وبلاگ، همخوان نباشه.
رسالت نیروی انتظامی در صیانت از آبروی افراد
گروه جامعه: امیر هاشمی مقدم
طی سالهای اخیر، برخی اقدامات نیروی انتظامی، برای مردم تازگی داشته و همین امر سبب شده است تا درباره هر یک از این اقدامات، دیدگاههای مثبت و منفی بسیاری شکل گرفته و توسط رسانههای عمومی و یا دیگر شبکههای ارتباطی از جمله پیام کوتاه، گفتگوهای روزانه و... منتشر شود. مبارزه با اراذل و اوباش، ارتقای امنیت اجتماعی، پلیس اخلاقی، مبارزه با تکثیر غیرمجاز فیلمهای ایرانی، و... برخی از این برنامهها بوده است. زمانی هم صحبت از «پلیس موبایل» در میان بود و اعتراضات و جبههگیریهایی علیه این برنامه به صورت پراکنده و غیرسازمانیافته مطرح شد که با رد وجود چنین برنامه و سیستمی از سوی مسئولین نیروی انظامی، تب این مسئله هم در میان مردم فرو نشست؛ اگرچه گاهگاه دیده و شنیده میشد که برخی مأمورین نیروی انتظامی، خلاف این دستور عمل کرده و گوشیهای تلفن همراه برخی افراد را بازرسی میکردند که خوشبختانه این مسئله هم میان مأمورین نیروی انتظامی، عمومیت نداشته و ندارد. البته در این میان، مسئولین نیروی انتظامی هرگز اصل موضوع را رد نکردند و تأکید داشتند برای حفظ حریم خصوصی مردم که گاهی اوقات با فیلمهای تهیه شده توسط موبایلهای دوربیندار و یا دوربینهای فیلمبرداری خانگی مورد تعرض قرار میگیرد، اقدامات پیشگیرانهای انجام میدهند و به برخی تعمیرگاههای موبایل و... سرکشی میکنند. نفس این عمل بسیار پسندیده است و جای سپاسگزاری دارد. در این زمینه نیروی انتظامی با بسیاری از دستاندرکاران تهیه و پخش فیلمهایی که از فضای خصوصی دیگران گرفته شده بود، برخوردی قاطع و جدی کرد. قطعا اگر چنین برخوردهایی با عوامل توزیع اینگونه کالاها صورت نگیرد، دیگر هیچگونه امنیتی را در جامعه نمیتوان انتظار داشت. خوشبختانه مسئولین نیروی انتظامی در موارد دیگر نیز، تا حد امکان خود را ملزم به حفظ آبرو و شخصیت دیگران میدانند. شاید بهترین نمونه از این دست، عدم اجازه چاپ تصویر مجرمان، کلاهبرداران، سارقان و... در روزنامهها و نشریات باشد. کمتر پیش آمده که شاهد تصویر یک مجرم در روزنامههای کشورمان باشیم؛ مگر در مواقع ضروری و استثنایی. مثلا قاتل جانیای از دست ماموران گریخته و احتمال میرود که اگر به زودی دستگیر نشود، به دیگر شهروندان هم آسیبهای جانی برساند. بنابراین نیروی انتظامی با کسب مجوز قانونی لازم از مراجع ذیربط، اجازه چاپ تصویر فرد مذکور را میدهد. و یا در مواردی دیگر، فرد مجرمی دستگیر شده و به موارد متعددی از کلاهبرداری اعتراف کرده است. بنابراین نیروی انتظامی باز هم با رعایت قوانین مربوطه، اجازه چاپ تصویر شخص کلاهبردار را به نشریات عمومی میدهد تا مالباختگان بتوانند با دیدن تصویر فرد کلاهبردار، از دستگیری وی آگاه شده و برای دریافت اموال دزدیده شده خود، به کلانتری یا دادگاه مربوط مراجعه کنند.
همه این موارد، نشان از حساسیت ویژه مسئولین محترم نیروی انتظامی در حفظ و رعایت آبروی شهروندان دارد و نشان میدهد از نگاه ایشان، کسی که یک یا حتی چند بار مرتکب گناه و اشتباه شده است، باز هم تا آن اندازه دارای شأن و مقام انسانی هست که حفظ آبرویش امری ضروری شمرده شود.
اما با وجود در پیش گرفتن چنین سیاستهای کارسازی از سوی مسئولین نیروی انتظامی و قضایی، متأسفانه گاهی موارد دیگری مشاهده میشود که شگفتی بیننده و شنونده را در برابر این دوگانگیها بر میانگیزاند. اجازه دهید تا این مسئله را با بیان نمونهای که شاید اولین و مهمترین مورد در این زمینه بود، عینی نماییم. سال گذشته، کلیپ تصویریای روی گوشیهای تلفن همراه بسیاری از افراد دیده میشد و البته با سرعت بسیار بالایی هم توسط بلوتوث، برای آنها که ندیده بودند، فرستاده میشد. فیلم مذکور یکی از بازیکنان مطرح فوتبال کشورمان را در کنار چند دختر با وضع نامناسب در ویلایی در شمال کشور نشان میداد. این فیلم توسط مامورین نیروی انتظامی تصویربرداری شده بود. پخش این فیلم، موجی از نظرات را به ویژه در بین کاربران اینترنت برانگیخت. متأسفانه غیر از مورد بالا، باز هم مواردی دیگر از این دست مشاهده گردید که باز هم متاسفانه، توسط مامورین نیروی انتظامی تصویربرداری شده بود و البته از بدنهای کاملا برهنه و در حالاتی بسیار زننده. متأسفانه به دلیل هماهنگ نبودن برنامههای فرهنگسازی در جامعه، با رشد امکانات ارتباط جمعی از جمله اینترنت و گوشیهای چندرسانهای موبایل، تصاویری از این دست با سرعت بسیار بالا و همراه با حرف و حدیثهای بسیار در بین مردم و به ویژه جوانان منتشر میشود. حال در اینباره چند پرسش در ذهن تداعی میگردد که شاید مسئولین محترم نیروی انتظامی خود را ملزم به پاسخگویی به آنها ندانند، اما یقینا باعث اعمال کنترل بیشتر و شدیدتر بر اجرای قانون توسط مجریان آن خواهد شد.
پرسش اول این است که چرا، با چه اجازهای، و با کدام هدف از اینگونه موارد فیلمبرداری میشود؟ زمانی که برای ورود به منزل افراد مظنون یا متهم، و همچنین برای چاپ عکس افراد مجرم، حساسیتهای لازم به کار میرود تا مبادا آبروی اشخاص ریخته شود، چرا از محافل خصوصی افراد (حتی اگر بگوییم محافل غیراخلاقی) فیلمبرداری میشود؟ آن هم زمانی که ایشان را با مدارک کافی دستگیر کردهاند. آیا برای گرفتن چنین تصاویری، حکم قانونی صادر میشود؟ حتی اگر حکم قانونی هم صادر شود، با چه انگیزهای افراد متهم را با وضعیتی بسیار نامناسب و گاهی حتی مستهجن، در برابر دوربین نگاه میدارند تا از آنها فیلمبرداری کنند؟ آیا این خود نمونهای از اشاعه منکرات در جامعه نیست؟ حتی باز هم فرض را بر این بگذاریم که برای فیلمبرداری با این وضعیت، حکم لازم را هم از مراجع قانونی دریافت کرده باشند؛ چرا در حفظ آبروی اشخاص، کوشا نیستند؟ اگر کسی نمیتواند فیلمی که در بدترین حالت از یک فرد سرشناس و یا حتی گمنام گرفته شده است را در بایگانیهای انتظامی و قضایی نگهداری کنند، و عمدا یا سهوا فیلم مذکور در بین مردم پخش میشود، پس چرا اقدام به این کار میکند؟ متأسفانه در برخی از این کلیپها مشاهده میشود که مامورین نیروی انتظامی، بدون طی شدن مراحل قانونی، فرد متهم یا مجرم را در همان هنگام دستگیری، جلوی دوربین نشانده و از او بازجویی کرده و حتی وی را با واژهها و اصطلاحات نامناسب، مخاطب قرار میدهند. آیا اینها خلاف قوانین قضایی کشور نیست؟ در فیلمها و سریالهای پلیسی خارجی که از تلویزیون کشورمان پخش میشود، همیشه شاهد صحنههایی بودهایم که به هنگام دستگیری متهم به وی گوشزد میکنند که «هر حرفی که الآن بزنی، در دادگاه میتواند علیه تو بکار برود» و در واقع بخشی از کارکرد این سخن، یادآوری حقوق متهم به وی است. آیا ما همیشه بر این نکته اصرار نورزیدهایم که در قوانین دینی و اجتماعی ما، انسانها شأن و منزلت بالایی دارند؟ پس چرا گاهی اوقات در تخریب آن اینگونه میکوشیم؟
گرچه سخن را در اینباره میتوان به درازا کشید؛ اما شاید همین یادآوری کوتاه هم بتواند مسئولین محترم انتظامی و قضایی کشور را به دقت و توجه بیشتر به رعایت حقوق و قوانین مربوط به شهروندان، تشویق و ترغیب نماید. برای همه این عزیزان، پیروزی و سربلندی هرچه بیشتر را از خداوند بخشنده، خواستاریم.
مطلب بدون شرح خونده بودین، اما با یه ذره شرح، چی؟ فکر کنم اون یه ذره هم در حدی نیست که بشه بهش گفت: «شرح»!
در ادامه مطلب قبلی درباره سردار زارع:
| كد خبر: ۱۲۲۶۳ | تاريخ انتشار: ۱۰:۵۰ - ۲۵ خرداد ۱۳۸۷ | تعداد بازديد: ۴۷۵۷ |
به گزارش فارس، سيدعليرضا آوايي صبح امروز در جمع خبرنگاران افزود: عمده جرايم فرمانده سابق نيروي انتظامي استان تهران مربوط به جرايم كيفري و اخلاقي بود كه مدارك و مستنداتي كه از سوي وي ارائه شد براي قضات از تعداد دليلي كه در پرونده براي محكوم كردن وي بود كفايت نميكرد.
وي افزود: اين فرد چند ماهي است تحت قرار بازداشت بود ولي در روزهاي اخير با تبديل قرار وي و سپردن وثيقه 50 ميليون توماني آزاد شده است.
آوايي گفت: رسيدگي به اين پرونده كماكان ادامه دارد.
رئيس كل دادگستري استان كل تهران همچنين در پاسخ به پرسش خبرنگار فارس مبني بر اينكه اراذل و اوباشي كه در طرح اخير نيروي انتظامي بازداشت شدهاند، آيا حكم اعدام صادر شده است يا خير؟ گفت: سه مورد از اين افراد كه تجاوز به عنف داشتند دادگاه حكم اعدام صادر كرده است و براي بعضي از پروندهها نيز كه بناي به عنف اثبات نشده بود دادگاه كيفري استان موضوع را به دادگاه جزايي ارسال كرده است.
سکس: تابوی عوام و لذت خواص
باز هم بگید این پسره دوباره رفت سراغ این حوزه. اما والله، بالله این روابط جنسی چیزی نیست که به این راحتی بگی نباید سراغش رفت و انجام داد، و بعد هم از مردم انتظار داشت که گوش بدهند. این یه نیاز طبیعی و غریزیه. به همون اندازه غذا و آب خوردن و خواب و استراحت. نمیگم باید افسار گسیخته رهاش کرد. بلکه حرف بر سر اینه که به همین راحتی هم نمیشه گفت «نباید» و بعد هم با خیال آسوده گفت «حل شد». خیر. اینها پاک کردن صورت مسئله اس. این حرفها برای مردم عامه اس و نه برای خواص که اون بالا بالا نشستن. اگه امکان و جراتش رو داشتم، بطور مستند مثالهای فراوانی می اوردم از افرادی که در راه تابو کردن مسائل جنسی، پیشقدم بودن. اما وقتی به زندگی خصوصی خودشون سرک می کشی، به به و چه چه ات به هوا میره. البته اگه از نگاه مردمشناسانه بخواهیم نگاه کنیم، در دوره های پیشین و در واقع در بسیاری از جوامع ابتدایی، تابوی روابط جنسی وجود داشت. اما امکان ارضاء میل جنسی هم به شیوه های مختلف وجود داشت. مثلا اگه به کتاب "توتم و تابو"ی فروید نگاهی بندازینُ می بینین که داشتن کوچکترین تماسها بین مادرزن و یا خواهرزن در بسیاری موارد تابوی جنسی شدید بوده. اما در سایر موارد رابطه جنسی، از شدت تابوها کاسته می شده. و یا اگه کتاب "میل جنسی و ارضاء آن در جو.امع ابتدایی" نوشته مالینوسکی رو بخونید، می بینید که داشتن برخوردهای روزانه و رو در رو (اونطوری که در جوامع امروزی رایج و معمولیه) در بین تروبریاندها تابوی شدید جنسی محسوب می شد. اما پسرها و دخترها پیش از ازدواج با شیوه خاصی با هم رابطه جنسی داشتن. حتی اگه در تاریخ اسلام نگاه دقیقی داشته باشین، متوجه میشین که سیر اون چیزی که من اصطلاحی بهتر از "تابو شدگی" براش نمی بینم، با تحولات سیاسی و جنگی ارتباط تنگاتنگی داشته. اما خب، بگذریم. این فوضولیها به من نیومده.
دیشب بچه های خبرگزاری یه خبر جدید بهم دادن که تصمیم گرفتم مطلب امروز رو بنویسم. و اون هم اینکه امروزه بسیاری از کسانی که با مسائل جنسی به عنوان یه تابوی شدید برخورد می کنن، خودشون علی ماشاءالله... . و الان دو مورد از مهمترین افراد مطرح در این حوزه رو معرفی می کنم و قضاوت رو بر عهده خودتون می ذارم. یه عده بررسی می کنن و می پذیرن. و یه عده دیگه که داعیه دفاع از دین و مذهب دارن و به من انگ لامذهبی می زنن، باز هم شروع می کنن به اتهام زدن و فحاشی کردن. چه دشمنانی برای دین بهتر از این مدعیان؟! همون چیزی که در مضمون سخن دکتر شریعتی هست که اگه می خواهی چیزی رو زیر سوال ببری، اطش بد دفاع کن.
احتمالا طرح ارتقاء امنیت اجتماعی و یا طرح مبارزه با اراذل و اوباش رو شنیدین. هر دو این طرح ها از طرف سردار زارع، فرمانده پیشین نیروی انتظامی تهران بزرگ اجرا شد. توی طرح مبارزه با اراذل و اوباش، برخی از مزاحمین نوامیس مردم دستگیر و با اونها برخورد شد. اگرچه لابلای این افراد، یه دفعه می دیدی که منصور اصانلو (رییس صنف شرکت اتوبوس واحد تهران که چند ساله برای حقوق ابتدایی عقب افتاده رانندگان و کارمندان این شرکت تلاش می کنه و بیشتر این چند ساله در زندان بوده) در جلو چشم مردم دستگیر میشه و همونجا (در حالیکه کت و شلوار به تن داره) مورد ضرب و شتم قرار می گیره و در پاسخ به پرسشهای مردم، مامورین اطلاع میدن که «اراذل و اوباشه!».
اما درباره طرح ارتقاء امنیت اجتماعی. بگذریم از سخنرانی دکتر احمدی نژاد موقع تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری اش که به شدت کتمان می کرد که چنین طرحهایی رو به اجرا خواهد گذشات و جمله معروف «یعنی مشکل مردم ما اینه که چند تا تار موی دخترها بیرون باشه؟!» خودش رو تبرئه کرد تا اراء بیشتری به دست بیراه. اما همین که بر اریکه ریاست جمهوری تکیه زد، مثه اوردن پول نفت بر سر سفره مردم، فراموش کرد. توی این طرح، اگه خانمها و حتی آقایون لباس و آرایش مورد پسند مامورین رو نپوشیده بودن، به طرف ماشینهای ارشاد راهنمایی می شدن و یا با نصیحت و در واقع دستور شفاهی اونها رو رها می کردن، و یا اونها رو به کلانتری ها می بردن و تعهد می گرفتن و از اینجور کارها. هیچ معیار مشخصی هم وجود نداشت که مثلا من بدونم چه لباسی بپوشم که بهم گیر ندهند. و دست مامورین باز بود. خب، همه اینها به همت سردار زارع عملی می شد که می خواست امنیت اجتماعی و "اخلاقی" رو برای شهروندان به ارمغان بیاره. نتیجه؟ هیچی، خود حضرت آقا رو در اسفند ماه گذشته در یک خانه فساد به همراه شش زن برهنه دستگیر کردن! نامرد نه یکی نه دو تا، شش تا شش تا. تازه، خیلی از زنهایی که این جناب سردار باهاشون ارتباط داشته، به زور و اخاذی بوده. و جالب اینجا که گاهی اوقات برای لذت بردن، اونها رو به کارهای عجیب وا می داشته. مثلا اینکه هر شش نفر رو وادار کرده که لخت مادرزاد نماز جماعت بخونن! از اونجایی که بین این جناب سردار و آقای سعید مرتضوی (دادستان کل تهران) رابطه تنگاتنگی وجود داشته و این احتمال بوده که اگه پرونده در اختیار مرتضوی قرار بگیره، احتمال ماستمالی هست، پیگیری کار با نظارت خود آیت الله شاهرودی (که بارها توی همین وبلاگ نوشته ام که شخصا فعالیتهای ایشون رو قبول دارم و اعتقاد دارم اگه دستشون باز باشه، کارهای مفید و ارزنده ای انجام خواهند داد) و توسط مامورین حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی صورت می گیره. در این بین، ۳۶ ساعت فیلم غیر اخلاقی در حین کار ازش گرفته شده بود. ظاهرا بین آیت الله شاهرودی و مرتضوی هم بر سر چگونگی پیگیری پرونده اختلافاتی رخ میده. روزنامه ها فرداش خبر از کناره گیری و استعفای سردار زارع میدن. و جلسه تودیع هم براش برگزار میشه و از زحماتش (!!!) قدردانی به عمل میاد. اما روزنامه ها همزمان خبر از بازداشت یک فرمانده نیروی انتظامی بخاطر فساد اخلاقی میدن. سردار احمدی مقدم این خبر رو در روز ۲۱ اسفند ماه در نشست مطبوعاتی به شدت تکذیب می کنه. اما سخنگوی قوه قضاییه تایید می کنه. در فروردین ماه، سردار احمدی مقدم که تا حالا خبر رو تکذیب می کرده، ادعا می کنه که دستگیری به خاطر اتهامات مالی بوده و ان شاالله به زودی رفع اتهام شده و با مشخص شدن بیگناهی، آزاد خواهد شد. اما در پی اعلام آیت الله شاهرودی مبنی بر اینکه شاکیان می تونن بدون هیچگونه ترسی، شکایتشون رو از زارع اعلام کنن، تا همین چند روز پیش می دونم ۸۰۰ نفر شاکی داشته. برخی به خاطر فاسد اخلاقی و برخی هم به خاطر فساد مالی و ارتشاء.
خبرهایی در این زمینه رو می تونین در منابع و سایتهای زیر ببینید:
در روزنامه اعتماد ملی:
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1583478
در روزنامه مردمسالاری:
http://www.mardomsalari.com/Template1/Article.aspx?AID=3291#22018
در سایت روز آنلاین
http://www.roozonline.com/archives/2008/03/post_6433.php
در خبرگزاری رسمی نیروی انتظامی:
http://81.28.32.51/NCMS/fullstory/?id=79185
در خبرگزاری دانشجویان دانشگاه امیرکبیر:
http://www.autnews.info/archives/1387,01,0008724
امیدواریم آیت الله شاهرودی بتونه اونجوری که می خواد و واقعا بهش اعتقاد دارم، پرونده رو پیش ببره.
اما شخص دومی که می خوام براتون عملکردش رو تشریح کنم آقای...
بذارین قبلش یه مقدمه ای بنویسم. بیشتر خواننده های وبلاگ من دانشجوها هستن و بنابراین با فضای حراست و کمیته انضباطی دانشگاه تا حدودی آشنا هستن. بارها احتمالا شاهد بودین که مامورین حراست دانشگاه به خانمها و آقایون به خاطر پوشش شون و یا اینکه "چه معنی داره یه دختر با یه پسر کنار هم بشینن" گیر دادن. خب، این عملکرد حراست و کمیته انضباطی. کاری هم نداریم به اینکه اخبار مربوط به خیلی از مسئولین حراست دانشگاهها (مثه رییس حراست دانشگاه کرمانشاه) رو شنیدین یا نه. اما اینها مهم نیست. بهتره بریم سراغ لونه زنبور. در واقع ملکه این زنبورها. دکتر شاه حسینی هم چند روز پیش مراسم تودیع ناگهانی داشت! حضرت آقا رو با منشی دفترش لخت مادرزاد گرفتن. منشی ای که متاهل بود. این جناب دکتر شاه حسینی ضمن اینکه رییس کل کمیته انضباطی وزارت علوم بود، همزمان رییس اداره امور شاهد و ایثارگر این وزارتخونه هم بود. خب، همین دقیقا یکسال پیش شاهد بودیم که در خرداد ۱۳۸۶ علیرغم دستور صریح آیت الله شاهرودی مبنی بر جلوگیری از سنگسار پرونده تاکستان، قاضی بدون توجه به دستور بالاترین مقام قضایی، چون طرف مرتکب زنای محصنه شده بود، سنگسارش کرد. حالا به نظرتون این اتفاق برای این مدیر کل هم می افته؟ اگه من یا شماها این کار رو می کردین مطمئنا اگه نه سنگسار، لااقل حتما اعدام می شدیم. اما برای خواص چی؟
بهرام که گور می گرفتی همه عمر (بخش سوم و پایانی)
روز چهارم:
صبح، دوباره همان دانشجوی سحرخیز بیدارم کرد تا نمازی به کمر بزنم و کارهای لازم را انجام دهم. پس از نماز، آماده شدم برای رفتن به نانوایی که این بار دیگر به من اجازه این کار را نداد و خودش برای خرید نان رفت. روزهای قبل هم هرجا که میفهمید، خودش کارها را از من میگرفت و انجام میداد. دیروز از ورزنه به تعداد نصف دانشجوها (15 عدد برای 30 دانشجو)، سمسوری خریده بودم. برای صبحانه، نان بود و پنیر و هر دو نفر، یک سمسوری. اما برایم و برایشان جالب بود این تفاوت فرهنگی در خوراک. با تعجب میگفتند: «برای صبحانه، سمسوری و پنیر بخوریم؟». انگار آنها بیشترشان این غذای حاضری را برای شام میخوردند. اما در اصفهان، خوردن نان و پنیر به همراه میوهای همچون سمسوری، گرمک، خربزه، هندوانه، انگور و... حسابی دلچسب است. خلاصه به هر زوری که بود وادارشان کردم این وعده خوراک را هم مانند اصفهانیها تجربه کنند. صبحانه را که خوردیم، مشغول مرتب کردن مدرسه و به حالت اول در آوردنش شدیم. هنوز ساعت هشت نشده بود که از آقای باقری، مدیر مدرسه که در این چند روز حسابی مزاحمش شده بودیم، و یک آقای باقری دیگر که عضو شورای روستا بود و او هم پذیرای ما در این چند روزه بود، خداحافظی کرده و سوار همان اتوبوس دیروزی شدیم و به طرف اصفهان به راه افتادیم. میدانستم که بیشتر بچهها، انگیزه اصلیشان از آمدن به اردو، همین گردش در شهر اصفهان بود. بنابراین باید حسابی بهشان خوش میگذشت. برنامهریزی کرده بودم که باید چکار کرد و چگونه پیش رفت. در طول راه، برخیشان یکی یک «اس» آخر کلمات میچسباندند و به گمانشان، اصفهانی حرف میزدند. و چه سوهان روحی است برای یک اصفهانی، شنیدن این تقلیدِ نشدنی. که آهنگ کلمات و جملات در لهجه اصفهانی، مهمتر است تا آن «اس» معروف. به اصفهان که رسیدیم، یک راست به پایانه کاوه رفتیم تا اتوبوسِ برگشت به آمل را مهیا کنیم و بچهها هم وسایلشان را در انبار آنجا بگذارند تا دستگیرشان نشود. بعد هم با اتوبوس واحد، رفتیم تا دروازه دولت (که امروزه میدان امام حسینش مینامند و البته پیرمردهایی مانند پدرم، قبولشان نیست و باید همان دروازه دولت بخوانندش و البته بسیاری جوانان هم. و چه زشت است وقتی میخواهی سوار تاکسی شوی، داد میزنی: «امام حسین!». و چه زشتتر میشود .وقتی خیابانها بدین نام باشند و تو باید داد بزنی: «سرِ امام حسین» و یا «تهِ امام حسین» و برخی هم وسطاش را بیشتر میپسندند. خوشا به حال خرد کسانی که گمان کردهاند با اینگونه کارها، میتوانند حرمت یک بزرگ را نگه دارند. و مصدق که دستور داده بود نامش را بر هیچ خیابان و میدانی نگذارند –و البته در دورهای پس از مرگش گذاشتند و در دوره بعد از انقلاب، از آنجا که به تعبیر آیتالله خمینی: «مصدق مسلمان نبود» نامش را برداشتند- اگرچه قصدش از این ممانعت، چیز دیگری بود، اما سود رهایی از این بیحرمتی هم نصیبش شد). خیابان سپه را از دروازه دولت تا میدان شاه پیاده رفتیم و در همان آغاز، دانشجوها را سوار بر کالسکه کردم تا هر سه نفر، با یک کالسکه، دوری در میدان بزنند.
بعد از میان بازار سر پوشیده کنار عالی قاپو، تا مسجد شاه رفتیم و بلیط برای دانشجوها گرفته و وارد شدیم. ورودی مسجد، اگر تشریف آورده و دیده باشید، سنگابی بزرگ است. داشتم برای دانشجوها درباره کارکرد آن در گذشته توضیح میدادم که یک خانم گردشگر به طرفم آمد و به انگلیسی پرسید که آیا این، مکا (Mekka: محراب) است؟ برایش توضیح دادم که چیست و گفتم محراب را هم برای دانشجویان توضیح میدهم. اگر مایل است، میتواند همراهمان بیاید. هر جایی که برای دانشجویان توضیح میدادم که مثلا «اینجا و زیر گنبد اصلی مسجد، صدا بازتاب چندبارهای دارد و اگر دست بزنی یا پایت را بر زمین بکوبی، چندین بار صدا انعکاس پیدا میکند و آنجا، آن سنگی است که شیخ بهایی طراحی کرد و در هر روزی از سال که باشی، موقع ظهر شرعی، سایهاش صفر میشود. خواه تابستان باشد و خواه زمستان. و اینجا شبستان است و در زمستان گرم و در تابستان خنک است و آنجا، آن بالا برای موذن بوده و ...»، برای آن خانم که همراه آقایی بود، دست و پا شکسته انگلیسی هم چیزهایی بلغور میکردم. دانشجویان شنیده بودند که با هیجان، مرا به آن آقا نشان داده بود و گفته بود: «پروفسور»، که منظورش همان استاد بوده. از من رشتهام را پرسید و اینکه دانشجویان را از کجا آوردهام. و من هم از ملیتاش پرسیدم. وقتی فهمیدم فرانسوی است، چند جملهای فرانسوی تحویلش دادم که چشمانش برق زد و با شادی هر چه تمام شروع کرد به فرانسوی حرف زدن. و من که فرانسویام در حد همان چند جمله بود، هاج و واج نگاهش میکردم. برای با خنده توضیح دادم که فرانسویام تمام شده است. آقایی که همراهش بود و قیافهاش به ایرانیها شبیهتر بود تا فرانسویها، یکباره شروع کرد به فارسی حرف زدن و تشکر کردن از توضیحات من به زبان انگلیسی! فهمیدم هندی است که فارسی را هم در حد نسبتا خوبی بلد است و با آن خانم، در ترکمنستان زندگی میکند. ظاهرا پارتنر (زوجی که با هم دوست هستند و زندگی میکنند، بدون طی کردن مراحل قانونی و ثبت ازدواج) بودند. و حالا هم برای گردش به ایران آمدهاند. به فرانسوی با هم خداحافظی کردیم و جدا شدیم. بچهها را از در پشتی مسجد، به طرف کوچههای پشت مسجد راهنمایی کردم تا یکی از زیباترین «سیبه»های اصفهان که به لطف و همت شهرداری، بازسازی شده است را ببینند. سیبه (sibe) در لهجه اصفهانی، به کوچههای سرپوشیده میگویند. از آنجا هم به طرف چهارسوق مقصود رفتیم تا برای بچهها، فرنی خوشمزهای بگیرم که خودم همیشه از همان مغازه میخرم.
و بعد هم دوباره وارد میدان اصلی شدیم. ساعت 12 ظهر بود. بر خلاف سال گذشته که بچهها را وادار کردم همه با هم باشند و با هم خرید کنند، این بار قرار گذاشتیم هر کسی برای خودش برود خرید و گردش و البته حتما تا ساعت 2، روبروی سر در بازار قیصریه باشد. خودم هم همراه عدهای از بچهها شدم و گفتم هر کسی میخواهد، همراهم بیاید تا برخی از مغازههای سوغاتی فروشی خوب و مناسب قیمت را نشانشان دهم. همین که به اولین مغازه پارچه قلمکار (نوعی پارچه ضخیم که روی آن با قالبهای کوچک چوبی، طرحهای مختلفی و البته بیشتر، بته جقه رنگی در میآورند) که کارگاهش هم همانجا بود رسیدیم، متوجه شدم یکی از دانشجوها که عینکش دو روز پیش در روستا شکسته بود، چشمانش دارد اشک میریزد. میگفت سرش به شدت درد گرفته است. ندانستم اشک ریختنش از سر درد است و یا چشمانش بطور غیر ارادی اشک میریزد. همانی بود که پدرش موقع حرکت از آمل، سفارشش را کرده بود. عینکش را گرفتم و با عجله خودم را به چهارباغ رساندم و یکراست رفتم سراغ یک عینکسازی. ظهر بود و میخواست تعطیل کند. میگفت برای بعدازظهر میتواند آمادهاش کند. کلی خواهش و تمنا کردم تا قبول زحمت فرمودند. کمتر از یک ساعت طول کشید تا درست شد. تا خودم را به میدان رساندم، ساعت یک و نیم شده بود و هنوز نیم ساعت فرصت بود. گشتی در میدان و بازار زدم تا مگر پیدایش کنم و عینکش را بر چشمانش بزند تا بهتر ببیند و بیشتر لذت ببرد. اما مگر در میدان و بازار به این بزرگی میتوان کسی را به این راحتی پیدا کرد. سوزن است در کاهدان. ساعت دو که خودم را به سر در بازار قیصریه رساندم، فهمیدم که چند دقیقهای زودتر از من به آنجا رسیده و چقدر خوشحال شد از دیدن عینک درست شدهاش. چند دقیقهای طول کشید تا همه بچهها جمع شدند. اما هنوز چند نفری نیامده بودند. عصبانی شده بودم. که میدانستم هر چه بیشتر معطل کنند، از آن طرف کمتر میتوانند به دیگر جاها بروند. راه افتادیم و رفتیم به طرف بریانی گلستان در کوچه تلفنخانه در نزدیکی میدان. بریانی مرتب و تمیزی است و همیشه خودم و مهمانان را به آنجا میبرم تا غذای مخصوص و سنتی اصفهان را بچشند. چه چرب است و عجب با دوغهای خانگی (راست و دروغش گردن خودشان. اما انصافا خوشمزه است) میچسبد. غذا را که خوردند، با تاکسی به طرف سی و سه پل راه افتادیم. از ورودی شمالی، به طرف ورودی جنوبیاش رفتیم و روی پلههای پارک نشستیم. با یکی از سکوهای قایقسواری صحبت کردم و بچهها دو نفر دو نفر یا چهار نفر چهار نفر سوار قایقهای پدالویی با همین گنجایش مسافر شدند و شروع کردند به پا زدن. دو سه نفری هم سوار نشدند. همانها که سوار کالسکه هم نشده بودند. چند خانم نسبتا گوشهگیر. سر به سرشان میگذاشتم که خوشم میآید حسابی کمخرجاند. خودم هم روی سکو ایستاده بودم و مراقبشان بودم تا مشکلی پیش نیاید.
یکی دو باری شروع کردند به آببازی و پاشیدن آب به دوستانشان که سوار قایقهای دیگر بودند. و من هم شروع کردم به سوت زدن و عربده کشیدن تا مگر صدایم بهشان برسد و از این کار، جلوگیری کنم. سال گذشته دقیقا سر همین موضوع آببازی و خیس کردن صندلیهای قایقها، نزدیک بود دانشجوها با مسئولان سکو درگیر شوند. اما این بار به حکم تجربه و عبرت، اجازه این کار را بهشان ندادم. میدانم که برخیشان از این ممانعت ناراحت شدند. اما بهتر بود از درگیری و ناراحتی آخر کار. اما جالب، چهار خانمی بودند که سوار بر یک قایق، همان ابتدا موافق جریان آب رودخانه رفتند و وقتی میخواستند برگردند به سکو، دیگر جان و توان پا زدن نداشتند که خلاف جریان آب بیایند. هی پا میزدند و تا نزدیکی سکو میآمدند و دوباره جریان آب بر آنها غلبه میکرد و با خود، میبردشان. بهر زحمتی بود، خود را به سکو رساندند.
چند دقیقهای که بچهها استراحت کردند، دوباره از روی پل گذشتیم و سوار تاکسی، به پایانه کاوه رفتیم. اتوبوس منتظرمان بود. وسیلهها را در جعبه کنار چیدیم و سوار شدیم. همین که اتوبوس راه افتاد، با بچهها صحبت کردم و توضیح دادم که در آخرین جلسه کلاس، باید هر نفر یک سفرنامه ارائه بدهد و هر گروه، یک گزارش کار به همراه یک متن پژوهش. و تفاوت گزارش کار و متن پژوهش را دوباره برایشان بازگو کردم. ضمن اینکه بابت کوتاهیهای پیشآمده در اردو، از همهشان پوزش خواستم. و آنها هم بابت به قول خودشان زحماتی که کشیده بودم، تشکر کردند. میدانستم بهشان خوش گذشته. واقعا تا حد توانم برایشان مایه گذاشته بودم. و البته خستگی جسمی چندانی برایم نداشت. که به اینگونه تلاشها و کارها عادت دارم. اما خستگی روحی و روانی تا دلتان بخواهد. که نگرانیها و احساس مسئولیتها و مراقبتها و حرصخوردنها و عصبانی شدنها و...، خیلی فشار وارد میکند. رانندههای اتوبوس، چندان با حال نبودند و نه تلویزیون ماشین روشن میشد و نه ضبطش درست کار میکرد. خواهش کردم برای شام، جلوی یک رستوران مرتب بایستد، اما روبروی ساندویچی (که گمانم طرف حسابشان بود) ایستاد. هر چه تلاش کرد به بچهها ساندویچ بدهم، نپذیرفتم. ناچار قول دادند روبروی یک رستوران بایستند، اما این کار را نکردند. موکول کردند به رسیدن به تهران. اما جالب اینجا بود که در تهران، راه را گم کردند و بیش از یک ساعت بیهوده و سردر گم، در رودههای غولی به نام تهران دور میزدیم. آخر سر ناچار شدیم روبروی یک ساندویچی در سه راه تهران پارس بایستیم و برای همه، ژامبون مرغ بگیرم. و البته تعدادی هم شیر کاکائو و کیک گرفتم برای آنها که میلی به خوردن ساندویچ نداشتند. اگرچه کمی هم غر به راننده زدم، اما نمیشد جلوی بچهها زیادهروی کرد. که میدانستم پسرها حسابی از دستشان عصبانی بودند و این کار من میتوانست جرقهای باشد بر بنزین آنها و شاید کار به درگیری بکشد. بیخیال شدم. پدر و مادر یکی از دانشجویان تهرانی هم که با پسرشان هماهنگ کرده بودند، روبروی ساندویچی به ما رسیدند و ظاهرا دیداری با پسرشان تازه کردند و در کنارش، دختری را هم که پسرشان پسندیده بود، دیدند. بعد هم راه افتادیم به طرف آمل. مرتیکه انگار وصف جاده هراز را نشنیده بود. با چه سرعتی سر پیچها میپیچید. هر بار دلم هری میریخت که نکند اتوبوس با این سرعت، کنترلش از دست برود و ته درهای سقوط کرده و یا تصادف بکند و بعد هم تیتر اخبار و روزنامهها بشود که: «یک اتوبوس که حامل تعدادی دانشجو بود...» و هی با این افکار پریشان، سر و کله میزدم. بالاخره به یاری خدا همگی سالم به آمل رسیدند و تعدادی بنا به خواست خودشان، میدان هزار سنگر پیاده شدند و تعدادی هم با من به دانشگاه آمدند. ایستادم تا تکتکشان با ماشینهایی که از طرف خانواده به دنبالشان میامد، رفتند و آنگاه با خیال آسوده، رفتم تا یک ساعت پیش از آغاز کلاسها را در آشپزخانه دانشگاه، بخوابم. ضمن اینکه کلاس درس انسانشناسی فرهنگی که متشکل از همین دانشجوهای اردو رفته بود، به علت خستگی دانشجویان! تعطیل اعلام شد.
اما راستش برای من هم از این اردوها یادگاری هایی می ماند. سال گذشته که دانشجویان را به اردوی اصفهان بردمُ حس نمی کردم این همه خاطره برای خودم بماند. حالا هر وقت از روی سی و سه پل می گذرم و یا کنار سکوهای قایق پدالو می روم، یاد آن اردو می افتم. و حالا می دانم خاطرات این یکی اردو هم به آنها اضافه می شود.
بهرام که گور میگرفتی همه عمر... (بخش دوم)
پوزش میخواهم از کسانی که چشم به راه ادامه این نوشته ماندند. از نداشتن رایانه است و مستقر نبودن در یک جا. همین است که تا به خانه دوستی و یا آشنایی رفتم، چشم چشم میکنم تا جای رایانهاش را پیدا کنم و بسمالله. بخش پیشین را هم در موسسه سینمایی فارابی نوشتم. رفته بودم تا به دوستم، رضا محمدی که دربارهاش در همان بخش نوشتم، سری بزنم. آن بنده خدا که داشت سیدیها و فیلمها را مرتب میکرد و نمیدانم به بقیه کارهایش میرسید، من هم با اجازهاش نشستم پای رایانه و نه او دیگر رویاش شد چیزی بگوید و نه من به روی خودم آوردم. حالا هم این را از خانه خواهرم مینویسم. رایانه خواهرزادهام است که مدتی است بیمار شده و کارش به بیمارستان و بستری شدن کشیده. باید از این موقعیتها استفاده کرد. مگر هر صاحب رایانه چند بار در بیمارستان بستری میشود؟! آدم باید از فرصتهای زندگی استفاده کند. و بالاخره قرار نیست همه فرصتهای زندگی شادی و تندرستی باشد. خدا که با کسی پیمان نبسته همیشه شادی را بر لبان او بنشاند. بگذریم. باقیمانده را بطور کامل نوشتم. اما حجمش برای یک مطلب زیاد شد. در دو نوبت میگذارمش تا بشود سه بخشی. و البته بخش سوم را نوشته ام و آماده است. حداکثر دو روز دیگر می گذارمش. تا پایان روز دوم نوشتم و آنجا که آقای فاطمی شب به دانشجوها کمک کرد تا پژوهششان کاملتر شود و دانشجوها هم فرصت را غنیمت شمرده و... .
روز سوم:
صبح روز سوم از نانوایی روستا تعدادی نان خریدم و به مدرسه برگشتم تا بچهها را بیدار کنم. مانند دیگر روزها، فقط یکی از دانشجویان پسر بیدار بود. همو که مرا هم او بیدار کرده بود. سحرخیز بود و از بین دانشجویان پسر، تنها کسی بود که به میل و رغبت خودش همکاری میکرد. در طول دو ترمی که با من درس داشت، همیشه خیلی آرام در گوشهای مینشست. پژوهشش را انجام میداد و آزمونش را خوب پاسخ میداد. اما گمان نمیکردم اینقدر پسر خوبی باشد. چه درست از قدیم گفتهاند که اگر میخواهی کسی را بشناسی، یا همسایهاش شو و یا همسفرش. و چه هیکل متناسب و قشنگی داشت. قد بلند و هیکل ماهیچهای. بهرحال، صبحانه را که خوردیم، اتوبوس هم دم در مدرسه آماده بود. از شب پیش باهاش هماهنگ کرده بودم. بچه ها هم سوار شدند و راه افتادیم. «... و از دیه قورتان تا ورزنه، دو فرسنگ است که از آنجا تا باتلاق گاوخونی، هیچ سواد و آبادی یافت مینشود. راه، شش فرسنگ است یکسره بیابان و خاکی و مگر برخی مزارع سرسبز، نشانی از آبادانی در آن وجود ندارد. و اگر جاده را از باتلاق به سوی مخالف ادامه دهی، باید ده فرسنگ دیگر بپیمایی تا به «ندوشن» یزد برسی. در کنار باتلاق، کوهی است که 300 ذرع ارتفاع دارد و سیاه رنگ که بدین جهت آنرا «کوه سیاه» خوانند و در سراسر بلاد عالم، مانندش دیده نشده است. گاوخونی را قدما مرکب از گاو و خون دانستهاند که گاو، عظیم و بزرگ معنا دهد و خونی، همان خان باشد به معنای سفره؛ و بدین فرض، سفره بزرگ باید خواندش که برکت است برای حیوانات و نباتات این دیار. اما برخی دیگر از علما، گاوخونی را مثالی دانستهاند از تجمع خون گاو، گسترده در یک مکان. و برخی دیگر هم نظرات دیگری دادهاند...». آنگونه که بر تابلوی نصب شده در کنار تالاب خواندیم، طول و عرض تالاب حدودا 25 کیلومتر است در 20 کیلومتر و حداکثر، یک متر عمق دارد که البته بر خلاف تصور مردم، میتوان درون آن قدم زده و از مزایای طبی لجنهای تالاب، سود برد. خلاصه، بچهها توی بر و بیابان کنار باتلاق پیاده شدند و هات و مات که چرا این همه گرد و خاک راه (که از درز در و شیشههای اتوبوس وارد شده بودند) را خوردند و مگر اینجا چه دارد که ارزش این سختیها را داشته باشد؟ و راست میگفتند. که امسال، تالاب به خاطر کم آبی خشک شده است و بجز نهری کمعمق، چیزی از تالاب در آن نمیتوان یافت. فلامینگوهای مهاجر سیبری هم ظاهرا نقطهای دیگر را برای هجرت گزیدهاند. و البته تعدادی اندک بودند که با دیدن ما، از آن نقطه پرواز کرده و کمی آنسوتر، دور از دسترس و حتی نگاه ما، بر زمین نشستند. بوتههای خشک ریخته شده روی زمین را با کمک بچه ها جمع کردیم (خاطرتان آسوده که هرگز بوتهای را که دارای ریشه بود، آسیبی نرساندیم. خوب یادم هست زمستانهای سردی که در کوههای پر از سوز و سرمای ما بین اصفهان و شهرکرد، برف را با دستان یخزده به کنار میزدیم تا بذری چند از همین بوتهها بکاریم و از بوق سحر تا بعدازظهر، بلرزیم و هی مفمان آویزان شود و با آستینهای چرک و خاکآلود، آنرا –به شرطی که یخ نزده باشد- از دماغمان جدا کنیم تا مگر دستمزد 800 تومانی از جهاد کشاورزی گیرمان بیاید و حالا بهتر از هر کس دیگری میدانم که این بوتهها را نباید به هیچ قیمتی، نابود کرد) و آتشی درست کردیم و جایتان خالی، چای دم شده روی آتش چه طعمی میدهد! زیر انداز نداشتیم و غر غر کردن برخی دانشجویان هم مانع آن نشد که دایی جان را روی زمین بگذاریم تا صبحانه را میل نماییم.
در حال صبحانه خوردن بودیم که دو نفر از نگهبانان محیط زیست، سوار موتورشان آمده و کمی آنسوتر، ایستادند. سراغشان رفتم و پس از احوالپرسی، خواهش کردم وارد جمع دانشجویان شوند تا پرسشهای ایشان را درباره تالاب و زیست محیط آن، پاسخ دهند. ظاهرا منطقه در گذشته، حیواناتی مانند گورخر و شیر و پلنگ داشته، اما امروزه فقط میتوان به ندرت، گرگ دید و شغال و روباه و دیگر هیچ. و نمیدانم آیا همین پاسخ را میتوانند ده سال آینده، به بازدید کنندگان بدهند و یا آنکه در آن زمان میگویند که: «زمانی در اینجا گرگ و روباه و شغال هم بود؛ اما امروزه دیگر هیچ»! پشت سر بچههایی که به طرف اتوبوس راه افتاده بودند، راه افتادم و با پاکت نایلونیای که در دست داشتم، نه تنها زبالههای باقیمانده از خودمان، که زبالههای مصنوعی قدیمی دیگران را هم جمع کردم. سوار بر اتوبوس، به طرف ورزنه راه افتادیم. دانشجویان از راننده اتوبوس که نسبتا جوان بود، درخواست روشن کردن ضبط ماشین را کردند و او هم این کار را منوط به اجازه من دانست. پاسخ دادم که از نظر من ایرادی ندارد. و خودم هم رفتم صندلی کنار راننده نشستم. اگرچه بر نمیگشتم پشت سرم را نگاه کنم تا دانشجویان راحت باشند، اما حواسم خوب جمع بود تا مگر کسی قر کمرش را خالی نکند. که فردا حوصله پاسخگویی به حراست و دیگران را نداشتم. و خوب میدانستم که اینها بهانههایی بالقوه برای دانشجویی که اگرچه خودش هم گرمابخش مجلس بوده، اما مثلا در آزمون پایانترم کافی است نمره قبولی از درس را نگیرد تا گزارشی تهیه کند و اتهام برپایی مجلس لهو و لعب و... برو تا آخر. گاهی که صدای دست زدنها و شلوغ بازیهای بچهها بالا میرفت، راننده را میدیدم که زیر چشمی به من مینگرد. میدانستم که تنها دلخوشی دانشجویان و البته حداکثرِ آن است. و باید راننده را راضی نگه میداشتم. اگرچه بر خلاف قیمت پیشنهادیاش برای رفت و برگشت در مسیر قورتان-تالاب، که هفتاد هزار تومان بود، شصت هزار تومان تعیین کرده بودم، اما همان هفتاد هزار تومان را دادم تا هم او راضی باشد و هم خیالم از شلوغ بازیهای دانشجویان آسوده گردد. و البته بنده خدا میدانم که مشکلی با این مسئله نداشت. اما خب، هر راننده دیگری که بود، بهانه می گرفت. ضمن اینکه بدون هیچ چشمداشتی، در بین راه، دانشجویان را به مزارعی برد که با چاههای آرتزین آبیاری میشدند. اگرچه بعدا فهمیدم که اینگونه چاهها در مازندران هم مورد استفاده قرار میگیرد، اما تا آن لحظه چیزی در اینباره نشنیده بودم. جلالخالق! چهارصد متر زمین را کنده بودند تا به آب برسند؛ و. حالا خود آب بدون هیچگونه موتور مکندهای با شدت تمام از دهانه چاه فوران میکند و بیرون میریزد. یعنی چهارصد متر سربالایی را تنها به واسطه فشاری که از زیر زمین به آن وارد میشود، میپیماید. کمتر از یک ساعت هم در آنجا توقف داشتیم.
بچهها گشتی در مزارع اطراف زدند و تا کنار زایندهرود هم رفتند. زایندهرود در اینجا، دیگر نه آن زایندهرود است. که دیگر کوچک شده و راکد، با رنگ سبز تیرهای که نشان از آلودگیاش دارد. دوباره به راه افتادیم به طرف ورزنه. چون برای دانشجویان توضیح داده بودم در این شهر، زنان به جای چادر سیاه، سفید بر سر میکنند، همه چشمها به سوی کوچه و خیابانها بود تا مگر این پدیده شگفتانگیز را ببینند. یک دبیرستان دخترانه تعطیل شده بود و همه ریخته بودند بیرون. اما بر خلاف انتظار، حتی یک چادر سفید هم در میانشان دیده نمیشد. همه چادرها مشکی بود! ظاهرا معلمهای غیر بومی که به اینجا آمدهاند، چادرهای مشکی را هم ناخواسته با خود آورده و ترویج دادهاند. اما تک و توک میشد زنانی را دید که چادر یکپارچه سفید به سر دارند.
سفیدِِ سفید. بدون یک گل ریز. به مسجد جامعاش که رسیدیم تا برای نماز ظهر توقف کنیم، چادر سفیدهای زیادتری را میشد دید که از مسجد خارج میشوند. توی دالانهای دراز و تاریک مسجد، با دیدن چادر سفیدهایی که در حال جنب و جوش بودند، حسی شبیه ترس به برخی خانمها دست داده بو.د. میگفتند وقتی از میان دالانها به طرفشان میآمدند، مانند روح و یا مرده کفنپوش بودند. انگار دیگر دختران جوان تمایلی به چادر سفید بر سر زدن ندارند.
زن و بک گراندی از مسجد جامع ورزنه
اگرچه همه زنان و دختران این شهر، چادریاند، اما زنان میانسال و کهنسال، سفید پوشاند و دختران جوان، به رسم دیگر جاهای کشور در آمده و سیاهپوش شدهاند. و دانشجویان من هم در این میان، بیشترشان نه به این سو بودند و نه به آن سو. که چادری بر سر نداشتند. مگر تعدادی اندک. گمان کنم یادم رفته بود در بخش پیشین بنویسم؛ به خاطر محیط سنتی و مذهبی روستا، به همه دختران گفته بودم که با چادر به روستا بیایند و پسرها هم نباید پوشاک با رنگ تند و نامانوس با محیط روستایی بپوشند. اما این قاعده تنها برای حضور در روستا و انجام پژوهش بود. برای گردشهای اینچنینی، دانشجویان مختار بودند، و انسان آنچنانکه گفتهاند، موجودی است با اختیار (غلط کرده هر کی همچین حرفی زده). و بچهها هم از خدا خواسته، پر واضح است که کدام انتخاب را خواهند گزید. البته همان موقع که در روستا بودیم هم هر طوری که بود، کار خودشان را میکردند. چادر به سر، روبروی آینه میایستادند و هی یک چیزهایی از توی کیفشان در میآوردند، به این طرف یا آن طرف صورتشان میمالیدند و داخل کیفشان میانداختند و دوباره یکی دیگر که شاید کمی کوتاهتر یا بلندتر بود و شاید هم رنگی متفاوت داشت، در میآوردند و خلاصه آنقدر جلوی آینه میایستادند تا بالاخره راضی میشدند که رنگ صورتشان، آنگونه شده که باید میشد. اما زمانی که برای گردشهای اینچنینی بیرون میآمدیم، کار از این هم پیشتر میرفت و رنگارنگی چهرهها، بسان تلألو رنگینکمان میشد. بگذریم. مرا چه کار به این کارها! از مسجد جامع بیرون آمدیم و تعدادی ساندویچ و مقداری میوه و کمی هم مایحتاج برای شام خریدیم و راه افتادیم به طرف قورتان. گمانم ساعت سه بعدازظهر بود که به مدرسه رسیدیم. ناهار را دور هم خوردیم و هر کسی به کار شخصیاش مشغول شد. برخی که ظاهرا در زندگی هیچ کاری جز خوابیدن ندارند. برخیها لباسهایشان را میشستند تا برای گردش فردا در شهر اصفهان، مرتب باشد. برخی هم فیشهای نیمهتمام و مصاحبههای پیاده نشدهشان را مینوشتند. عدهای هم برای گردش آخر یا تکمیل آخرین دادهها، راه روستا را در پیش گرفتند. من هم پس از آنکه فهمیدم نانوایی روستا، بسته است و نان به اندازه کافی برای شام نداریم، کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته بودم که آقای باقری، مدیر مدرسهای که در آن ساکن بودیم، به دادم رسید و با موتورش به روستای کناری رفتیم و از آنجا تعدای نان خریدیم و برگشتیم. بعد هم مشغول شستن کت و شلوارم شدم. توی آن گرما، کت و شلوار پوشیدن برای حفظ صیانت مقام استادی، چقدر مزخرف بود. و حالا همین کت و شلوار هم آنقدر گرد و خاک گرفته بود که واقعا نمیدانستم چکارش کنم. فردا باید با همین همراه بچهها به اصفهان میرفتم و از آنجا که فرصت رفتن به خانه و عوض کردنشان را نداشتم، باید یکسره همراه بچهها به آمل باز میگشتم و با همینها میرقتم سر کلاس و روز بعد، باز با همینها میرفتم سر کلاسهای دانشگاه نور. و البته اگر فرصتی دست میداد و سری هم به خانه میزدم، بیفایده بود. که تنها همین یک دست کت و شلوار را دارم. اینها را هم چهار سال پیش که دبیر اجرایی کمیسیون مردمشناسی همایش ملی ایرانشناسی بودم، هدیه گرفتم تا فرم پوشاک همه دبیران، یکسان باشد. و از بس دانشجوها این چند ترم مرا با همین پوشاک ثابت و یکنواخت دیدهاند، خسته شدهاند. اما تا پاره نشوند دست از سرشان برنمیدارم. و اینها هم که خدا را شکر خیال پاره شدن ندارند. حتی اگر خودم هم پاره شوم، اینها پارهشدنی نیستند. بهرحال، با راهنمایی چند نفر از دانشجویان دختر (که با این کارها بیشتر آشنایی دارند) آنها را شستم و گذاشتم تا خشک شود. از آقای فاطمی که راهنمایمان در این چند روزه بود، خواهش کردم یک اتو برایمان بیاورد و او هم بیهیچ تأملی آورد. شام را املت خوردیم. همان دو سه دانشجوی دختری که در بخش پیشین دربارهشان نوشتم، پختند. البته پیش از شام، آقای فاطمی آمد با پارچهای که چیزهایی داخلش بود. آینه بودند که رویشان با شیوه خاصی، طراحی کرده بود. بیشترشان تصویر چهره دختر بودند و برخیشان هم چیزهای دیگر. انگار در سربازی از یکی از دوستانش یاد گرفته بود. و حالا آمده بود تا به بچهها یاد بدهد. و بچهها هم جمع شدند و با دقت، گوش میدادند و نگاه میکردند. بعد هم شروع کردند به پرسیدن پرسشهایشان که: «اگر اینجایش را خواستیم اینگونه کنیم، باید چکار کرد؟» و «اگر اینجایش اینطوری شد، باید چطوری درستش کنیم؟» و... .بعد هم بچهها دوباره سراغ رختشوییشان رفتند و برخی هم مشغول تکمیل گزارشها شدند. و البته همچنان عدهای دور آقای فاطمی، دستورالعمل میپرسیدند. آخر شب بود که فهمیدم یکی از خانمها حالش به هم خورده و حسابی دلش درد میکند. دفترچهاش را برداشتیم و همراه دو تا از دوستانش به طرف خانه بهداشت روستا که شبانه روزی دکتر دارد، راه افتادیم. دوستانش که همراهش آمده بودند، توی این چند روزه اردو مدام به هم گیر میدادند و گاهی همدیگر را مورد عنایت ناسزاهای نه چندان جالب میکردند. خلاصه کارد و پنیر بودند. پیش خودم فکر کردم حالا نیایند توی درمانگاه و آنجا هم دوباره آبشان توی یک جوب نرود. اما خوشبختانه به خیر گذشت و خین و خینریزی نشد. به درمانگاه که رسیدیم، خاموشی بود و سکوت. و اثری از دکتر ندیدیم. نیمهشب بود و اما چارهای نبود جز مزاحمت برای اهالی روستا. با آقای عسگری، دهیار روستا تماس گرفتم و درِ خانه آقای محمدی، رییس شورای روستا را به صدا در آوردیم تا بالاخره دکتر که خانهاش پشت خانه بهداشت بود را یافتیم. انگار آمپولی زد و نسخهای پیچید تا خوب شود. و آقای محمدی با خودرو اش که تازه خریده بود (و امیدوارم خیرش را ببیند) تا در مدرسه رساندمان. وارد مدرسه که شدیم، صدای خنده پسرها که مثلا چراغ اتاقشان خاموش بود، میآمد. انگار خانمها هم چند باری بهشان تذکر داده بودند، اما مگر به گوششان میرفت. وارد اتاق که شدم، فهمیدم باز هم بحث مسخره کردن همان دانشجوی کذایی (که در بخش نخست توضیح دادم) در میان است. مگر میشد آرامشان کرد. کافی بود دانشجوی مسخرهگر از این دنده به آن دنده بشود تا بمب خنده دیگر پسرها منفجر شود.
ميانتکمله
اين نوشته را ناچار، براي رفع برخي ابهامات و البته پارهاي توضيحات، بين دو بخش سفرنامه قورتان اوردم.
فکر کنم تا الان پنج شش باري مقاله «مرگ مولف» بارت را خونده باشم. و مطمئنم اگه پنجاه شصت بار ديگه هم بخونم، نميفهمم. مثه ساير آثار پساساختگرا و پست مدرن و... که نميدونم حرف حسابشون چيه. اما تا اونجا که فهميدم، بارت و امثال اون ميگن که يه نويسنده بعد از اينکه نوشتهاش رو عرضه کرد، ديگه نقشي توي اون نداره و اين خوانندهاس که با خوندن متن، اون رو ميآفرينه. فارغ از اينکه درست فهميده باشم و يا باز هم سوتي داده باشم، من فکر ميکنم خواننده است که متن را از ابتدا ميآفرينه. هيچ نويسندهاي بدون توجه به خواننده و انتظارات و واکنشهاي اون، نوشتهاي رو به وجود نمياره. حتي وقتي شخص نويسنده، خاطراتش رو مينويسه تا بعدها خودش (و تنها خودش) اونها رو دوبارهخوني کنه و روزهاي گذشته پيش چشمش مجسم بشه، به خودش در اون تاريخي که خواننده همين مطالب خواهد بود توجه ميکنه. اگه رمان «جننامه» هوشنگ گلشيري رو خونده باشين، جا به جا مينويسه: «اينها را مينويسم تا باشند»، يا «اينها را بايد بنويسم تا بمانند» و... که در واقع، هدفش ماندگاري نوشتههاس براي خوانندههاي آينده. چنانکه در برخي جاها مينويسه: «اينها را مينويسم تا اگر خودم موفق به انجامشان نشدم [داستان بر اساس جريان احضار روح و طلسم و... ميگذره]، خوانندهها آنرا به پايان برسانند» يا جملاتي شبيه به اين که مطمئن نيستم دقيق نوشته باشم. نويسندهاي که براي خوشايند يا حتي عصباني کردن خوانندههاش چيزي مينويسه، باز هم نوشتهاش رو با توجه به همين ويژگيهاي خوانندهاس که ميآفرينه.
من هم هميشه مطالبم رو با همين نگاه و توجه مينويسم. چه مقالات (مثلا) علمي در نشريات تخصصي، چه مطالب ژورناليستي در روزنامهها، و چه نوشتههاي وبلاگم رو. تا پيش از اين، توي وبلاگم مينوشتم هر آنچه دل گل و گشادم ميخواست. عين خيالم هم نبود. يه عده خواننده پر و پا قرص داشتم که برخيهاشون هميشه بر من منت ميذارن و تعريف و تمجيدهايي ميکنن که اعتراف ميکنم در حد من نيست. يه عدهشون هم فقط منتظرن تا يه چيزي بنويسم و اونها گير بدهند که «اين هم يه نشونه ديگه از بيديني من» و از اينجور حرفها. يه عده خواننده گذري هم دارم که بالاخره هر کدوم از اونها هم نظر و پيشنهاد خودش رو ميداد.چون هميشه اعتقاد داشته و دارم که هر انساني، دو گونه رفتار داره که به قول گافمن، يکياش رو در صحنه و يکياش رو در پشت صحنه بازي ميکنه؛ وبلاگم رو گذاشتم واسه بخش پشت صحنه زندگيام. به ويژه در جوامع کمتر دموکراتيک، فاصله بين اين دو گونه رفتاري افراد، بيشتر ميشه و همينه که ميبينيم «آنان که خاک را به ادعا کيميا کنند، روزي به خلوت رفته و ... ميکنند». يه مدرس و استاد هم از اين قاعده استثناء نيست. براي همين بود که هيچوقت آدرس وبلاگم رو به دانشجوهام ندادم. با وجوديکه اولين وبلاگ دانشجويان مردمشناسي در ايران رو (از زمان دانشجويي تا حالا) من راه انداختم. اما چند وقت پيش، دانشجويان يکي از دانشگاههايي که درس ميدم، اسمم رو در اينترنت جستجو کرده و آدرس وبلاگم رو پيدا کردن. و کمکم خيليهاي ديگه هم به جمع اين مکتشفين پيوستند. بعد از اردوي قورتان، يکي از دانشجوها ازم خواسته بود سفرنامهاي که در اينباره مينويسم رو به عنوان الگو (چون از تکتک دانشجوها خواستم که غير از متن نهايي پژوهش، يکي يه سفرنامه هم بنويسند) در اختيارش بذارم. و وقتي براش پرينت گرفتم، بقيه دانشجوها هم خواستار کپي کردن و خوندنش شدن. و اين شد که وبلاگم از حالت پنهاني خارج شد و در دسترس همگان قرار گرفت. خب؛ اين شد ترمز اول واسه چيزهايي که روي دلم باد ميکرد و وبلاگ، گاهي تنها گريزگاهشون بود. حالا بايد دچار خودسانسوري بشم. اگرچه تا حالا هم تا حدودي دچار اين قضيه بودم، اما خب، کمتر از ديگران خودم رو مقيد به چارچوبهاي عرفي ميدونستم. اما در نوشتن بخش دوم سفرنامه، اين ماجرا خودش رو بيشتر نشون ميده. يکي اينکه مطمئنم دانشجوهام اين سفرنامه رو بطور کامل خواهند خوند. در حاليکه سفرنامه اردويي که سال گذشته دانشجوها رو برده بودم، بدون دغدغه نوشته شده بود. حالا نه ميتونم از احساساتم بگم و نه از نظرم نسبت به برخوردهاي دانشجوها. اما ماجرا و در واقع دليل اصلي که باعث شد اين مطلب رو بنويسم، به بخشي از بخش نخست نوشته سفرنامه بر ميگرده:
«بعدازظهر، آقای فاطمی که در این دو روزه همراه دانشجوها بود، به مدرسه آمد و بچهها هم هرچه میخواستند ازش میپرسیدند و او هم که یک اطلاعرسان با دریایی از اطلاعات بومی بود، بیدریغ همه چیز را در اختیارشان قرار میداد. و این شد یک پژوهش میدانی! بچهها در سایه خنک اتاق برای خودشان نشسته بودند، و اطلاعرسان به حضورشان شرفیاب میشد. تازه، این مسئله به همینجا ختم نشد. شب دوباره آمد و یک عالمه تحقیق و اسناد مکتوبی که خودش درباره روستا گردآوری کرده بود را در اختیار دانشجوها قرار داد. و بدینگونه، تحقیق دانشجوها تکمیل شده و آنها خرسند از اینکه یک کار پژوهش میدانی را به اتمام رساندهاند!»
آقاي فاطمي که ظاهرا بطور مرتب به اينترنت سرکشي ميکنه تا آخرين مطالب رو درباره قورتان بررسي کنه، وبلاگ من رو پيدا کرده بود و با خوندن مطلب منقول در بالا، احساس کرده که طرف صحبت و گلايه من، ايشونه. در حالي که ناراحتي من از دست دانشجوها بود. و البته همونطور که تا حالا بارها به دانشجوها گفتم، اگه زماني مطلبي مينويسيم و خواننده متوجه نميشه و يا بد متوجه ميشه، تقصير رو به گردن خواننده نندازيم. بايد عيب رو در کار خودمون جستجو کنيم. و بنابراين من هم همونطور که در تماس تلفني با آقاي فاطمي، تلاش کردم منظورم رو از اين چند سطر بهتر بيان کنم، پوزشخواهي کرده و گناه بد نوشتن رو به گردن گرفتم. و حالا هم ضمن پوزش دوباره، توضيح ميدم که آقاي فاطمي بدون هيچ چشمداشتي سه شبانه روز تمام وقتشون رو در اختيار دانشجوها گذاشتن و هر نوع اطلاعاتي که ميخواستن، بهشون ميدادن. و اين در حالي بود که ايشون خودشون اين اطلاعات رو گردآوري کرده بودن تا پس از تکميل، بصورت کتاب به چاپ برسه. و البته در تمام اين مدت، اين من بودم که از ايشون خواهش ميکردم همراه دانشجوها باشن تا در مواقع لازم، اونها رو راهنمايي کنن. اما چون دانشجوها دفعه اولشون بود که پژوهش ميداني ميکردن، آشنايي چنداني با شيوههاي گردآوري داده در ميدان نداشتن و ترجيح دادن از لقمه چرب و نرمي که آقاي فاطمي در اختيار داشت، استفاده کنن. بهرحال باز هم از آقاي فاطمي براي تلاش بيدريغ و چند روزهشون سپاسگزاري کرده و پوزشخواهي ميکنم که منظورم رو نتونستم درست و شفاف بيان کنم.
و البته الان بي رو دربايسي بگم، در نوشتن بخش دوم اين سفرنامه دچار مشکل شدم. هر چيزي که بنويسم، يا شديدا تحت تاثير نگاه معطوف به خوانندههايي خواهد بود که خودشون در اين اردو سهيم بودن. و يا حتي اگه معطوف به اين نگاه نباشه، ممکنه چنين برداشتي رو در ذهن خواننده ايجاد کنه که حتما با توجه به اون نگاه بوده که اين تعريف و تمجيد و يا انتقادها رو کردم.
بهرام که گور میگرفتی همه عمر (بخش نخست)
سال گذشته که میخواستم دانشجوها را برای اردوی علمی به روستای «حوض ماهی» (از توابع شهرستان مبارکه اصفهان) ببرم، دانشجویان ترمهای پایین اصرار داشتند که آنها هم در این اردو شرکت کنند. در این راه، وساطت دکتر شارعپور هم وزنه را به نفع آنها سنگین کرد. اما چون تاکید داشتم که حتما باید ابتدا روش پژوهش میدانی را خوب یاد گرفته و بعد وارد میدان شوند، قول دادم که سال دیگر (که همین امسال باشد) دانشجویان درس انسانشناسی فرهنگی را برای انجام پژوهش، به اردوی علمی مشابهی ببرم. و هنوز چشم بر هم نزده بودم که یکسال گذشت و انا لله، و انا الیه راجعون! تجربه سال گذشته نشان داد که اگرچه از عهده کنترل دانشجویان بر میآیم، اما دست تنها خسته میشوم. بنابراین امسال اصرار داشتم که تنها در صورتی این اردو برگزار شود که شخص دیگری از طرف دانشگاه، مسئولیت آنرا بر عهده بگیرد. گزینههای زیادی برای این کار مطرح بودند. اما مانند سال گذشته، هر چه به روز حرکت بیشتر نزدیک میشدیم، از تعداد آنها کاسته میشد. تا آنجا که دوباره این مسئولیت بر عهده خودم نهاده شد.
اما اینکه اردو در کجا برگزار شود؛ با این استدلال که بچههای دانشگاه، عموما بومی مازندران و یا تهران هستند (که هر دو منطقه جنگلی و یا تقریبا کوهستانی است)، بنابراین بهتر است همانند سال گذشته، روستایی کویری انتخاب شود. موضوع را با آقای نمازی (مدیر کل گردشگری روستایی و عشایری سازمان میراث فرهنگی کشور. از آن آدمهای فرهنگی و خوشفکر است و به واسطه تحصنش به همراه دیگر نمایندگان معترض در صحن مجلس ششم، برای انتخابات اخیر (مجلس هشتم) تایید صلاحیت نشد) در میان گذاشتم. ابتدا روستای «ماخونیک» در استان خراسان جنوبی را معرفی کرد که مردم آن ضمن داشتن ویژگیهای فرهنگی خاص خود، از نظر زیستی نیز از دیگر مردمان متمایزند. به گونهای که متوسط قد آنها از 150 سانتی متر تجاوز نمیکند. اما مشکل اینجا بود که از آمل تا ماخونیک حدود 24 ساعت راه در پیش بود که رفت و برگشت، مجموعا چهل و هشت ساعت از زمان را به خود اختصاص میداد و در کنار آن، خستگی طول راه و هزینههای سفر و... نیز مطرح بود. دوباره با آقای نمازی مشکل را مطرح کردم و این بار، روستای «قورتان» از توابع «ورزنه» (نزدیکترین شهر به تالاب گاوخونی) در استان اصفهان را پیشنهاد کرد. آنچنانکه میدانیم، روستاها و شهرهای قدیمی عموما در میان بارو و حصاری قرار گرفته بودند که آنها را از گزند راهزنان و دشمنان و... نگاه میداشت. روستای قورتان هنوز این حصارش را که قدمتی بیش از هزار سال دارد، حفظ کرده است و تعدادی خانه هنوز در آن قرار دارد.
زبان اهالی آن روستا نیز گویشی احتمالا پهلوی است که خود اهالی آنرا «ولایتی» مینامند. زنان روستا هم همگی با چادرهای رنگی گلدار در معابر عمومی ظاهر میشوند. فاصله زمانی 12 ساعته بین آمل با این روستا که میشود با اتوبوس پیمود، آن را در اولویت قرار داد. دو هفته پیش از موعد اردو، با خواهر زادهام (که استحکام رابطهمان، به دوستیمان است و نه به خواهرزادگی و دایی) راه روستا را در پیش گرفتیم. به ترمینال جی (اصفهان) که رسیدیم، فهمیدیم ورزنه، سرویس منظم و مرتبی ندارد. یک ساعتی معطل شدیم تا رضایت راننده اتوبوس سرویس دانشگاه ورزنه را به دست آوردیم و آویزانشان شده و راه افتادیم. بیش از یک ساعت طول کشید تا مسیر 100 کیلومتری اصفهان-قورتان را پیمودیم. حدود پنج کیلومتر مانده به ورزنه، تابلو «قورتان» و «بلان» را میبینیم که جاده انحرافی سمت چپ را نشان میدهد. پیاده شدیم و سه-چهار کیلومتر فاصله تا قورتان را با یک وانت بار رفتیم. هماهنگیها را با آقایان توکلی (دهیار پیشین روستا) و باقری (عضو شورای اسلامی روستا) به عمل آوردیم. باقری تاکید داشت که هیچ مشکلی وجود ندارد، به شرط آنکه دانشجویان شئونات اسلامی را زیر پا نگذارند که حساسیت مردم را بر خواهد انگیخت.
خلاصه، گشتی در روستا زده و پیاده به طرف جاده اصلی به راه افتادیم. گمانم چهل دقیقه در گرمای ظهر پیادهروی کرده تا به جاده رسیدیم و از آنجا هم پس از چند بار سوار و پیاده شدن، خودمان را به اصفهان رساندیم.
همه هزینه اردو را نمیشد بر گردن دانشجوها گذاشت. پیشنهادهای مختلفی مطرح شد که چقدر از هزینه بر عهده دانشجوها باشد. من با بیش از 15 هزار تومان برای هر دانشجو مخالف بودم. که به نظرم همین مبلغ هم برای عدهای سنگین است. همین هم شد. بقیه هزینه را آقای ترزبان (معاونت دانشجویی دانشگاه) به نیابت از دانشگاه به گردن گرفت. در اردوی سال گذشته، دانشجوها دچار نوعی سردرگمی بودند که متناسب با هر موضوع (که برای گروههای مختلف) مشخص کرده بودم، دقیقا چه نوع دادههایی را گردآوری کنند. بنابراین امسال لقمه نیمه آماده را برایشان فراهم کردم و فرمی در اختیار هر گروه قرار دادم که دقیقا جزئیترین موارد مورد نیاز برای هر موضوع را تعیین کرده بود. این فرم توسط آقای علیرضا حسنزاده در پژوهشکده مردمشناسی سازمان میراث فرهنگی تدوین شده است. در کنار این فرم، یک برگه یک صفحهای نیز به هر دانشجو دادم که نکات لازم را یادآوری کرده بودم. مثلا توضیحاتی درباره زمان و مکان اردو، لوازم مورد نیاز و... . همچنین تاکید کرده بودم که خانمها با چادر و آقایان با پوشش غیر زننده در اردو شرکت کنند و هر کس اعتقاداتش اینها را نمیپذیرد در این اردو شرکت نکند (آخر به گمانم اعتقاد تنها این نیست که چادر سر کردن را ارزش بدانیم. ممکن است شخصی عقیده داشته باشد که نباید چادر سر کند و به نظرم این عقیده هم هیچ کم از عقیده افراد معتقد به حجاب ندارد. چنین فردی هم میتواند اعتقادات محکمی داشته باشد که البته با اعتقادات رایج همخوان نیست. اما بهرحال به نظرم معتقد است. به همان اندازه که دیگران معتقدند). شنبه (18/2/1387) از خانه خارج شدم. یکشنبه را در تهران و به رتق و فتق امور شخصیام گذراندم و دوشنبه سر کلاسهای آمل حاضر شدم. سه شنبه را با دانشجویان دانشگاه نور سر و کله زدم و چهارشنبه دوباره به آمل برگشتم تا همراه و همسفر دانشجویان، به اصفهان بروم. کارهای شخصی خودم هنوز نیمه تمام مانده بود. دو مقاله نیمهکاره داشتم که تا ساعت 4 بعدازظهر به هر ترتیبی که بود، تمامشان کرده و با ایمیل، به مدیر پروژه رساندم. ازپای رایانه که برخواستم، تجمع آماده دانشجویان را در حیاط دانشگاه دیدم. برخی به تنهایی و برخی با خانوادههایشان. نگاههای زیرچشمی و یواشکی پدر و مادرها روی شانههایم سنگینی میکرد. یقین دارم برخیهاشان با دیدن من و کم سن بودنم، به شک و تردید افتادند. نمیدانم ترس از شکستن دل فرزندانشان باعث رضای اجباری به فرستادن آنها به اردو شد و یا رودرواسی (که اگر اشتباه نکنم در کتاب «غلط ننویسیم» نوشته احمد نجفی، صورت مکتوب «رودربایستی» هم برایش ذکر شده) با من. با تاکسی خود
