تبليغاتX
شوخی با فرهنگ و اجتماع

مثه اینکه گیر من به نیروی انتظامیُ تمومی نداره. این مطلب رو در روزنامه همبستگی دیروز (اول تیر ۱۳۸۷. صفحه جامعه)چاپ کردم. اما درباره قضایای دانشگاه زنجان و حتی سردار زارع، تلاش می کنم به زودی یه مطلب روی وبلاگ بذارم که البته شاید چندان با روایتهای رایج در بین خوانندگان وبلاگ، همخوان نباشه.

 

رسالت نیروی انتظامی در صیانت از آبروی افراد

 

گروه جامعه: امیر هاشمی مقدم

 

طی سالهای اخیر، برخی اقدامات نیروی انتظامی، برای مردم تازگی داشته و همین امر سبب شده است تا درباره هر یک از این اقدامات، دیدگاههای مثبت و منفی بسیاری شکل گرفته و توسط رسانه‌های عمومی و یا دیگر شبکه‌های ارتباطی از جمله پیام کوتاه، گفتگوهای روزانه و... منتشر شود. مبارزه با اراذل و اوباش، ارتقای امنیت اجتماعی، پلیس اخلاقی، مبارزه با تکثیر غیرمجاز فیلمهای ایرانی، و... برخی از این برنامه‌ها بوده است. زمانی هم صحبت از «پلیس موبایل» در میان بود و اعتراضات و جبهه‌گیری‌هایی علیه این برنامه به صورت پراکنده و غیرسازمان‌یافته مطرح شد که با رد وجود چنین برنامه و سیستمی از سوی مسئولین نیروی انظامی، تب این مسئله هم در میان مردم فرو نشست؛ اگرچه گاه‌گاه دیده و شنیده می‌شد که برخی مأمورین نیروی انتظامی، خلاف این دستور عمل کرده و گوشی‌های تلفن همراه برخی افراد را بازرسی می‌کردند که خوشبختانه این مسئله هم میان مأمورین نیروی انتظامی، عمومیت نداشته و ندارد. البته در این میان، مسئولین نیروی انتظامی هرگز اصل موضوع را رد نکردند و تأکید داشتند برای حفظ حریم خصوصی مردم که گاهی اوقات با فیلمهای تهیه شده توسط موبایلهای دوربین‌دار و یا دوربینهای فیلمبرداری خانگی مورد تعرض قرار می‌گیرد، اقدامات پیشگیرانه‌ای انجام می‌دهند و به برخی تعمیرگاههای موبایل و... سرکشی می‌کنند. نفس این عمل بسیار پسندیده است و جای سپاسگزاری دارد. در این زمینه نیروی انتظامی با بسیاری از دست‌اندرکاران تهیه و پخش فیلمهایی که از فضای خصوصی دیگران گرفته شده بود، برخوردی قاطع و جدی کرد. قطعا اگر چنین برخوردهایی با عوامل توزیع اینگونه کالاها صورت نگیرد، دیگر هیچگونه امنیتی را در جامعه نمی‌توان انتظار داشت. خوشبختانه مسئولین نیروی انتظامی در موارد دیگر نیز، تا حد امکان خود را ملزم به حفظ آبرو و شخصیت دیگران می‌دانند. شاید بهترین نمونه از این دست، عدم اجازه چاپ تصویر مجرمان، کلاهبرداران، سارقان و... در روزنامه‌ها و نشریات باشد. کمتر پیش آمده که شاهد تصویر یک مجرم در روزنامه‌های کشورمان باشیم؛ مگر در مواقع ضروری و استثنایی. مثلا قاتل جانی‌ای از دست ماموران گریخته و احتمال می‌رود که اگر به زودی دستگیر نشود، به دیگر شهروندان هم آسیبهای جانی برساند. بنابراین نیروی انتظامی با کسب مجوز قانونی لازم از مراجع ذیربط، اجازه چاپ تصویر فرد مذکور را می‌دهد. و یا در مواردی دیگر، فرد مجرمی دستگیر شده و به موارد متعددی از کلاهبرداری اعتراف کرده است. بنابراین نیروی انتظامی باز هم با رعایت قوانین مربوطه، اجازه چاپ تصویر شخص کلاهبردار را به نشریات عمومی می‌دهد تا مالباختگان بتوانند با دیدن تصویر فرد کلاهبردار، از دستگیری وی آگاه شده و برای دریافت اموال دزدیده شده خود، به کلانتری یا دادگاه مربوط مراجعه کنند.

همه این موارد، نشان از حساسیت ویژه مسئولین محترم نیروی انتظامی در حفظ و رعایت آبروی شهروندان دارد و نشان می‌دهد از نگاه ایشان، کسی که یک یا حتی چند بار مرتکب گناه و اشتباه شده است، باز هم تا آن اندازه دارای شأن و مقام انسانی هست که حفظ آبرویش امری ضروری شمرده شود.

اما با وجود در پیش گرفتن چنین سیاستهای کارسازی از سوی مسئولین نیروی انتظامی و قضایی، متأسفانه گاهی موارد دیگری مشاهده می‌شود که شگفتی بیننده و شنونده را در برابر این دوگانگی‌ها بر می‌انگیزاند. اجازه دهید تا این مسئله را با بیان نمونه‌ای که شاید اولین و مهمترین مورد در این زمینه بود، عینی نماییم. سال گذشته، کلیپ تصویری‌ای روی گوشی‌های تلفن همراه بسیاری از افراد دیده می‌شد و البته با سرعت بسیار بالایی هم توسط بلوتوث، برای آنها که ندیده بودند، فرستاده می‌شد. فیلم مذکور یکی از بازیکنان مطرح فوتبال کشورمان را در کنار چند دختر با وضع نامناسب در ویلایی در شمال کشور نشان می‌داد. این فیلم توسط مامورین نیروی انتظامی تصویربرداری شده بود. پخش این فیلم، موجی از نظرات را به ویژه در بین کاربران اینترنت برانگیخت. متأسفانه غیر از مورد بالا، باز هم مواردی دیگر از این دست مشاهده گردید که باز هم متاسفانه، توسط مامورین نیروی انتظامی تصویربرداری شده بود و البته از بدنهای کاملا برهنه و در حالاتی بسیار زننده. متأسفانه به دلیل هماهنگ نبودن برنامه‌های فرهنگ‌سازی در جامعه، با رشد امکانات ارتباط جمعی از جمله اینترنت و گوشیهای چندرسانه‌ای موبایل، تصاویری از این دست با سرعت بسیار بالا و همراه با حرف و حدیثهای بسیار در بین مردم و به ویژه جوانان منتشر می‌شود. حال در این‌باره چند پرسش در ذهن تداعی می‌گردد که شاید مسئولین محترم نیروی انتظامی خود را ملزم به پاسخگویی به آنها ندانند، اما یقینا باعث اعمال کنترل بیشتر و شدیدتر بر اجرای قانون توسط مجریان آن خواهد شد.

پرسش اول این است که چرا، با چه اجازه‌ای، و با کدام هدف از اینگونه موارد فیلمبرداری می‌شود؟ زمانی که برای ورود به منزل افراد مظنون یا متهم، و همچنین برای چاپ عکس افراد مجرم، حساسیتهای لازم به کار می‌رود تا مبادا آبروی اشخاص ریخته شود، چرا از محافل خصوصی افراد (حتی اگر بگوییم محافل غیراخلاقی) فیلمبرداری می‌شود؟ آن هم زمانی که ایشان را با مدارک کافی دستگیر کرده‌اند. آیا برای گرفتن چنین تصاویری، حکم قانونی صادر می‌شود؟ حتی اگر حکم قانونی هم صادر شود، با چه انگیزه‌ای افراد متهم را با وضعیتی بسیار نامناسب و گاهی حتی مستهجن، در برابر دوربین نگاه می‌دارند تا از آنها فیلمبرداری کنند؟ آیا این خود نمونه‌ای از اشاعه منکرات در جامعه نیست؟ حتی باز هم  فرض را بر این بگذاریم که برای فیلمبرداری با این وضعیت، حکم لازم را هم از مراجع قانونی دریافت کرده باشند؛ چرا در حفظ آبروی اشخاص، کوشا نیستند؟ اگر کسی نمی‌تواند فیلمی که در بدترین حالت از یک فرد سرشناس و یا حتی گمنام گرفته شده است را در بایگانی‌های انتظامی و قضایی نگهداری کنند، و عمدا یا سهوا فیلم مذکور در بین مردم پخش می‌شود، پس چرا اقدام به این کار می‌کند؟ متأسفانه در برخی از این کلیپها مشاهده می‌شود که مامورین نیروی انتظامی، بدون طی شدن مراحل قانونی، فرد متهم یا مجرم را در همان هنگام دستگیری، جلوی دوربین نشانده و از او بازجویی کرده و حتی وی را با واژه‌ها و اصطلاحات نامناسب، مخاطب قرار می‌دهند. آیا اینها خلاف قوانین قضایی کشور نیست؟ در فیلمها و سریالهای پلیسی خارجی که از تلویزیون کشورمان پخش می‌شود، همیشه شاهد صحنه‌هایی بوده‌ایم که به هنگام دستگیری متهم به وی گوشزد می‌کنند که «هر حرفی که الآن بزنی، در دادگاه می‌تواند علیه تو بکار برود» و در واقع بخشی از کارکرد این سخن، یادآوری حقوق متهم به وی است. آیا ما همیشه بر این نکته اصرار نورزیده‌ایم که در قوانین دینی و اجتماعی ما، انسانها شأن و منزلت بالایی دارند؟ پس چرا گاهی اوقات در تخریب آن اینگونه می‌کوشیم؟

گرچه سخن را در این‌باره می‌توان به درازا کشید؛ اما شاید همین یادآوری کوتاه هم بتواند مسئولین محترم انتظامی و قضایی کشور را به دقت و توجه بیشتر به رعایت حقوق و قوانین مربوط به شهروندان، تشویق و ترغیب نماید. برای همه این عزیزان، پیروزی و سربلندی هرچه بیشتر را از خداوند بخشنده، خواستاریم.

 

نوشته شده توسط امیر هاشمی مقدم در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 15:44 | لینک ثابت |
با یه ذره شرح

 

مطلب بدون شرح خونده بودین، اما با یه ذره شرح، چی؟ فکر کنم اون یه ذره هم در حدی نیست که بشه بهش گفت: «شرح»!

در ادامه مطلب قبلی درباره سردار زارع:

 

 

آزادي سردار زارعی با وثيقه 50 ميليون توماني
وي افزود: اين فرد چند ماهي است تحت قرار بازداشت بود ولي در روزهاي اخير با تبديل قرار وي و سپردن وثيقه 50 ميليون توماني آزاد شده است.

كد خبر: ۱۲۲۶۳ تاريخ انتشار: ۱۰:۵۰ - ۲۵ خرداد ۱۳۸۷ تعداد بازديد: ۴۷۵۷

رئيس كل دادگستري استان تهران با اشاره به تبديل قرار فرمانده سابق نيروي انتظامي استان تهران از آزادي وي با قرار وثيقه 50 ميليون توماني خبر داد.

به گزارش فارس، سيدعليرضا آوايي صبح امروز در جمع خبرنگاران افزود: عمده جرايم فرمانده سابق نيروي انتظامي استان تهران مربوط به جرايم كيفري و اخلاقي بود كه مدارك و مستنداتي كه از سوي وي ارائه شد براي قضات از تعداد دليلي كه در پرونده براي محكوم كردن وي بود كفايت نمي‌كرد.
وي افزود: اين فرد چند ماهي است تحت قرار بازداشت بود ولي در روزهاي اخير با تبديل قرار وي و سپردن وثيقه 50 ميليون توماني آزاد شده است.
آوايي گفت: رسيدگي به اين پرونده كماكان ادامه دارد.

رئيس كل دادگستري استان كل تهران همچنين در پاسخ به پرسش خبرنگار فارس مبني بر اينكه اراذل و اوباشي كه در طرح اخير نيروي انتظامي بازداشت شده‌اند، آيا حكم اعدام صادر شده است يا خير؟ گفت: سه مورد از اين افراد كه تجاوز به عنف داشتند دادگاه حكم اعدام صادر كرده است و براي بعضي از پرونده‌ها نيز كه بناي به عنف اثبات نشده بود دادگاه كيفري استان موضوع را به دادگاه جزايي ارسال كرده است.
 
 
خبرگزاری تابناک: http://www.tabnak.ir/pages/?cid=12263
 
 
و حالا اون یه ذره شرح: خب، فقط سه نفری از اراذل و اوباش اعدام میشن که تجاوز به عنف داشتن. سردار زارع که به چندین نفر تجاوز به عنف کرده چی؟
نوشته شده توسط امیر هاشمی مقدم در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 12:22 | لینک ثابت |

سکس: تابوی عوام و لذت خواص

باز هم بگید این پسره دوباره رفت سراغ این حوزه. اما والله، بالله این روابط جنسی چیزی نیست که به این راحتی بگی نباید سراغش رفت و انجام داد، و بعد هم از مردم انتظار داشت که گوش بدهند. این یه نیاز طبیعی و غریزیه. به همون اندازه غذا و آب خوردن و خواب و استراحت. نمیگم باید افسار گسیخته رهاش کرد. بلکه حرف بر سر اینه که به همین راحتی هم نمیشه گفت «نباید» و بعد هم با خیال آسوده گفت «حل شد». خیر. اینها پاک کردن صورت مسئله اس. این حرفها برای مردم عامه اس و نه برای خواص که اون بالا بالا نشستن. اگه امکان و جراتش رو داشتم، بطور مستند مثالهای فراوانی می اوردم از افرادی که در راه تابو کردن مسائل جنسی، پیشقدم بودن. اما وقتی به زندگی خصوصی خودشون سرک می کشی، به به و چه چه ات به هوا میره. البته اگه از نگاه مردمشناسانه بخواهیم نگاه کنیم، در دوره های پیشین و در واقع در بسیاری از جوامع ابتدایی، تابوی روابط جنسی وجود داشت. اما امکان ارضاء میل جنسی هم به شیوه های مختلف وجود داشت. مثلا اگه به کتاب "توتم و تابو"ی فروید نگاهی بندازینُ می بینین که داشتن کوچکترین تماسها بین مادرزن و یا خواهرزن در بسیاری موارد تابوی جنسی شدید بوده. اما در سایر موارد رابطه جنسی، از شدت تابوها کاسته می شده. و یا اگه کتاب "میل جنسی و ارضاء آن در جو.امع ابتدایی" نوشته مالینوسکی رو بخونید، می بینید که داشتن برخوردهای روزانه و رو در رو (اونطوری که در جوامع امروزی رایج و معمولیه) در بین تروبریاندها تابوی شدید جنسی محسوب می شد. اما پسرها و دخترها پیش از ازدواج با شیوه خاصی با هم رابطه جنسی داشتن. حتی اگه در تاریخ اسلام نگاه دقیقی داشته باشین، متوجه میشین که سیر اون چیزی که من اصطلاحی بهتر از "تابو شدگی" براش نمی بینم، با تحولات سیاسی و جنگی ارتباط تنگاتنگی داشته. اما خب، بگذریم. این فوضولیها به من نیومده.

دیشب بچه های خبرگزاری یه خبر جدید بهم دادن که تصمیم گرفتم مطلب امروز رو بنویسم. و اون هم اینکه امروزه بسیاری از کسانی که با مسائل جنسی به عنوان یه تابوی شدید برخورد می کنن، خودشون علی ماشاءالله... . و الان دو مورد از مهمترین افراد مطرح در این حوزه رو معرفی می کنم و قضاوت رو بر عهده خودتون می ذارم. یه عده بررسی می کنن و می پذیرن. و یه عده دیگه که داعیه دفاع از دین و مذهب دارن و به من انگ لامذهبی می زنن، باز هم شروع می کنن به اتهام زدن و فحاشی کردن. چه دشمنانی برای دین بهتر از این مدعیان؟! همون چیزی که در مضمون سخن دکتر شریعتی هست که اگه می خواهی چیزی رو زیر سوال ببری، اطش بد دفاع کن.

احتمالا طرح ارتقاء امنیت اجتماعی و یا طرح مبارزه با اراذل و اوباش رو شنیدین. هر دو این طرح ها از طرف سردار زارع، فرمانده پیشین نیروی انتظامی تهران بزرگ اجرا شد. توی طرح مبارزه با اراذل و اوباش، برخی از مزاحمین نوامیس مردم دستگیر و با اونها برخورد شد. اگرچه لابلای این افراد، یه دفعه می دیدی که منصور اصانلو (رییس صنف شرکت اتوبوس واحد تهران که چند ساله برای حقوق ابتدایی عقب افتاده رانندگان و کارمندان این شرکت تلاش می کنه و بیشتر این چند ساله در زندان بوده) در جلو چشم مردم دستگیر میشه و همونجا (در حالیکه کت و شلوار به تن داره) مورد ضرب و شتم قرار می گیره و در پاسخ به پرسشهای مردم، مامورین اطلاع میدن که «اراذل و اوباشه!».

اما درباره طرح ارتقاء امنیت اجتماعی. بگذریم از سخنرانی دکتر احمدی نژاد موقع تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری اش که به شدت کتمان می کرد که چنین طرحهایی رو به اجرا خواهد گذشات و جمله معروف «یعنی مشکل مردم ما اینه که چند تا تار موی دخترها بیرون باشه؟!» خودش رو تبرئه کرد تا اراء بیشتری به دست بیراه. اما همین که بر اریکه ریاست جمهوری تکیه زد، مثه اوردن پول نفت بر سر سفره مردم، فراموش کرد. توی این طرح، اگه خانمها و حتی آقایون لباس و آرایش مورد پسند مامورین رو نپوشیده بودن، به طرف ماشینهای ارشاد راهنمایی می شدن و یا با نصیحت و در واقع دستور شفاهی اونها رو رها می کردن، و یا اونها رو به کلانتری ها می بردن و تعهد می گرفتن و از اینجور کارها. هیچ معیار مشخصی هم وجود نداشت که مثلا من بدونم چه لباسی بپوشم که بهم گیر ندهند. و دست مامورین باز بود. خب، همه اینها به همت سردار زارع عملی می شد که می خواست امنیت اجتماعی و "اخلاقی" رو برای شهروندان به ارمغان بیاره. نتیجه؟ هیچی، خود حضرت آقا رو در اسفند ماه گذشته در یک خانه فساد به همراه شش زن برهنه دستگیر کردن! نامرد نه یکی نه دو تا، شش تا شش تا. تازه، خیلی از زنهایی که این جناب سردار باهاشون ارتباط داشته، به زور و اخاذی بوده. و جالب اینجا که گاهی اوقات برای لذت بردن، اونها رو به کارهای عجیب وا می داشته. مثلا اینکه هر شش نفر رو وادار کرده که لخت مادرزاد نماز جماعت بخونن! از اونجایی که بین این جناب سردار و آقای سعید مرتضوی (دادستان کل تهران) رابطه تنگاتنگی وجود داشته و این احتمال بوده که اگه پرونده در اختیار مرتضوی قرار بگیره، احتمال ماستمالی هست، پیگیری کار با نظارت خود آیت الله شاهرودی (که بارها توی همین وبلاگ نوشته ام که شخصا فعالیتهای ایشون رو قبول دارم و اعتقاد دارم اگه دستشون باز باشه، کارهای مفید و ارزنده ای انجام خواهند داد) و توسط مامورین حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی صورت می گیره. در این بین، ۳۶ ساعت فیلم غیر اخلاقی در حین کار ازش گرفته شده بود. ظاهرا بین آیت الله شاهرودی و مرتضوی هم بر سر چگونگی پیگیری پرونده اختلافاتی رخ میده. روزنامه ها فرداش خبر از کناره گیری و استعفای سردار زارع میدن. و جلسه تودیع هم براش برگزار میشه و از زحماتش (!!!) قدردانی به عمل میاد. اما روزنامه ها همزمان خبر از بازداشت یک فرمانده نیروی انتظامی بخاطر فساد اخلاقی میدن. سردار احمدی مقدم این خبر رو در روز ۲۱ اسفند ماه در نشست مطبوعاتی به شدت تکذیب می کنه. اما سخنگوی قوه قضاییه تایید می کنه. در فروردین ماه، سردار احمدی مقدم که تا حالا خبر رو تکذیب می کرده، ادعا می کنه که دستگیری به خاطر اتهامات مالی بوده و ان شاالله به زودی رفع اتهام شده و با مشخص شدن بیگناهی، آزاد خواهد شد. اما در پی اعلام آیت الله شاهرودی مبنی بر اینکه شاکیان می تونن بدون هیچگونه ترسی، شکایتشون رو از زارع اعلام کنن، تا همین چند روز پیش می دونم ۸۰۰ نفر شاکی داشته. برخی به خاطر فاسد اخلاقی و برخی هم به خاطر فساد مالی و ارتشاء.

خبرهایی در این زمینه رو می تونین در منابع و سایتهای زیر ببینید:

http://del18.wordpress.com/2008/05/16/800-%D8%B4%D8%A7%DA%A9%D9%8A-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9%D9%8A/

در روزنامه اعتماد ملی:

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1583478

در روزنامه مردمسالاری:

http://www.mardomsalari.com/Template1/Article.aspx?AID=3291#22018

در سایت روز آنلاین

http://www.roozonline.com/archives/2008/03/post_6433.php

در خبرگزاری رسمی نیروی انتظامی:

http://81.28.32.51/NCMS/fullstory/?id=79185

در خبرگزاری دانشجویان دانشگاه امیرکبیر:

http://www.autnews.info/archives/1387,01,0008724

امیدواریم آیت الله شاهرودی بتونه اونجوری که می خواد و واقعا بهش اعتقاد دارم، پرونده رو پیش ببره.

اما شخص دومی که می خوام براتون عملکردش رو تشریح کنم آقای...

بذارین قبلش یه مقدمه ای بنویسم. بیشتر خواننده های وبلاگ من دانشجوها هستن و بنابراین با فضای حراست و کمیته انضباطی دانشگاه تا حدودی آشنا هستن. بارها احتمالا شاهد بودین که مامورین حراست دانشگاه به خانمها و آقایون به خاطر پوشش شون و یا اینکه "چه معنی داره یه دختر با یه پسر کنار هم بشینن" گیر دادن. خب، این عملکرد حراست و کمیته انضباطی. کاری هم نداریم به اینکه اخبار مربوط به خیلی از مسئولین حراست دانشگاهها (مثه رییس حراست دانشگاه کرمانشاه) رو شنیدین یا نه. اما اینها مهم نیست. بهتره بریم سراغ لونه زنبور. در واقع ملکه این زنبورها. دکتر شاه حسینی هم چند روز پیش مراسم تودیع ناگهانی داشت! حضرت آقا رو با منشی دفترش لخت مادرزاد گرفتن. منشی ای که متاهل بود. این جناب دکتر شاه حسینی ضمن اینکه رییس کل کمیته انضباطی وزارت علوم بود، همزمان رییس اداره امور شاهد و ایثارگر این وزارتخونه هم بود. خب، همین دقیقا یکسال پیش شاهد بودیم که در خرداد ۱۳۸۶ علیرغم دستور صریح آیت الله شاهرودی مبنی بر جلوگیری از سنگسار پرونده تاکستان، قاضی بدون توجه به دستور بالاترین مقام قضایی، چون طرف مرتکب زنای محصنه شده بود، سنگسارش کرد. حالا به نظرتون این اتفاق برای این مدیر کل هم می افته؟ اگه من یا شماها این کار رو می کردین مطمئنا اگه نه سنگسار، لااقل حتما اعدام می شدیم. اما برای خواص چی؟

نوشته شده توسط امیر هاشمی مقدم در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 20:33 | لینک ثابت |

بهرام که گور می گرفتی همه عمر (بخش سوم و پایانی)

 

روز چهارم:

صبح، دوباره همان دانشجوی سحرخیز بیدارم کرد تا نمازی به کمر بزنم و کارهای لازم را انجام دهم. پس از نماز، آماده شدم برای رفتن به نانوایی که این بار دیگر به من اجازه این کار را نداد و خودش برای خرید نان رفت. روزهای قبل هم هرجا که می­فهمید، خودش کارها را از من می­گرفت و انجام می­داد. دیروز از ورزنه به تعداد نصف دانشجوها (15 عدد برای 30 دانشجو)، سمسوری خریده بودم. برای صبحانه، نان بود و پنیر و هر دو نفر، یک سمسوری. اما برایم و برای­شان جالب بود این تفاوت فرهنگی در خوراک. با تعجب می­گفتند: «برای صبحانه، سمسوری و پنیر بخوریم؟». انگار آنها بیشترشان این غذای حاضری را برای شام می­خوردند. اما در اصفهان، خوردن نان و پنیر به همراه میوه­ای همچون سمسوری، گرمک، خربزه، هندوانه، انگور و... حسابی دلچسب است. خلاصه به هر زوری که بود وادارشان کردم این وعده خوراک را هم مانند اصفهانی­ها تجربه کنند. صبحانه را که خوردیم، مشغول مرتب کردن مدرسه و به حالت اول در آوردنش شدیم. هنوز ساعت هشت نشده بود که از آقای باقری، مدیر مدرسه که در این چند روز حسابی مزاحمش شده بودیم، و یک آقای باقری دیگر که عضو شورای روستا بود و او هم پذیرای ما در این چند روزه بود، خداحافظی کرده و سوار همان اتوبوس دیروزی شدیم و به طرف اصفهان به راه افتادیم. می­دانستم که بیشتر بچه­ها، انگیزه اصلی­شان از آمدن به اردو، همین گردش در شهر اصفهان بود. بنابراین باید حسابی به­شان خوش می­گذشت. برنامه­ریزی کرده بودم که باید چکار کرد و چگونه پیش رفت. در طول راه، برخی­شان یکی یک «اس» آخر کلمات می­چسباندند و به گمان­شان، اصفهانی حرف می­زدند. و چه سوهان روحی است برای یک اصفهانی، شنیدن این تقلیدِ نشدنی. که آهنگ کلمات و جملات در لهجه اصفهانی، مهمتر است تا آن «اس» معروف. به اصفهان که رسیدیم، یک راست به پایانه کاوه رفتیم تا اتوبوسِ برگشت به آمل را مهیا کنیم و بچه­ها هم وسایل­شان را در انبار آنجا بگذارند تا دستگیرشان نشود. بعد هم با اتوبوس واحد، رفتیم تا دروازه دولت (که امروزه میدان امام حسینش می­نامند و البته پیرمردهایی مانند پدرم، قبول­شان نیست و باید همان دروازه دولت بخوانندش و البته بسیاری جوانان هم. و چه زشت است وقتی می­خواهی سوار تاکسی شوی، داد می­زنی: «امام حسین!». و چه زشت­تر می­شود .وقتی خیابانها بدین نام باشند و تو باید داد بزنی: «سرِ امام حسین» و یا «تهِ امام حسین» و برخی هم وسط­اش را بیشتر می­پسندند. خوشا به حال خرد کسانی که گمان کرده­اند با اینگونه کارها، می­توانند حرمت یک بزرگ را نگه دارند. و مصدق که دستور داده بود نامش را بر هیچ خیابان و میدانی نگذارند –و البته در دوره­ای پس از مرگش گذاشتند و در دوره بعد از انقلاب، از آنجا که به تعبیر آیت­الله خمینی: «مصدق مسلمان نبود» نامش را برداشتند- اگرچه قصدش از این ممانعت، چیز دیگری بود، اما سود رهایی از این بی­حرمتی هم نصیبش شد). خیابان سپه را از دروازه دولت تا میدان شاه پیاده رفتیم و در همان آغاز، دانشجوها را سوار بر کالسکه کردم تا هر سه نفر، با یک کالسکه، دوری در میدان بزنند.

 

 

 

بعد از میان بازار سر پوشیده کنار عالی قاپو، تا مسجد شاه رفتیم و بلیط برای دانشجوها گرفته و وارد شدیم. ورودی مسجد، اگر تشریف آورده و دیده باشید، سنگابی بزرگ است. داشتم برای دانشجوها درباره کارکرد آن در گذشته توضیح می­دادم که یک خانم گردشگر به طرفم آمد و به انگلیسی پرسید که آیا این، مکا (Mekka: محراب) است؟ برایش توضیح دادم که چیست و گفتم محراب را هم برای دانشجویان توضیح می­دهم. اگر مایل است، می­تواند همراه­مان بیاید. هر جایی که برای دانشجویان توضیح می­دادم که مثلا «اینجا و زیر گنبد اصلی مسجد، صدا بازتاب چندباره­ای دارد و اگر دست بزنی یا پایت را بر زمین بکوبی، چندین بار صدا انعکاس پیدا می­کند و آنجا، آن سنگی است که شیخ بهایی طراحی کرد و در هر روزی از سال که باشی، موقع ظهر شرعی، سایه­اش صفر می­شود. خواه تابستان باشد و خواه زمستان. و اینجا شبستان است و در زمستان گرم و در تابستان خنک است و آنجا، آن بالا برای موذن بوده و ...»، برای آن خانم که همراه آقایی بود، دست و پا شکسته انگلیسی هم چیزهایی بلغور می­کردم. دانشجویان شنیده بودند که با هیجان، مرا به آن آقا نشان داده بود و گفته بود: «پروفسور»، که منظورش همان استاد بوده. از من رشته­ام را پرسید و اینکه دانشجویان را از کجا آورده­ام. و من هم از ملیت­اش پرسیدم. وقتی فهمیدم فرانسوی است، چند جمله­ای فرانسوی تحویلش دادم که چشمانش برق زد و با شادی هر چه تمام شروع کرد به فرانسوی حرف زدن. و من که فرانسوی­ام در حد همان چند جمله بود، هاج و واج نگاهش می­کردم. برای با خنده توضیح دادم که فرانسوی­ام تمام شده است. آقایی که همراهش بود و قیافه­اش به ایرانی­ها شبیه­تر بود تا فرانسوی­ها، یکباره شروع کرد به فارسی حرف زدن و تشکر کردن از توضیحات من به زبان انگلیسی! فهمیدم هندی است که فارسی را هم در حد نسبتا خوبی بلد است و با آن خانم، در ترکمنستان زندگی می­کند. ظاهرا پارتنر (زوجی که با هم دوست هستند و زندگی می­کنند، بدون طی کردن مراحل قانونی و ثبت ازدواج) بودند. و حالا هم برای گردش به ایران آمده­اند. به فرانسوی با هم خداحافظی کردیم و جدا شدیم. بچه­ها را از در پشتی مسجد، به طرف کوچه­های پشت مسجد راهنمایی کردم تا یکی از زیباترین «سیبه»های اصفهان که به لطف و همت شهرداری، بازسازی شده است را ببینند. سیبه (sibe) در لهجه اصفهانی، به کوچه­های سرپوشیده می­گویند. از آنجا هم به طرف چهارسوق مقصود رفتیم تا برای بچه­ها، فرنی خوشمزه­ای بگیرم که خودم همیشه از همان مغازه می­خرم.

 

 

 

و بعد هم دوباره وارد میدان اصلی شدیم. ساعت 12 ظهر بود. بر خلاف سال گذشته که بچه­ها را وادار کردم همه با هم باشند و با هم خرید کنند، این بار قرار گذاشتیم هر کسی برای خودش برود خرید و گردش و البته حتما تا ساعت 2، روبروی سر در بازار قیصریه باشد. خودم هم همراه عده­ای از بچه­ها شدم و گفتم هر کسی می­خواهد، همراهم بیاید تا برخی از مغازه­های سوغاتی فروشی خوب و مناسب قیمت را نشان­شان دهم. همین که به اولین مغازه پارچه قلمکار (نوعی پارچه ضخیم که روی آن با قالبهای کوچک چوبی، طرحهای مختلفی و البته بیشتر، بته جقه رنگی در می­آورند) که کارگاهش هم همانجا بود رسیدیم، متوجه شدم یکی از دانشجوها که عینکش دو روز پیش در روستا شکسته بود، چشمانش دارد اشک می­ریزد. می­گفت سرش به شدت درد گرفته است. ندانستم اشک ریختنش از سر درد است و یا چشمانش بطور غیر ارادی اشک می­ریزد. همانی بود که پدرش موقع حرکت از آمل، سفارشش را کرده بود. عینکش را گرفتم و با عجله خودم را به چهارباغ رساندم و یکراست رفتم سراغ یک عینک­سازی. ظهر بود و می­خواست تعطیل کند. می­گفت برای بعدازظهر می­تواند آماده­اش کند. کلی خواهش و تمنا کردم تا قبول زحمت فرمودند. کمتر از یک ساعت طول کشید تا درست شد. تا خودم را به میدان رساندم، ساعت یک و نیم شده بود و هنوز نیم ساعت فرصت بود. گشتی در میدان و بازار زدم تا مگر پیدایش کنم و عینکش را بر چشمانش بزند تا بهتر ببیند و بیشتر لذت ببرد. اما مگر در میدان و بازار به این بزرگی می­توان کسی را به این راحتی پیدا کرد. سوزن است در کاهدان. ساعت دو که خودم را به سر در بازار قیصریه رساندم، فهمیدم که چند دقیقه­ای زودتر از من به آنجا رسیده و چقدر خوشحال شد از دیدن عینک درست شده­اش. چند دقیقه­ای طول کشید تا همه بچه­ها جمع شدند. اما هنوز چند نفری نیامده بودند. عصبانی شده بودم. که می­دانستم هر چه بیشتر معطل کنند، از آن طرف کمتر می­توانند به دیگر جاها بروند. راه افتادیم و رفتیم به طرف بریانی گلستان در کوچه تلفنخانه در نزدیکی میدان. بریانی مرتب و تمیزی است و همیشه خودم و مهمانان را به آنجا می­برم تا غذای مخصوص و سنتی اصفهان را بچشند. چه چرب است و عجب با دوغ­های خانگی (راست و دروغش گردن خودشان. اما انصافا خوشمزه است) می­چسبد. غذا را که خوردند، با تاکسی به طرف سی و سه پل راه افتادیم. از ورودی شمالی، به طرف ورودی جنوبی­اش رفتیم و روی پله­های پارک نشستیم. با یکی از سکوهای قایق­سواری صحبت کردم و بچه­ها دو نفر دو نفر یا چهار نفر چهار نفر سوار قایقهای پدالویی با همین گنجایش مسافر شدند و شروع کردند به پا زدن. دو سه نفری هم سوار نشدند. همان­ها که سوار کالسکه هم نشده بودند. چند خانم نسبتا گوشه­گیر. سر به سرشان می­گذاشتم که خوشم می­آید حسابی کم­خرج­اند. خودم هم روی سکو ایستاده بودم و مراقب­شان بودم تا مشکلی پیش نیاید.

 

 

 

یکی دو باری شروع کردند به آب­بازی و پاشیدن آب به دوستان­شان که سوار قایق­های دیگر بودند. و من هم شروع کردم به سوت زدن و عربده کشیدن تا مگر صدایم به­شان برسد و از این کار، جلوگیری کنم. سال گذشته دقیقا سر همین موضوع آب­بازی و خیس کردن صندلی­های قایقها، نزدیک بود دانشجوها با مسئولان سکو درگیر شوند. اما این بار به حکم تجربه و عبرت، اجازه این کار را به­شان ندادم. می­دانم که برخی­شان از این ممانعت ناراحت شدند. اما بهتر بود از درگیری و ناراحتی آخر کار. اما جالب، چهار خانمی بودند که سوار بر یک قایق، همان ابتدا موافق جریان آب رودخانه رفتند و وقتی می­خواستند برگردند به سکو، دیگر جان و توان پا زدن نداشتند که خلاف جریان آب بیایند. هی پا می­زدند و تا نزدیکی سکو می­آمدند و دوباره جریان آب بر آنها غلبه می­کرد و با خود، می­بردشان. بهر زحمتی بود، خود را به سکو رساندند.

 

 

 

چند دقیقه­ای که بچه­ها استراحت کردند، دوباره از روی پل گذشتیم و سوار تاکسی، به پایانه کاوه رفتیم. اتوبوس منتظرمان بود. وسیله­ها را در جعبه کنار چیدیم و سوار شدیم. همین که اتوبوس راه افتاد، با بچه­ها صحبت کردم و توضیح دادم که در آخرین جلسه کلاس، باید هر نفر یک سفرنامه ارائه بدهد و هر گروه، یک گزارش کار به همراه یک متن پژوهش. و تفاوت گزارش کار و متن پژوهش را دوباره برای­شان بازگو کردم. ضمن اینکه بابت کوتاهی­های پیش­آمده در اردو، از همه­شان پوزش خواستم. و آنها هم بابت به قول خودشان زحماتی که کشیده بودم، تشکر کردند. می­دانستم به­شان خوش گذشته. واقعا تا حد توانم برای­شان مایه گذاشته بودم. و البته خستگی جسمی چندانی برایم نداشت. که به اینگونه تلاشها و کارها عادت دارم. اما خستگی روحی و روانی تا دل­تان بخواهد. که نگرانی­ها و احساس مسئولیت­ها و مراقبت­ها و حرص­خوردن­ها و عصبانی شدن­ها و...، خیلی فشار وارد می­کند. راننده­های اتوبوس، چندان با حال نبودند و نه تلویزیون ماشین روشن می­شد و نه ضبطش درست کار می­کرد. خواهش کردم برای شام، جلوی یک رستوران مرتب بایستد، اما روبروی ساندویچی (که گمانم طرف حسابشان بود) ایستاد. هر چه تلاش کرد به بچه­ها ساندویچ بدهم، نپذیرفتم. ناچار قول دادند روبروی یک رستوران بایستند، اما این کار را نکردند. موکول کردند به رسیدن به تهران. اما جالب اینجا بود که در تهران، راه را گم کردند و بیش از یک ساعت بیهوده و سردر گم، در روده­های غولی به نام تهران دور می­زدیم. آخر سر ناچار شدیم روبروی یک ساندویچی در سه راه تهران پارس بایستیم و برای همه، ژامبون مرغ بگیرم. و البته تعدادی هم شیر کاکائو و کیک گرفتم برای آنها که میلی به خوردن ساندویچ نداشتند. اگرچه کمی هم غر به راننده زدم، اما نمی­شد جلوی بچه­ها زیاده­روی کرد. که می­دانستم پسرها حسابی از دست­شان عصبانی بودند و این کار من می­توانست جرقه­ای باشد بر بنزین آنها و شاید کار به درگیری بکشد. بی­خیال شدم. پدر و مادر یکی از دانشجویان تهرانی هم که با پسرشان هماهنگ کرده بودند، روبروی ساندویچی به ما رسیدند و ظاهرا دیداری با پسرشان تازه کردند و در کنارش، دختری را هم که پسرشان پسندیده بود، دیدند. بعد هم راه افتادیم به طرف آمل. مرتیکه انگار وصف جاده هراز را نشنیده بود. با چه سرعتی سر پیچ­ها می­پیچید. هر بار دلم هری می­ریخت که نکند اتوبوس با این سرعت، کنترلش از دست برود و ته دره­ای سقوط کرده و یا تصادف بکند و بعد هم تیتر اخبار و روزنامه­ها بشود که: «یک اتوبوس که حامل تعدادی دانشجو بود...» و هی با این افکار پریشان، سر و کله می­زدم. بالاخره به یاری خدا همگی سالم به آمل رسیدند و تعدادی بنا به خواست خودشان، میدان هزار سنگر پیاده شدند و تعدادی هم با من به دانشگاه آمدند. ایستادم تا تک­تک­شان با ماشینهایی که از طرف خانواده به دنبال­شان می­امد، رفتند و آنگاه با خیال آسوده، رفتم تا یک ساعت پیش از آغاز کلاسها را در آشپزخانه دانشگاه، بخوابم. ضمن اینکه کلاس درس انسان­شناسی فرهنگی که متشکل از همین دانشجوهای اردو رفته بود، به علت خستگی دانشجویان! تعطیل اعلام شد.

اما راستش برای من هم از این اردوها یادگاری هایی می ماند. سال گذشته که دانشجویان را به اردوی اصفهان بردمُ حس نمی کردم این همه خاطره برای خودم بماند. حالا هر وقت از روی سی و سه پل می گذرم و یا کنار سکوهای قایق پدالو می روم، یاد آن اردو می افتم. و حالا می دانم خاطرات این یکی اردو هم به آنها اضافه می شود.

نوشته شده توسط امیر هاشمی مقدم در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 10:42 | لینک ثابت |

بهرام که گور می­گرفتی همه عمر... (بخش دوم)


 

پوزش می­خواهم از کسانی که چشم به راه ادامه این نوشته ماندند. از نداشتن رایانه است و مستقر نبودن در یک جا. همین است که تا به خانه دوستی و یا آشنایی رفتم، چشم چشم می­کنم تا جای رایانه­اش را پیدا کنم و بسم­الله. بخش پیشین را هم در موسسه سینمایی فارابی نوشتم. رفته بودم تا به دوستم، رضا محمدی که درباره­اش در همان بخش نوشتم، سری بزنم. آن بنده خدا که داشت سی­دی­ها و فیلم­ها را مرتب می­کرد و نمی­دانم به بقیه کارهایش می­رسید، من هم با اجازه­اش نشستم پای رایانه و نه او دیگر روی­اش شد چیزی بگوید و نه من به روی خودم آوردم. حالا هم این را از خانه خواهرم می­نویسم. رایانه خواهرزاده­ام است که مدتی است بیمار شده و کارش به بیمارستان و بستری شدن کشیده. باید از این موقعیتها استفاده کرد. مگر هر صاحب رایانه چند بار در بیمارستان بستری می­شود؟! آدم باید از فرصتهای زندگی استفاده کند. و بالاخره قرار نیست همه فرصتهای زندگی شادی و تندرستی باشد. خدا که با کسی پیمان نبسته همیشه شادی را بر لبان او بنشاند. بگذریم. باقیمانده را بطور کامل نوشتم. اما حجمش برای یک مطلب زیاد شد. در دو نوبت می­گذارمش تا بشود سه بخشی. و البته بخش سوم را نوشته ام و آماده است. حداکثر دو روز دیگر می گذارمش. تا پایان روز دوم نوشتم و آنجا که آقای فاطمی شب به دانشجوها کمک کرد تا پژوهش­شان کامل­تر شود و دانشجوها هم فرصت را غنیمت شمرده و... .

روز سوم:

صبح روز سوم از نانوایی روستا تعدادی نان خریدم و به مدرسه برگشتم تا بچه­ها را بیدار کنم. مانند دیگر روزها، فقط یکی از دانشجویان پسر بیدار بود. همو که مرا هم او بیدار کرده بود. سحرخیز بود و از بین دانشجویان پسر، تنها کسی بود که به میل و رغبت خودش همکاری می­کرد. در طول دو ترمی که با من درس داشت، همیشه خیلی آرام در گوشه­ای می­نشست. پژوهشش را انجام می­داد و آزمونش را خوب پاسخ می­داد. اما گمان نمی­کردم اینقدر پسر خوبی باشد. چه درست از قدیم گفته­اند که اگر می­خواهی کسی را بشناسی، یا همسایه­اش شو و یا همسفرش. و چه هیکل متناسب و قشنگی داشت. قد بلند و هیکل ماهیچه­ای. بهرحال، صبحانه را که خوردیم، اتوبوس هم دم در مدرسه آماده بود. از شب پیش باهاش هماهنگ کرده بودم. بچه ها هم سوار شدند و راه افتادیم. «... و از دیه قورتان تا ورزنه، دو فرسنگ است که از آنجا تا باتلاق گاوخونی، هیچ سواد و آبادی یافت می­نشود. راه، شش فرسنگ است یکسره بیابان و خاکی و مگر برخی مزارع سرسبز، نشانی از آبادانی در آن وجود ندارد. و اگر جاده را از باتلاق به سوی مخالف ادامه دهی، باید ده فرسنگ دیگر بپیمایی تا به «ندوشن» یزد برسی. در کنار باتلاق، کوهی است که 300 ذرع ارتفاع دارد و سیاه رنگ که بدین جهت آنرا «کوه سیاه» خوانند و در سراسر بلاد عالم، مانندش دیده نشده است. گاوخونی را قدما مرکب از گاو و خون دانسته­اند که گاو، عظیم و بزرگ معنا دهد و خونی، همان خان باشد به معنای سفره؛ و بدین فرض، سفره بزرگ باید خواندش که برکت است برای حیوانات و نباتات این دیار. اما برخی دیگر از علما، گاوخونی را مثالی دانسته­اند از تجمع خون گاو، گسترده در یک مکان. و برخی دیگر هم نظرات دیگری داده­اند...». آنگونه که بر تابلوی نصب شده در کنار تالاب خواندیم، طول و عرض تالاب حدودا 25 کیلومتر است در 20 کیلومتر و حداکثر، یک متر عمق دارد که البته بر خلاف تصور مردم، می­توان درون آن قدم زده و از مزایای طبی لجن­های تالاب، سود برد. خلاصه، بچه­ها توی بر و بیابان کنار باتلاق پیاده شدند و هات و مات که چرا این همه گرد و خاک راه (که از درز در و شیشه­های اتوبوس وارد شده بودند) را خوردند و مگر اینجا چه دارد که ارزش این سختی­ها را داشته باشد؟ و راست می­گفتند. که امسال، تالاب به خاطر کم آبی خشک شده است و بجز نهری کم­عمق، چیزی از تالاب در آن نمی­توان یافت. فلامینگوهای مهاجر سیبری هم ظاهرا نقطه­ای دیگر را برای هجرت گزیده­اند. و البته تعدادی اندک بودند که با دیدن ما، از آن نقطه پرواز کرده و کمی آنسوتر، دور از دسترس و حتی نگاه ما، بر زمین نشستند. بوته­های خشک ریخته شده روی زمین را با کمک بچه ­ها جمع کردیم (خاطرتان آسوده که هرگز بوته­ای را که دارای ریشه بود، آسیبی نرساندیم. خوب یادم هست زمستانهای سردی که در کوههای پر از سوز و سرمای ما بین اصفهان و شهرکرد، برف را با دستان یخ­زده به کنار می­زدیم تا بذری چند از همین بوته­ها بکاریم و از بوق سحر تا بعدازظهر، بلرزیم و هی مف­مان آویزان شود و با آستینهای چرک و خاک­آلود، آنرا –به شرطی که یخ نزده باشد- از دماغ­مان جدا کنیم تا مگر دستمزد 800 تومانی از جهاد کشاورزی گیرمان بیاید و حالا بهتر از هر کس دیگری می­دانم که این بوته­ها را نباید به هیچ قیمتی، نابود کرد) و آتشی درست کردیم و جای­تان خالی، چای دم شده روی آتش چه طعمی می­دهد! زیر انداز نداشتیم و غر غر کردن برخی دانشجویان هم مانع آن نشد که دایی جان را روی زمین بگذاریم تا صبحانه را میل نماییم.





در حال صبحانه خوردن بودیم که دو نفر از نگهبانان محیط زیست، سوار موتورشان آمده و کمی آنسوتر، ایستادند. سراغ­شان رفتم و پس از احوالپرسی، خواهش کردم وارد جمع دانشجویان شوند تا پرسشهای ایشان را درباره تالاب و زیست محیط آن، پاسخ دهند. ظاهرا منطقه در گذشته، حیواناتی مانند گورخر و شیر و پلنگ داشته، اما امروزه فقط می­توان به ندرت، گرگ دید و شغال و روباه و دیگر هیچ. و نمی­دانم آیا همین پاسخ را می­توانند ده سال آینده، به بازدید کنندگان بدهند و یا آنکه در آن زمان می­گویند که: «زمانی در اینجا گرگ و روباه و شغال هم بود؛ اما امروزه دیگر هیچ»! پشت سر بچه­هایی که به طرف اتوبوس راه افتاده بودند، راه افتادم و با پاکت نایلونی­ای که در دست داشتم، نه تنها زباله­های باقیمانده از خودمان، که زباله­های مصنوعی قدیمی دیگران را هم جمع کردم. سوار بر اتوبوس، به طرف ورزنه راه افتادیم. دانشجویان از راننده اتوبوس که نسبتا جوان بود، درخواست روشن کردن ضبط ماشین را کردند و او هم این کار را منوط به اجازه من دانست. پاسخ دادم که از نظر من ایرادی ندارد. و خودم هم رفتم صندلی کنار راننده نشستم. اگرچه بر نمی­گشتم پشت سرم را نگاه کنم تا دانشجویان راحت باشند، اما حواسم خوب جمع بود تا مگر کسی قر کمرش را خالی نکند. که فردا حوصله پاسخگویی به حراست و دیگران را نداشتم. و خوب می­دانستم که اینها بهانه­هایی بالقوه برای دانشجویی که اگرچه خودش هم گرمابخش مجلس بوده، اما مثلا در آزمون پایان­ترم کافی است نمره قبولی از درس را نگیرد تا گزارشی تهیه کند و اتهام برپایی مجلس لهو و لعب و... برو تا آخر. گاهی که صدای دست زدن­ها و شلوغ بازی­های بچه­ها بالا می­رفت، راننده را می­دیدم که زیر چشمی به من می­نگرد. می­دانستم که تنها دلخوشی دانشجویان و البته حداکثرِ آن است. و باید راننده را راضی نگه می­داشتم. اگرچه بر خلاف قیمت پیشنهادی­اش برای رفت و برگشت در مسیر قورتان-تالاب، که هفتاد هزار تومان بود، شصت هزار تومان تعیین کرده بودم، اما همان هفتاد هزار تومان را دادم تا هم او راضی باشد و هم خیالم از شلوغ بازی­های دانشجویان آسوده گردد. و البته بنده خدا می­دانم که مشکلی با این مسئله نداشت. اما خب، هر راننده دیگری که بود، بهانه می گرفت. ضمن اینکه بدون هیچ چشم­داشتی، در بین راه، دانشجویان را به مزارعی برد که با چاه­های آرتزین آبیاری می­شدند. اگرچه بعدا فهمیدم که اینگونه چاه­ها در مازندران هم مورد استفاده قرار می­گیرد، اما تا آن لحظه چیزی در این­باره نشنیده بودم. جل­الخالق! چهارصد متر زمین را کنده بودند تا به آب برسند؛ و. حالا خود آب بدون هیچگونه موتور مکنده­ای با شدت تمام از دهانه چاه فوران می­کند و بیرون می­ریزد. یعنی چهارصد متر سربالایی را تنها به واسطه فشاری که از زیر زمین به آن وارد می­شود، می­پیماید. کمتر از یک ساعت هم در آنجا توقف داشتیم.

 

 

بچه­ها گشتی در مزارع اطراف زدند و تا کنار زاینده­رود هم رفتند. زاینده­رود در اینجا، دیگر نه آن زاینده­رود است. که دیگر کوچک شده و راکد، با رنگ سبز تیره­ای که نشان از آلودگی­اش دارد. دوباره به راه افتادیم به طرف ورزنه. چون برای دانشجویان توضیح داده بودم در این شهر، زنان به جای چادر سیاه، سفید بر سر می­کنند، همه چشمها به سوی کوچه و خیابان­ها بود تا مگر این پدیده شگفت­انگیز را ببینند. یک دبیرستان دخترانه تعطیل شده بود و همه ریخته بودند بیرون. اما بر خلاف انتظار، حتی یک چادر سفید هم در میان­شان دیده نمی­شد. همه چادرها مشکی بود! ظاهرا معلمهای غیر بومی که به اینجا آمده­اند، چادرهای مشکی را هم ناخواسته با خود آورده و ترویج داده­اند. اما تک و توک می­شد زنانی را دید که چادر یکپارچه سفید به سر دارند.

 

 

سفیدِِ سفید. بدون یک گل ریز. به مسجد جامع­اش که رسیدیم تا برای نماز ظهر توقف کنیم، چادر سفیدهای زیادتری را می­شد دید که از مسجد خارج می­شوند. توی دالانهای دراز و تاریک مسجد، با دیدن چادر سفیدهایی که در حال جنب و جوش بودند، حسی شبیه ترس به برخی خانمها دست داده بو.د. می­گفتند وقتی از میان دالانها به طرف­شان می­آمدند، مانند روح و یا مرده کفن­پوش بودند. انگار دیگر دختران جوان تمایلی به چادر سفید بر سر زدن ندارند.

 

 

زن و بک گراندی از مسجد جامع ورزنه

 

 اگرچه همه زنان و دختران این شهر، چادری­اند، اما زنان میان­سال و کهنسال، سفید پوش­اند و دختران جوان، به رسم دیگر جاهای کشور در آمده و سیاه­پوش شده­اند. و دانشجویان من هم در این میان، بیشترشان نه به این سو بودند و نه به آن سو. که چادری بر سر نداشتند. مگر تعدادی اندک. گمان کنم یادم رفته بود در بخش پیشین بنویسم؛ به خاطر محیط سنتی و مذهبی روستا، به همه دختران گفته بودم که با چادر به روستا بیایند و پسرها هم نباید پوشاک با رنگ تند و نامانوس با محیط روستایی بپوشند. اما این قاعده تنها برای حضور در روستا و انجام پژوهش بود. برای گردش­های اینچنینی، دانشجویان مختار بودند، و انسان آنچنانکه گفته­اند، موجودی است با اختیار (غلط کرده هر کی همچین حرفی زده). و بچه­ها هم از خدا خواسته، پر واضح است که کدام انتخاب را خواهند گزید. البته همان موقع که در روستا بودیم هم هر طوری که بود، کار خودشان را می­کردند. چادر به سر، روبروی آینه می­ایستادند و هی یک چیزهایی از توی کیف­شان در می­آوردند، به این طرف یا آن طرف صورت­شان می­مالیدند و داخل کیف­شان می­انداختند و دوباره یکی دیگر که شاید کمی کوتاه­تر یا بلندتر بود و شاید هم رنگی متفاوت داشت، در می­آوردند و خلاصه آنقدر جلوی آینه می­ایستادند تا بالاخره راضی می­شدند که رنگ صورت­شان، آنگونه شده که باید می­شد. اما زمانی که برای گردشهای اینچنینی بیرون می­آمدیم، کار از این هم پیشتر می­رفت و رنگارنگی چهره­ها، بسان تلألو رنگین­کمان می­شد. بگذریم. مرا چه کار به این کارها! از مسجد جامع بیرون آمدیم و تعدادی ساندویچ و مقداری میوه و کمی هم مایحتاج برای شام خریدیم و راه افتادیم به طرف قورتان. گمانم ساعت سه بعدازظهر بود که به مدرسه رسیدیم. ناهار را دور هم خوردیم و هر کسی به کار شخصی­اش مشغول شد. برخی که ظاهرا در زندگی هیچ کاری جز خوابیدن ندارند. برخی­ها لباس­های­شان را می­شستند تا برای گردش فردا در شهر اصفهان، مرتب باشد. برخی هم فیشهای نیمه­تمام و مصاحبه­های پیاده نشده­شان را می­نوشتند. عده­ای هم برای گردش آخر یا تکمیل آخرین داده­ها، راه روستا را در پیش گرفتند. من هم پس از آنکه فهمیدم نانوایی روستا، بسته است و نان به اندازه کافی برای شام نداریم، کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته بودم که آقای باقری، مدیر مدرسه­ای که در آن ساکن بودیم، به دادم رسید و با موتورش به روستای کناری رفتیم و از آنجا تعدای نان خریدیم و برگشتیم. بعد هم مشغول شستن کت و شلوارم شدم. توی آن گرما، کت و شلوار پوشیدن برای حفظ صیانت مقام استادی، چقدر مزخرف بود. و حالا همین کت و شلوار هم آنقدر گرد و خاک گرفته بود که واقعا نمی­دانستم چکارش کنم. فردا باید با همین همراه بچه­ها به اصفهان می­رفتم و از آنجا که فرصت رفتن به خانه و عوض کردن­شان را نداشتم، باید یکسره همراه بچه­ها به آمل باز می­گشتم و با همین­ها می­رقتم سر کلاس و روز بعد، باز با همین­ها می­رفتم سر کلاسهای دانشگاه نور. و البته اگر فرصتی دست می­داد و سری هم به خانه می­زدم، بی­فایده بود. که تنها همین یک دست کت و شلوار را دارم. اینها را هم چهار سال پیش که دبیر اجرایی کمیسیون مردم­شناسی همایش ملی ایران­شناسی بودم، هدیه گرفتم تا فرم پوشاک همه دبیران، یکسان باشد. و از بس دانشجوها این چند ترم مرا با همین پوشاک ثابت و یکنواخت دیده­اند، خسته شده­اند. اما تا پاره نشوند دست از سرشان برنمی­دارم. و اینها هم که خدا را شکر خیال پاره شدن ندارند. حتی اگر خودم هم پاره شوم، اینها پاره­شدنی نیستند. بهرحال، با راهنمایی چند نفر از دانشجویان دختر (که با این کارها بیشتر آشنایی دارند) آنها را شستم و گذاشتم تا خشک شود. از آقای فاطمی که راهنمای­مان در این چند روزه بود، خواهش کردم یک اتو برای­مان بیاورد و او هم بی­هیچ تأملی آورد. شام را املت خوردیم. همان دو سه دانشجوی دختری که در بخش پیشین درباره­شان نوشتم، پختند. البته پیش از شام، آقای فاطمی آمد با پارچه­ای که چیزهایی داخلش بود. آینه بودند که روی­شان با شیوه خاصی، طراحی کرده بود. بیشترشان تصویر چهره دختر بودند و برخی­شان هم چیزهای دیگر. انگار در سربازی از یکی از دوستانش یاد گرفته بود. و حالا آمده بود تا به بچه­ها یاد بدهد. و بچه­ها هم جمع شدند و با دقت، گوش می­دادند و نگاه می­کردند. بعد هم شروع کردند به پرسیدن پرسش­های­شان که: «اگر اینجایش را خواستیم اینگونه کنیم، باید چکار کرد؟» و «اگر اینجایش اینطوری شد، باید چطوری درستش کنیم؟» و... .بعد هم بچه­ها دوباره سراغ رخت­شویی­شان رفتند و برخی هم مشغول تکمیل گزارشها شدند. و البته همچنان عده­ای دور آقای فاطمی، دستورالعمل می­پرسیدند. آخر شب بود که فهمیدم یکی از خانمها حالش به هم خورده و حسابی دلش درد می­کند. دفترچه­اش را برداشتیم و همراه دو تا از دوستانش به طرف خانه بهداشت روستا که شبانه روزی دکتر دارد، راه افتادیم. دوستانش که همراهش آمده بودند، توی این چند روزه اردو مدام به هم گیر می­دادند و گاهی همدیگر را مورد عنایت ناسزاهای نه چندان جالب می­کردند. خلاصه کارد و پنیر بودند. پیش خودم فکر کردم حالا نیایند توی درمانگاه و آنجا هم دوباره آب­شان توی یک جوب نرود. اما خوشبختانه به خیر گذشت و خین و خین­ریزی نشد. به درمانگاه که رسیدیم، خاموشی بود و سکوت. و اثری از دکتر ندیدیم. نیمه­شب بود و اما چاره­ای نبود جز مزاحمت برای اهالی روستا. با آقای عسگری، دهیار روستا تماس گرفتم و درِ خانه آقای محمدی، رییس شورای روستا را به صدا در آوردیم تا بالاخره دکتر که خانه­اش پشت خانه بهداشت بود را یافتیم. انگار آمپولی زد و نسخه­ای پیچید تا خوب شود. و آقای محمدی با خودرو اش که تازه خریده بود (و امیدوارم خیرش را ببیند) تا در مدرسه رساندمان. وارد مدرسه که شدیم، صدای خنده پسرها که مثلا چراغ اتاق­شان خاموش بود، می­آمد. انگار خانمها هم چند باری به­شان تذکر داده بودند، اما مگر به گوش­شان می­رفت. وارد اتاق که شدم، فهمیدم باز هم بحث مسخره کردن همان دانشجوی کذایی (که در بخش نخست توضیح دادم) در میان است. مگر می­شد آرام­شان کرد. کافی بود دانشجوی مسخره­گر از این دنده به آن دنده بشود تا بمب خنده دیگر پسرها منفجر شود.

نوشته شده توسط امیر هاشمی مقدم در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 0:34 | لینک ثابت |

ميان­تکمله

 

 

اين نوشته را ناچار، براي رفع برخي ابهامات و البته پاره­اي توضيحات، بين دو بخش سفرنامه قورتان اوردم.

فکر کنم تا الان پنج شش باري مقاله «مرگ مولف» بارت را خونده باشم. و مطمئنم اگه پنجاه شصت بار ديگه هم بخونم، نمي­فهمم. مثه ساير آثار پساساختگرا و پست مدرن و... که نمي­دونم حرف حسابشون چيه. اما تا اونجا که فهميدم، بارت و امثال اون ميگن که يه نويسنده بعد از اينکه نوشته­اش رو عرضه کرد، ديگه نقشي توي اون نداره و اين خواننده­اس که با خوندن متن، اون رو مي­آفرينه. فارغ از اينکه درست فهميده باشم و يا باز هم سوتي داده باشم، من فکر مي­کنم خواننده است که متن را از ابتدا مي­آفرينه. هيچ نويسنده­اي بدون توجه به خواننده و انتظارات و واکنشهاي اون، نوشته­اي رو به وجود نمياره. حتي وقتي شخص نويسنده، خاطراتش رو مي­نويسه تا بعدها خودش (و تنها خودش) اونها رو دوباره­خوني کنه و روزهاي گذشته پيش چشمش مجسم بشه، به خودش در اون تاريخي که خواننده همين مطالب خواهد بود توجه مي­کنه. اگه رمان «جن­نامه» هوشنگ گلشيري رو خونده باشين، جا به جا مي­نويسه: «اينها را مي­نويسم تا باشند»، يا «اينها را بايد بنويسم تا بمانند» و... که در واقع، هدفش ماندگاري نوشته­هاس براي خواننده­هاي آينده. چنانکه در برخي جاها مي­نويسه: «اينها را مي­نويسم تا اگر خودم موفق به انجام­شان نشدم [داستان بر اساس جريان احضار روح و طلسم و... مي­گذره]، خواننده­ها آنرا به پايان برسانند» يا جملاتي شبيه به اين که مطمئن نيستم دقيق نوشته باشم. نويسنده­اي که براي خوشايند يا حتي عصباني کردن خواننده­هاش چيزي مي­نويسه، باز هم نوشته­اش رو با توجه به همين ويژگيهاي خواننده­اس که مي­آفرينه.

من هم هميشه مطالبم رو با همين نگاه و توجه مي­نويسم. چه مقالات (مثلا) علمي در نشريات تخصصي، چه مطالب ژورناليستي در روزنامه­ها، و چه نوشته­هاي وبلاگم رو. تا پيش از اين، توي وبلاگم مي­نوشتم هر آنچه دل گل و گشادم مي­خواست. عين خيالم هم نبود. يه عده خواننده پر و پا قرص داشتم که برخي­هاشون هميشه بر من منت ميذارن و تعريف و تمجيدهايي مي­کنن که اعتراف مي­کنم در حد من نيست. يه عده­شون هم فقط منتظرن تا يه چيزي بنويسم و اونها گير بدهند که «اين هم يه نشونه ديگه از بي­ديني من» و از اينجور حرفها. يه عده خواننده گذري هم دارم که بالاخره هر کدوم از اونها هم نظر و پيشنهاد خودش رو مي­داد.چون هميشه اعتقاد داشته و دارم که هر انساني، دو گونه رفتار داره که به قول گافمن، يکي­اش رو در صحنه و يکي­اش رو در پشت صحنه بازي مي­کنه؛ وبلاگم رو گذاشتم واسه بخش پشت صحنه زندگي­ام. به ويژه در جوامع کمتر دموکراتيک، فاصله بين اين دو گونه رفتاري افراد، بيشتر ميشه و همينه که مي­بينيم «آنان که خاک را به ادعا کيميا کنند، روزي به خلوت رفته و ... مي­کنند». يه مدرس و استاد هم از اين قاعده استثناء نيست. براي همين بود که هيچوقت آدرس وبلاگم رو به دانشجوهام ندادم. با وجوديکه اولين وبلاگ دانشجويان مردم­شناسي در ايران رو (از زمان دانشجويي تا حالا) من راه انداختم. اما چند وقت پيش، دانشجويان يکي از دانشگاههايي که درس ميدم، اسمم رو در اينترنت جستجو کرده و آدرس وبلاگم رو پيدا کردن. و کم­کم خيلي­هاي ديگه هم به جمع اين مکتشفين پيوستند. بعد از اردوي قورتان، يکي از دانشجوها ازم خواسته بود سفرنامه­اي که در اين­باره مي­نويسم رو به عنوان الگو (چون از تک­تک دانشجوها خواستم که غير از متن نهايي پژوهش، يکي يه سفرنامه هم بنويسند) در اختيارش بذارم. و وقتي براش پرينت گرفتم، بقيه دانشجوها هم خواستار کپي کردن و خوندنش شدن. و اين شد که وبلاگم از حالت پنهاني خارج شد و در دسترس همگان قرار گرفت. خب؛ اين شد ترمز اول واسه چيزهايي که روي دلم باد مي­کرد و وبلاگ، گاهي تنها گريزگاه­شون بود. حالا بايد دچار خودسانسوري بشم. اگرچه تا حالا هم تا حدودي دچار اين قضيه بودم، اما خب، کمتر از ديگران خودم رو مقيد به چارچوبهاي عرفي مي­دونستم. اما در نوشتن بخش دوم سفرنامه، اين ماجرا خودش رو بيشتر نشون ميده. يکي اينکه مطمئنم دانشجوهام اين سفرنامه رو بطور کامل خواهند خوند. در حاليکه سفرنامه اردويي که سال گذشته دانشجوها رو برده بودم، بدون دغدغه نوشته شده بود. حالا نه مي­تونم از احساساتم بگم و نه از نظرم نسبت به برخوردهاي دانشجوها. اما ماجرا و در واقع دليل اصلي که باعث شد اين مطلب رو بنويسم، به بخشي از بخش نخست نوشته سفرنامه بر مي­گرده:

«بعدازظهر، آقای فاطمی که در این دو روزه همراه دانشجوها بود، به مدرسه آمد و بچه­ها هم هرچه می­خواستند ازش می­پرسیدند و او هم که یک اطلاع­رسان با دریایی از اطلاعات بومی بود، بی­دریغ همه چیز را در اختیارشان قرار می­داد. و این شد یک پژوهش میدانی! بچه­ها در سایه خنک اتاق برای خودشان نشسته بودند، و اطلاع­رسان به حضورشان شرفیاب می­شد. تازه، این مسئله به همینجا ختم نشد. شب دوباره آمد و یک عالمه تحقیق و اسناد مکتوبی که خودش درباره روستا گردآوری کرده بود را در اختیار دانشجوها قرار داد. و بدینگونه، تحقیق دانشجوها تکمیل شده و آنها خرسند از اینکه یک کار پژوهش میدانی را به اتمام رسانده­اند!»

آقاي فاطمي که ظاهرا بطور مرتب به اينترنت سرکشي مي­کنه تا آخرين مطالب رو درباره قورتان بررسي کنه، وبلاگ من رو پيدا کرده بود و با خوندن مطلب منقول در بالا، احساس کرده که طرف صحبت و گلايه من، ايشونه. در حالي که ناراحتي من از دست دانشجوها بود. و البته همونطور که تا حالا بارها به دانشجوها گفتم، اگه زماني مطلبي مي­نويسيم و خواننده متوجه نميشه و يا بد متوجه ميشه، تقصير رو به گردن خواننده نندازيم. بايد عيب رو در کار خودمون جستجو کنيم. و بنابراين من هم همونطور که در تماس تلفني با آقاي فاطمي، تلاش کردم منظورم رو از اين چند سطر بهتر بيان کنم، پوزشخواهي کرده و گناه بد نوشتن رو به گردن گرفتم. و حالا هم ضمن پوزش دوباره، توضيح ميدم که آقاي فاطمي بدون هيچ چشمداشتي سه شبانه روز تمام وقت­شون رو در اختيار دانشجوها گذاشتن و هر نوع اطلاعاتي که مي­خواستن، به­شون مي­دادن. و اين در حالي بود که ايشون خودشون اين اطلاعات رو گردآوري کرده بودن تا پس از تکميل، بصورت کتاب به چاپ برسه. و البته در تمام اين مدت، اين من بودم که از ايشون خواهش مي­کردم همراه دانشجوها باشن تا در مواقع لازم، اونها رو راهنمايي کنن. اما چون دانشجوها دفعه اول­شون بود که پژوهش ميداني مي­کردن، آشنايي چنداني با شيوه­هاي گردآوري داده در ميدان نداشتن و ترجيح دادن از لقمه چرب و نرمي که آقاي فاطمي در اختيار داشت، استفاده کنن. بهرحال باز هم از آقاي فاطمي براي تلاش بي­دريغ و چند روزه­شون سپاسگزاري کرده و پوزشخواهي مي­کنم که منظورم رو نتونستم درست و شفاف بيان کنم.

و البته الان بي رو دربايسي بگم، در نوشتن بخش دوم اين سفرنامه دچار مشکل شدم. هر چيزي که بنويسم، يا شديدا تحت تاثير نگاه معطوف به خواننده­هايي خواهد بود که خودشون در اين اردو سهيم بودن. و يا حتي اگه معطوف به اين نگاه نباشه، ممکنه چنين برداشتي رو در ذهن خواننده ايجاد کنه که حتما با توجه به اون نگاه بوده که اين تعريف و تمجيد و يا انتقادها رو کردم.

نوشته شده توسط امیر هاشمی مقدم در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 11:3 | لینک ثابت |

بهرام که گور می­گرفتی همه عمر (بخش نخست)

 

 

سال گذشته که می­خواستم دانشجوها را برای اردوی علمی به روستای «حوض ماهی» (از توابع شهرستان مبارکه اصفهان) ببرم، دانشجویان ترمهای پایین اصرار داشتند که آنها هم در این اردو شرکت کنند. در این راه، وساطت دکتر شارع­پور هم وزنه را به نفع آنها سنگین کرد. اما چون تاکید داشتم که حتما باید ابتدا روش پژوهش میدانی را خوب یاد گرفته و بعد وارد میدان شوند، قول دادم که سال دیگر (که همین امسال باشد) دانشجویان درس انسان­شناسی فرهنگی را برای انجام پژوهش، به اردوی علمی مشابهی ببرم. و هنوز چشم بر هم نزده بودم که یکسال گذشت و انا لله، و انا الیه راجعون! تجربه سال گذشته نشان داد که اگرچه از عهده کنترل دانشجویان بر می­آیم، اما دست تنها خسته می­شوم. بنابراین امسال اصرار داشتم که تنها در صورتی این اردو برگزار شود که شخص دیگری از طرف دانشگاه، مسئولیت آن­را بر عهده بگیرد. گزینه­های زیادی برای این کار مطرح بودند. اما مانند سال گذشته، هر چه به روز حرکت بیشتر نزدیک می­شدیم، از تعداد آنها کاسته می­شد. تا آنجا که دوباره این مسئولیت بر عهده خودم نهاده شد.

اما اینکه اردو در کجا برگزار شود؛ با این استدلال که بچه­های دانشگاه، عموما بومی مازندران و یا تهران هستند (که هر دو منطقه جنگلی و یا تقریبا کوهستانی است)، بنابراین بهتر است همانند سال گذشته، روستایی کویری انتخاب شود. موضوع را با آقای نمازی (مدیر کل گردشگری روستایی و عشایری سازمان میراث فرهنگی کشور. از آن آدم­های فرهنگی و خوشفکر است و به واسطه تحصنش به همراه دیگر نمایندگان معترض در صحن مجلس ششم، برای انتخابات اخیر (مجلس هشتم) تایید صلاحیت نشد) در میان گذاشتم. ابتدا روستای «ماخونیک» در استان خراسان جنوبی را معرفی کرد که مردم آن ضمن داشتن ویژگیهای فرهنگی خاص خود، از نظر زیستی نیز از دیگر مردمان متمایزند. به گونه­ای که متوسط قد آنها از 150 سانتی متر تجاوز نمی­کند. اما مشکل اینجا بود که از آمل تا ماخونیک حدود 24 ساعت راه در پیش بود که رفت و برگشت، مجموعا چهل و هشت ساعت از زمان را به خود اختصاص می­داد و در کنار آن، خستگی طول راه و هزینه­های سفر و... نیز مطرح بود. دوباره با آقای نمازی مشکل را مطرح کردم و این بار، روستای «قورتان» از توابع «ورزنه» (نزدیکترین شهر به تالاب گاوخونی) در استان اصفهان را پیشنهاد کرد. آنچنانکه می­دانیم، روستاها و شهرهای قدیمی عموما در میان بارو و حصاری قرار گرفته بودند که آنها را از گزند راهزنان و دشمنان و... نگاه می­داشت. روستای قورتان هنوز این حصارش را که قدمتی بیش از هزار سال دارد، حفظ کرده است و تعدادی خانه هنوز در آن قرار دارد.

 

 

زبان اهالی آن روستا نیز گویشی احتمالا پهلوی است که خود اهالی آنرا «ولایتی» می­نامند. زنان روستا هم همگی با چادرهای رنگی گلدار در معابر عمومی ظاهر می­شوند. فاصله زمانی 12 ساعته بین آمل با این روستا که می­شود با اتوبوس پیمود، آن را در اولویت قرار داد. دو هفته پیش از موعد اردو، با خواهر زاده­ام (که استحکام رابطه­مان، به دوستی­مان است و نه به خواهرزادگی و دایی) راه روستا را در پیش گرفتیم. به ترمینال جی (اصفهان) که رسیدیم، فهمیدیم ورزنه، سرویس منظم و مرتبی ندارد. یک ساعتی معطل شدیم تا رضایت راننده اتوبوس سرویس دانشگاه ورزنه را به دست آوردیم و آویزان­شان شده و راه افتادیم. بیش از یک ساعت طول کشید تا مسیر 100 کیلومتری اصفهان-قورتان را پیمودیم. حدود پنج کیلومتر مانده به ورزنه، تابلو «قورتان» و «بلان» را می­بینیم که جاده انحرافی سمت چپ را نشان می­دهد. پیاده شدیم و سه-چهار کیلومتر فاصله تا قورتان را با یک وانت بار رفتیم. هماهنگی­ها را با آقایان توکلی (دهیار پیشین روستا) و باقری (عضو شورای اسلامی روستا) به عمل آوردیم. باقری تاکید داشت که هیچ مشکلی وجود ندارد، به شرط آنکه دانشجویان شئونات اسلامی را زیر پا نگذارند که حساسیت مردم را بر خواهد انگیخت.

 

 

خلاصه، گشتی در روستا زده و پیاده به طرف جاده اصلی به راه افتادیم. گمانم چهل دقیقه در گرمای ظهر پیاده­روی کرده تا به جاده رسیدیم و از آنجا هم پس از چند بار سوار و پیاده شدن، خودمان را به اصفهان رساندیم.

همه هزینه اردو را نمی­شد بر گردن دانشجوها گذاشت. پیشنهادهای مختلفی مطرح شد که چقدر از هزینه بر عهده دانشجوها باشد. من با بیش از 15 هزار تومان برای هر دانشجو مخالف بودم. که به نظرم همین مبلغ هم برای عده­ای سنگین است. همین هم شد. بقیه هزینه را آقای ترزبان (معاونت دانشجویی دانشگاه) به نیابت از دانشگاه به گردن گرفت. در اردوی سال گذشته، دانشجوها دچار نوعی سردرگمی بودند که متناسب با هر موضوع (که برای گروههای مختلف) مشخص کرده بودم، دقیقا چه نوع داده­هایی را گردآوری کنند. بنابراین امسال لقمه نیمه آماده را برای­شان فراهم کردم و فرمی در اختیار هر گروه قرار دادم که دقیقا جزئی­ترین موارد مورد نیاز برای هر موضوع را تعیین کرده بود. این فرم توسط آقای علیرضا حسن­زاده در پژوهشکده مردم­شناسی سازمان میراث فرهنگی تدوین شده است. در کنار این فرم، یک برگه یک صفحه­ای نیز به هر دانشجو دادم که نکات لازم را یادآوری کرده بودم. مثلا توضیحاتی درباره زمان و مکان اردو، لوازم مورد نیاز و... . همچنین تاکید کرده بودم که خانمها با چادر و آقایان با پوشش غیر زننده در اردو شرکت کنند و هر کس اعتقاداتش اینها را نمی­پذیرد در این اردو شرکت نکند (آخر به گمانم اعتقاد تنها این نیست که چادر سر کردن را ارزش بدانیم. ممکن است شخصی عقیده داشته باشد که نباید چادر سر کند و به نظرم این عقیده هم هیچ کم از عقیده افراد معتقد به حجاب ندارد. چنین فردی هم می­تواند اعتقادات محکمی داشته باشد که البته با اعتقادات رایج همخوان نیست. اما بهرحال به نظرم معتقد است. به همان اندازه که دیگران معتقدند). شنبه (18/2/1387) از خانه خارج شدم. یکشنبه را در تهران و به رتق و فتق امور شخصی­ام گذراندم و دوشنبه سر کلاسهای آمل حاضر شدم. سه شنبه را با دانشجویان دانشگاه نور سر و کله زدم و چهارشنبه دوباره به آمل برگشتم تا همراه و همسفر دانشجویان، به اصفهان بروم. کارهای شخصی خودم هنوز نیمه تمام مانده بود. دو مقاله نیمه­کاره داشتم که تا ساعت 4 بعدازظهر به هر ترتیبی که بود، تمام­شان کرده و با ایمیل، به مدیر پروژه رساندم. ازپای رایانه که برخواستم، تجمع آماده دانشجویان را در حیاط دانشگاه دیدم. برخی به تنهایی و برخی با خانواده­های­شان. نگاههای زیرچشمی و یواشکی پدر و مادرها روی شانه­هایم سنگینی می­کرد. یقین دارم برخی­هاشان با دیدن من و کم سن بودنم، به شک و تردید افتادند. نمی­دانم ترس از شکستن دل فرزندان­شان باعث رضای اجباری به فرستادن آنها به اردو شد و یا رودرواسی (که اگر اشتباه نکنم در کتاب «غلط ننویسیم» نوشته احمد نجفی، صورت مکتوب «رودربایستی» هم برایش ذکر شده) با من. با تاکسی خود